عقل؛ مبنا و محرک بنیادینِ دینداری، حیا و حکمت


بسماللهالرحمنالرحیم
دیروز روایتی عرض شد؛ روایت از روایتهای مهم بود و خیلی جای بررسی مصادیق و موارد دارد.
روایات دیگری هم در همین راستا و همین جهت هست؛ مثل این روایت از امام صادق علیهالسلام:
«أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الرَّازِیِّ عَنْ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیهالسلام: مَنْ کَانَ عَاقِلًا کَانَ لَهُ دِینٌ وَ مَنْ کَانَ لَهُ دِینٌ دَخَلَ الْجَنَّةَ».
این هم از همان صنف روایات است، مثل [روایت] دیروز که عرض شد. یعنی بر پایه و مبنای عقل، چه چیزهایی قرار میگرفت؟ حیا بود و دین بود.
این در زندگی فردی و جمعی، یک تلازم است؛ لازمه قطعی و تکوینی است که اگر دین و حیا بخواهد رشد کند، باید عقل رشد کند. به مقداری که آدمها عاقلاند، دین دارند، حیا دارند. به مقداری که عقل از جامعه گرفته شود، از فرد گرفته شود، حیایش کم میشود، دینش ضعیف میشود.
این روایت هم همین را میفرماید؛ بهخصوص به دین اشاره میکند: آن کسی که عاقل است، دین دارد و دین برایش میماند؛ ولی آن کسی که عقل را از دست بدهد، به همان مقداری که عقل از دست میرود، دین از بین میرود. این هم در همان روند و همان راستای روایت قبلی است «مَنْ کَانَ عَاقِلًا کَانَ لَهُ دِینٌ».
دین بر مبنای عقل پایهگذاری شده. دین بر مبنای چیز دیگری هم نیست. لذا خدای متعال هم کاری نکرده که دین و دینداری از این پایه و مبنا خارج شود؛ مثلاً بیاید طوری قرار بدهد که آنهایی که دیندار میشوند، حتماً فلان نفع مادی را ببرند. نه!
دیندارها را هم میبینی زندگیشان [از لحلظ مادی] مثل کفار است؛ یعنی گاهی فرقی ندارد، گاهی عقبترند، گاهی بدترند. خیلی اینطور نیست که مثلاً قاعدهای در عالم ایجاد شود که آنهایی که دین دارند، از لحاظ مادی تأمینتر باشند یا دنیایشان آبادتر باشد. نه! روی این مبناها اصلاً نمیگردد.
مبنا، مبنای عقل است. عقل باشد، دین هم دنبالش هست؛ حالا میخواهد پول باشد، میخواهد نباشد؛ میخواهد دنیا باشد، میخواهد نباشد.
لذا خیلی وقتها آدمها به این توجه ندارند یا در این مشکل دارند. انتظار دارند که حالا مثلاً چون این دستور دینی است یا حاکمیت دینی است، باید به هر قیمتی هست حفظ شود، بماند؛ درحالیکه خدای متعال اصلاً چنین بنا و برنامهای ندارد. میگوید دینتان را با عقلتان باید پیدا کنید، دینتان را با عقلتان باید بچینید و دینتان را با عقلتان باید رشد بدهید. بر این مبناست؛ هیچ نفع مادی، معنوی یا هیچ جهتی از این جهات، برای این کار پایه و قاعده نشده است.
حالا هر مقدار عقل در جامعه رشد کند، میتوانیم دین را رشد بدهیم. آدمی که عقلش ضعیف است، دینداریاش هم ریشه ندارد. عرض کردیم عقل و دین، همه اینها یک سطح و یک لایه رویی دارد. خیلیها در همین لایه هستند، حالا به همان شکلی که خودش چیده. تکتک که نگاه بکنی، دینش ویژگیهایی دارد؛ یک کسی دینش بروزش[مثلا] در این کار است و این کار بیشتر است، یکی دینش بروزش در آن کار و آن کار بیشتر است.
بالاخره هر کسی روی یک لایهای، دینش هست و عقلش هست؛ اما نوعاً از آن عمیقتر نمیشود. این دینداری از لحاظ کیفیت و کمیت رشد ندارد. همیشه مثلاً خیلی تلاش میکرد، نمازش را میخواند؛ ولی بیش از آن دیگر کار دیگری از او درنمیآمد. یا این کار و آن کار را داشت، ولی کار دیگری نداشت.
اما آنهایی که عقلشان پختهتر است، دینداریشان هم، هم از جهت کمیت و هم از جهت کیفیت، در رشد است. یک حالت توقف یا یک حالت تکراری در آن نیست؛ در رشد است. هم کمیت و هم کیفیت دینداریشان رشد میکند. پایه این رشد، عقل است.
اصل دین بر پایه عقل استوار است؛ همان عقلی که عموم مردم دارند، چه سطحیاش، چه عمیقترش. اما رشد این دین، به رشد عقل است.
اینها همه مثالهایی بود که این روزها زدیم؛ مثلاً همین مثالهای مبتلابه خودمان، چیزهایی که برایمان ملموس است. اینکه آدم بتواند اهم و مهمها را تشخیص بدهد، در نفع زندگی دنیاییاش، در آخرتش، فرصتها را دریابد، فرصتهای مهم را، نعمتهای مهم را؛ اینها را عوض نکند با چیزهای پایینتر. خب این چیست دیگر؟ تشخیصش با کیست؟ با عقل.
عقل آدم را میبرد سر سفره یک درجه بالاتری از استفاده؛ درجه بالاتری از ایمان، از رشد ایمان، از رشد علم، از رشد همه این چیزهایی که برای آدم نفع دارد. حتی زندگی مادی آدم را هم بهتر میکند، جلوی خیلی از خسارتها را میگیرد.
آدمهای عاقل، بهخاطر دقتشان، بهخاطر مشورتشان، بهخاطر تأنّی و صبرشان از این طرف، و از دست ندادن فرصت و وقت از آن طرف... از این طرف به اسم صبر و حوصله، دچار اتلاف وقت و عمر و فرصتهای خاص نمیشوند، دچار چیزهای دیگر نمیشوند، مبتلا به تنبلی نمیشوند؛ از آن طرف هم با عجله و با یک چیزهایی کار را خراب نمیکنند. یعنی عقل یک تنظیم خاصی به زندگی آدم میدهد.
این تنظیمی که به زندگی آدم میدهد، همهچیز در آن هست؛ هم زندگی مادی آدم تنظیم میشود. آنهایی که عاقلترند، خب ضررهایشان معمولاً کمتر است، کارهایشان حتی در همین زندگی عادی پختهتر است؛ حالا چه برسد به چیزهای آخرتی یا چیزهایی که الزاماً آخرتی نیست، چیزهای غیرمادی و معنوی، هرچه میخواهد باشد. بر پایه همین است.
پس این روایت هم در راستای همان روایت است که دین و دینداری هیچ راهی ندارد، و کار دینی و کار فرهنگی وقتی ثمربخش است که تأثیری در عقل انسانها داشته باشد.
لذا دعوت انبیا بر این پایه بود؛ اینها میآمدند عقل آدمها را بیدار میکردند. صنف حرفهایی که میزدند، حرفهای چه بود؟ حرفهایی بود که آدمها... این آدمهایی که تا حالا دین نداشتند، کافر بودند، بتپرست بودند؛ ولی عقل داشتند. این عقل را بیدار میکردند: «لِیُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»؛ یعنی همین.
بعد هم همین روال ادامه دارد. یعنی همان دیندار هم باز عقلش در یک حدی متوقف میشود، به کار نمیافتد که: «بابا! الان این فرصتی که داری، این محدوده، دارد از دستت میرود، دریاب! این را دریاب، استفاده کن.» این را ندارد.
خب باز همینطور است؛ انبیا و اولیا کارشان این است که این عقلها را تکان میدهند؛ عقل را.
این عقل تکان بخورد، پشتش دین هم میآید، پشتش اعمال دینی هم میآید. ولی وقتی این عقل میرود در روال روزمره زندگی، آنجا نه؛ یکسری چیزهایش میخوابد، از بین میرود، ضعیف میشود، بازدهی کارخانهاش میآید پایین.
روال عادی زندگی، روالی است که دارد طی میشود و خیلی وقتها خیلی مؤونه عقلی ندارد. آدمها خیلی وقتها مثل یک ربات میشوند؛ بهطور تکراری همان روالی که تقریباً دیروز داشتهاند، امروز هم دارند. این آدم را به چه میاندازد؟ به ضعف عقل؛ چون خیلی چیزی نیست که در آن بخواهد فکر کند.
هر روز صبح پا میشده، صبحانه میخورده، بعد آماده میشده میرفته سر کار یا سر درس، کارهایی انجام میداده روی یک روالی، بعد هم برمیگشته خانه و بعد هم یکطوری طی میشده تا آخر شب و اینها. این، اسباب رشد عقل در آدم نیست؛ چیزهایی که عقل را رشد بدهد نیست. تکرار و روزمرگی خودش به فرسایش عقل منجر میشود.
لذا آمدند گفتند: فکر کنید؛ مثلاً وقت داشته باشید برای فکر، برای تأمل. یا حتی در کارهایی که مبتلابه آن هستید و به آن مشغولید، فکر کنید. شاید این کاری که هر روز دارید میکنید، همین کار را یکذره فکر بکنید، یک راه بهتر هم برایش پیدا کنید. شاید این مسیری که هر روز حرکت میکنید و بهسمت محل کارتان میروید، یک مسیر بهتر هم باشد که از آن بروید.
این کار، این کیفیت کار، این کمیت کاری که الان مشغولید، شاید یک راه جایگزینی داشته باشد که کیفیت کارتان بالاتر برود و متوجه نیستید. برای آدمی که مشغول به کار است، یکدفعه یکی میرسد و میگوید: «خب این را اینطوری کن، بهتر میشود.» میبیند: «اِ! چرا به فکر خودم نرسیده بود؟»
خب این به این خاطر است که فکر و قوه عقلی در روزمرگی، در تکرار و در عادت، رو به ضعف و انحطاط میرود. اگر به کارش نگیری، ضعیف میشود و آدم تهش میشود یک ربات، مثلاً، که دارد کاری را تکراری انجام میدهد.
اما در دین مثلاً میآید آدم را هل میدهد بهسمت تفکر و تأمل. لذا آدمهای عاقلِ دیندار، یکی از پایههای کارشان حتماً فکر است. یعنی در این روالی که در زندگی دارد، فکرش گاهی به کار است که شاید راهی باشد مثلاً وضع من از اینی که هست بهتر شود. یا کارم، سبک زندگیام ایرادی دارد؛ این ایراد خسارت دارد، خب دارم خسارتش را میبینم، درستش کنم. یا خسارتهایی را که دارد میبیند، میرود دنبال عمق و ریشهاش که: «از چیست؟ چرا این مشکل را دارم؟ چرا این مشکل برایم پیش آمده؟»
آنوقت این فکر و تأمل، آدم را به سرچشمههای ایمان و بعدش هم حکمت میرساند. دیگر آنوقت علتها و منشأها برای آدم واضح است؛ در آن حدی که بقیه یا نمیفهمند، یا نمیتوانند درک کنند، یا اصلاً نمیروند در فکرش که بفهمند و درک کنند، آدم [آن را] دارد.
اینها همه چیزهایی است که بهتبع، از دل این روایات درمیآید. یعنی هرچه روی این روایت و امثال این روایت انسان تأمل کند و فکر کند، بطون و معانی و مصادیق کثیری هست که از دل این روایات، در مراتب مختلف، همینطور درمیآید.
پس پایه و اساس [این است که] هر جا دین یک کسی ضعیف است، عقلش ضعیف است؛ حالا این دین به معنای وسیعش، چه در واجبات و محرماتش، چه در سایر مسائل و فرصتها و عباداتی که آدم ظرفیت و شرایطش را دارد، ولی از دست میدهد. عقل آنجا نیست.
هر جایی که آدم دچار این مشکل است، آنجا عقل تعطیل است، آنجا عقل تعطیل است. یعنی آن کسی که دارد این فرصت را از دست میدهد، اینجا عقلش تعطیل است، کار نمیکند. میتواند استفاده کند، مانعی ندارد، اما نمیکند؛ چون عقل خلأ دارد، جواب نمیدهد.
حیا هم همینطور. این نسبت دوطرفه است؛ حتماً اگر [کسی] خیلی عاقل باشد، به معنای کاملش، به دین منجر میشود؛ به معنای کاملش عرض کردم. اگر هم دیندار درستوحسابی باشد، به معنای درست و کاملش، حتماً عاقل است. یعنی اینها از هم جدا نیست که یک کسی در ایمان و دین قوی باشد، اما عقلش ضعیف باشد؛ یا عقلش قوی باشد و در آنها ضعیف باشد. اینجوری نمیشود.
یک سطحی را بله، میشود؛ طرف خیلی عقل ندارد، ولی یک شمه و یک مقداری از دین را دارد؛ اما کاملش، درستش، جامعش، بهدردبخورش، همهجا نیست. آن که عقلش ضعیف است، به آن دین نمیرسد؛ آن که به آن دین نرسیده، چون عقلش ضعیف بوده؛ آن که حیا را از دست داده یا در ابعادی، در جهاتی حیایش ضعیف است [نیز همینطور].
حیا خیلی چیزهاست؛ فقط در چیزهای خاصی نیست. حیا از حرفهای آدم، از نگاههای آدم، از رفتارهای آدم شروع میشود. اصلاً چه کلماتی را [به کار ببرد]؛ حتی نه کلمات الزاماً رکیک و بد، کلماتی که الزاماً اینجور هم نیستند، ولی با یک درجهای از حیا حتی بهکاربردنش منافات دارد.
یک نوع رفتار، یک نوع حرکت، یک نوع نگاه کردن، یک چیزهایی که با حیا منافات دارد، اینها پایه و مبنایش باز عقل است. عقل فکر میکند اینطور رفتار و اینطور حرف و اینطور نگاه و این کلمات، ولو در حد خط قرمز نیستند، اما [آنها را] نمیپذیرد.
لذا آنهایی که باز میبینی هم عاقلاند، هم باایماناند، این [ویژگی] را دارند؛ از این لغویات یا از این چیزهای سبک هم مبرا هستند. از اینها هم در آنها نیست. یعنی رفتارشان نه فقط خط قرمزها را ندارد، گفتارشان نه فقط خط قرمزها در آن نیست، بلکه یک حدی از رفتار و گفتاری که عموماً به آن مبتلایند و با آن حد از عقل و دین و حیا منافات دارد، آن را هم ندارد. این هم در مراتب، تکتک به هم وابسته است؛ در همه مراتب.
این مضمون این دو روایت [بود] که در حقیقت در یک وادی میگشتند.
انشاءالله خدا به همهمان توفیق مرحمت کند و این سه نعمت بزرگ را، مخصوصاً نعمت عقل را به معنای درست و کامل کلمه، به ما مرحمت بفرماید؛ که هر که عقل دارد، چه ندارد؟ هیچی هم نداشته باشد، همهچیز دارد؛ و این عقل اگر نباشد، همهچیز هم داشته باشد، هیچی ندارد، بله.
نثار روح مطهر پیغمبر اکرم و سیزده معصوم دیگر، انشاءالله صلوات عنایت بفرمایید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.