
🛣️ صراط مستقیم؛ حقیقت بندگی و نقش عقل و علم در مسیر هدایت

🛣️ صراط مستقیم؛ حقیقت بندگی و نقش عقل و علم در مسیر هدایت
🛣️ صراط مستقیم؛ حقیقت بندگی و نقش عقل و علم در مسیر هدایت
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. و الصلات و السلام علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد [صداى صلوات حاضرين: اللهم صل علی محمد و آل محمد] و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین، سیّما و بقیه الله الاعظم فی الارضین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.
عرض شد در جلسات قبل که خدای متعال مسیری را ترسیم کرده و اسمش را هم گذاشته «صراط مستقیم»؛ و جایگاه خاصی برای آن در قرآن کریم باز کرده است. اصلاً هدف از خلقت، هدف از بعثت انبیا و هدف از به پا شدنِ همهٔ برنامههای خدای متعال در عالم، همین بوده که آدمها بیایند در این صراط؛ یعنی هر جا که هستند و در هر شغل و کاری که فعالیت میکنند، زندگیشان را طوری تنظیم کنند که در این صراط مستقیم باشند؛ حالا هر شغلی که میخواهد باشد.
صراط مستقیم هم ــ همانطور که عرض کردیم و خودِ خدا فرمود ــ یعنی بندگیِ من؛ یعنی زندگی را یه طوری تنظیم بکنید که در هیچ چیزی با بندگیِ من تعارض پیدا نکند. هر جا مواجه شدید ــ در هر موقعیتی و در هر تصمیمگیری که براتون پیش میآید و میخواهید کاری بکنید، فعلی انجام بدهید یا تصمیمی بگیرید ــ نگاه کنید؛ اگر آن کار گناه بود، انجامش ندهید؛ اگر واجب بود، حتماً انجامش بدهید؛ و غیر از این دو تا بود، آزاد هستید و عقلتان را به کار بیندازید تا ببینید چه کار باید بکنید.
این دو تا مسئله، خط قرمز خداست. هر مقداری که این خط قرمزها مراعات بشود، [در صراط هستید]. این دو تا خط قرمز مثل دو تا زنجیری است که دو طرفِ یک جاده کشیدهاند تا کسانی که در این جاده هستند، از اینجا بیرون نروند. مادامی که آدم واجبات را انجام میدهد و محرمات را ترک میکند، در این مسیر و در این وسط است. اما به محض اینکه پایش را گذاشت بیرون، این زنجیر را پاره کرد و از این زنجیر رد شد، از این مسیر رفته است بیرون؛ آن وقت دیگر خدا راضی نیست. بعد از آن هم گرفتاریها، بلاها و مشکلاتی که در سایهٔ گناه نصیب آدم میشود، پیش میآید.
خدا با کسی تعارف ندارد؛ حتی خدا به پیغمبر اکرم هم در قرآن کریم میفرماید که اگر این چیزهایی را که میگوییم، یه مقداری میخواستی دلت و قلبت متمایل بشود به این طرف و آن طرف، عذاب دنیا و آخرت را نصیبت میکردیم. لذا خدا در این زمینه با هیچ کسی و با هیچ امتی تعارف ندارد. گناه که باشد، آثار بدش هم هست؛ همه باید مواظبت کنند. زلزلهها زیاد میشود، گرفتاریها زیاد میشود و مشکلات روحی، فکری، مالی و همه چیز افزایش پیدا میکند. چرا؟ چون امت اسلام وقتی خدا از اینها میخواهد تقوا را خوب مراعات کنند و مراعات نمیکنند، خدا برای تأدیبشان، حداقل دچارشان میکند به این مسائل.
لذا ما باید عبرت بگیریم و حواسمان باشد هر کاری میخواهیم بکنیم، یه وقت پامان را از صراط مستقیم بیرون نگذاریم. هر وقت نماز میخوانیم، توجه کنیم به این مسئله که خدا صراط مستقیم را اینطور به طور ویژه در نماز قرار داده تا هی تکرار بشود و آدم یادش نرود؛ حواش باشد و وقتی مواجه میشود با حرفی که نباید بزند، آن را نگوید. بندگی یعنی همین. خدا اینجا به ما این حق را نداده که هر کاری دلمان خواست بکنیم؛ اینجا میگوید باید به حرف من گوش بدهید. به خاطر همین هم من هر چه به شما دادم، شما را آوردم اینجا. زندگیتان را هم باید با همین تطبیق بدهید.
حالا صراط مستقیم چیست؟ دستورهای خدا چیست؟ واجبات و محرمات کدام است؟ عرض شد که ما اینجا خودمان بلد نیستیم که چیست. خدای متعال یک نیرویی به ما داده به نام عقل. با این عقل، آدم میفهمد که خدایی هست و باید به حرفش گوش بدهد؛ آثار خدا را میبیند، باور میکند و تصدیق میکند که خدا هست. این فایدهها را عقل دارد؛ اما بعد از اینکه فهمید خدا هست و این برنامهها و بساط را درست کرده، این سؤال برایش پیش میآید که چرا؟ هدفش چی بوده است؟
به این ترتیب، سؤالهایی که در این جهت برایش پیش میآید را خدا جواب داده که هدف من بندگی بوده است. خب، حالا ما میخواهیم بندگی بکنیم؛ چه کار کنیم؟ عقل دیگر اینجا نمیداند و کمیتش لنگ است. عقل اگر کافی بود و همه چیز را میفهمید، دیگر احتیاج نبود خدا انبیا را بفرستد. بهترین آدمهایش را خدا فرستاده که این همه مصیبت و بلا هم دیدهاند؛ برای چه؟ برای اینکه اگر عقل کافی بود، لزومی نداشت خدا آنها را بفرستد. این همه انبیا، اولیا و ائمهٔ ما مصیبت دیدهاند برای همین انسانِ دوپا، تا هدایت بشود. خب این انسان که عقل داشت؛ چه احتیاجی بود که اینها بیایند و اینقدر مصمم، جدی و دلسوزانه کار بکنند و به راحتی از هدفشان دست برندارند؟ خیلی مصیبت میدیدند انبیا؛ خیلی گرفتاری میدیدند. بدترین مصیبتها را در عالم خلقت، همین بهترین بندههای خدا دیدهاند و میبینند. چرا؟ چون عقل اگر کافی بود، احتیاجی به اینها نبود؛ اما عقل در اینجا به تنهایی کارایی ندارد و نمیفهمد بندگی که خدا از ما میخواهد به چیست، واجبش چیست و حرامش کدام است. اگر عقل میفهمید، همان کافی بود.
همین که آدم تحمل کند و بسنجد، میفهمد عقل کمیتش لنگ است و برای اینکه بفهمد چه کاری درست و چه کاری نادرست است، باید برود سراغ این خانواده [و وحی] تا ببیند درست و نادرست چیست. اینجا بروی و عمل کنی، میشود صراط مستقیم. اما خیلی از مردم همینجوری در همه جا فقط با عقلشان زندگی میکنند؛ در اینکه چه کاری خوب است، چه کاری بد است، چه کاری درست است، چه کاری غلط است، چه تصمیمی بگیرند و چه تصمیمی نگیرند، فقط از عقل استفاده میکنند و از هیچ چیز دیگری استفاده نمیکنند؛ آن وقت زندگی آدم به گمراهی طی میشود و راه را گم میکند.
مثلاً در انتخاب شغل؛ چه شغلی انتخاب بکنم؟ کی ازدواج کنم؟ چه شرایطی را برای ازدواج در نظر بگیرم؟ چه حرفی را اصلاً بزنم و چه حرفی را نگویم؟ چه کاری را بکنم و چه کاری را نکنم؟ عقل به تنهایی اینها را نمیفهمد. لذا خودِ عقل میگوید: «تو خودت نمیفهمی؛ باید بروی سراغ اینها و از خودِ اینها بپرسی؛ از خودِ کسانی که دین و برنامهٔ دینی دستشان بوده است؛ از قرآن بپرسی، از ائمه بپرسی.»
حالا ما چه کار کنیم؟ عرض شد که همهٔ آن واجبات و محرمات را برای ما در «رساله» جمع کردهاند. باید بخوانیم و کارهایمان را با آن تنظیم کنیم. لذا خواندن رساله واجب است؛ مثل نماز صبح. یعنی همانطور که ما هر روز خدا از ما نماز میخواهد و هر روز واجبات و محرماتی داریم، هر روز رساله خواندن هم از ما میخواهد؛ این را هم باید در برنامهات جا بدهی. اگر این را جا ندادی، انگار که یک واجبی مثل نماز را ترک کردهای؛ آدم گمراه میشود و از بین میرود.
رساله خیلی مهم است. واجبات و محرماتش را آدم باید یاد بگیرد، وگرنه مثل خیلی از آدمها، ممکنه همیشه نماز بخواند، نماز جماعت بخواند، مسجد برود، اینور و آنور برود و این کارها را بکند، ولی چون رساله نخوانده و مسائل را بلد نیست، بعداً بفهمد که ای داد، نماز جماعتهای من ایراد داشته و مشکل داشته است؛ امام جماعت شرایطی داشت، جماعت شرایطی داشت، احکامی داشت، مسائلی داشت و من خراب کردم. یا روزه گرفتم، مسائلی داشت که یاد نگرفتم و خراب کردم. یا خیلی صدقه و خیرات دادم و کارهای خیر کردم، اما احکامی داشت که مراعات نکردم. یا معامله کردم، رفتم پولم را گذاشتم در بانک؛ من که نمیخواستم ربا بخورم، ولی عملاً ربا خوردم و رباخوار محسوب شدم. چرا؟
امیرالمومنین (علیهالسلام) مرتب میآمدند در بازار و اعلام میکردند: «یا اهل بازار! اهل تجارت! الفقه ثم المتجر»؛ اول باید مسائلتان را یاد بگیرید، بعد بیایید در بازار بنشینید و بازاری و کاسبی کنید. چرا؟ چون آدم در ربا میافتد از جایی که خودش هم نمیداند؛ نمیخواسته بخورد، اما خورده است و لقمهٔ حرام را وارد شکم خودش و عیالش کرده، بدون اینکه خودش قصدی داشته باشد. فردا هم نمیتواند بگوید نمیدانستم؛ میگویند رساله که بود، میخواستی بخوانی. مگه چقدر بود این رساله؟ مگه چقدر کار داشت؟ چرا وقت باز نکردی برایش؟ چرا یاد نگرفتی؟
کسانی که اعمال را انجام نمیدهند، خدا در قیامت به آنها میگوید: «چرا این کار را نکردی؟ چرا این واجب را ترک کردی؟ چرا این گناه را انجام دادی؟» اگر بگوید نمیدانستم، بدتر است؛ به او میگویند: «خب چرا نرفتی یاد بگیری؟» کسی به ندانستن پیش خدا معذور نیست که بگوید نمیدانستم؛ آدم باید برود و مسائلش را یاد بگیرد.
امام صادق (علیهالسلام) در باب عقل صحبت کردند؛ یک صحبت مفصلی که آدم با عقل میفهمد خدایی هست، این برنامهها را میفهمد، این چیزها را تصدیق میکند و میفهمد که خدا از آدم چیزهایی را میخواهد. ایشان بسیار از عقل و کاراییهای آن تعریف کردند. بعد کسی پرسید: «فهل یکتفی العباد بالعقل دون غیره؟»؛ حالا این عقل که این همه فایده داشت و ما با آن این مسائل را فهمیدیم، آیا کفایت میکند و بس است، یا احتیاج به چیز دیگری هم هست؟
ایشان فرمودند: «انّ العاقل لدلاله عقله الذی جعله الله قوامه و زینته و هدایته، علم انّ الله هو الحق و انّه هو ربّه»؛ همین عقل به ما میفهماند که خدا هست و حق است؛ همین عقل به ما میفهماند خدایی که تو را خلق کرده، احتمال دارد بالاخره چیزهایی از تو بخواهد و کاری با تو داشته باشد. «و علم انّ لخالقه محبه و انّ له کراهیه»؛ فهمید که خدا یک چیزهایی را دوست دارد و از یک چیزهایی هم بدش میآید. «و انّ له طاعه و انّ له معصیه، فلم یجد عقله یدلّه علی ذلک»؛ اما عقلش را طوری نیافت که او را به جزییات این طاعت و معصیت راهنمایی کند؛ عقل که به تنهایی نمیفهماند خدا از چه چیزی خوشش میآید و از چه چیزی بدش میآید. «و علم انّه لا یوصل الیه الا بالعلم و طلبه»؛ و فهمید که به این رضایت و بندگی نمیرسد، مگر با آموختن علم و جستجوی آن. «و انّه لا ینتفع بعقله ان لم یصب ذلک بعلم»؛ و فهمید که از عقلش بهرهای نمیبرد اگر آن را با علم همراه نکند.
مگر کسانی که کارهای ستمگرانهٔ بزرگ در عالم کردند، با چه چیزی ظلم کردند؟ خب با عقلشان بود. بدترین آدمهای عالم چه کسانی هستند؟ همانهایی که از عقل، بهترین استفادهٔ [ابزاری] را کردند. عقل اینجوری است؛ کارها و تصمیمات زندگی را تنظیم میکند. ولی خدا انبیا را میفرستد تا این عقل را در یک مسیر خاص قرار بدهند؛ در این مسیر بگویند تصمیم بگیر، نه به طور آزاد که هر جوری دلت خواست تصمیم بگیری. یک جاهایی خط قرمز است؛ واردش نشو و حتی فکرش را هم نکن. میخواهی تصمیم بگیری، اصلاً فکرت و عقلت را اینجا نبر. وگرنه، کسانی که همهٔ این گرفتاریها را برای آدمها، خودشان و اطرافیانشان درست میکنند، با چه چیزی درست کردند؟ با همین عقل بود.
آنهایی که بهتر میتوانند جیب مردم را بزنند، از چه استفاده میکنند؟ از عقل. هر روز میبینید هر چه بشر پیشرفت میکند و امکاناتش بیشتر میشود، یک عدهای هستند که از آن امکانات و از آن پیشرفت بشر یک مقدار جلوترند و به بهترین شکل ممکن میتوانند جیب مردم را بزنند؛ تا طرف بیاید بفهمد در این فضای مجازی رفته و گرفتار شده و همه چیزش از دست رفته، همهٔ زندگیاش را باخته است. اینهایی که اموال را از مردم میگیرند، از چه استفاده میکنند؟ از عقل.
عقل اینجوری است؛ به کار میافتد و آدم را میکشاند به سمت یکسری تصمیمها و کارها. خدا بندگی را آورد، انبیا را فرستاد و مسائل دینی را فرستاد تا این عقل تنظیم بشود و هر تصمیمی را نگیرد؛ تا هر تصمیمی نتواند جلو بیاید و فقط تصمیم درست که در این خط [بندگی] است گرفته بشود، تا بعداً گرفتاریهایش گریبانگیر آدمهای دیگر نشود. چون عقل به تنهایی نمیگوید مثلاً به بقیه ظلم نکن؛ خیلیها هم خوب میدانند و میگویند وقتی نفع من در این است، خیلی هم باید ظلم کرد! و آنهایی که الان دنیا دستشان است و این همه کارهای ستمگرانه و جنایت میکنند، با چه کار میکنند؟ خب با عقل است؛ و عقل هم تصدیق میکند برایشان که همین بهترین کار است که بتوانی هر چه بیشتر خودت را فربه و چاق کنی و سرمایهات را بالا ببری؛ اینها را عقل غلط به آدم میفهماند.
معاویه هم عقل داشت؛ عمروعاص هم که کمکش بود عقل داشت. همهٔ کسانی هم که در طول تاریخ خیانت کردند و ضربه زدند، با عقل ضربه زدند؛ عقل داشتند و آدمهای بیعقلی نبودند. اما در همان جنگها، معاویه هر کاری میخواست و هر تصمیمی میخواست با عقلش میگرفت، ولی امیرالمومنین (علیهالسلام) این کار را نمیکرد و چنین تصمیمهایی نمیگرفت. لذا به امیرالمومنین میگفتند: «شما سادهای!» ایشان فرمود: «اگر تقوا دست و پای من را نبسته بود، من از همهٔ عرب در این مسائل جلوتر و باهوشتر بودم.» اما خدا به من اجازه نمیدهد هر تصمیمی را بگیرم و هر کاری را بکنم. وگرنه، هر تصمیمی را که آدم بخواهد آزادانه بگیرد، دنیا میشود دنیای جنگل؛ یعنی هر چه بتوانی به نفع شخص خودت کار بکنی بهتر است و نفعت بیشتر است، حالا ولو این کار باعث ظلم به بقیه بشود و بقیه را گرفتار بکند؛ عقل مادی میگوید جیب خودت را پر کن و دیگر چیزها را نمیفهمد.
امام حسین (علیهالسلام) وقتی خواست راه بیفتد به سمت کربلا، عقل مادی آنجا چه میگفت؟ کار ایشان با هیچ عقل مادی و ابزاری مطابقت نمیکرد؛ با هیچ عقلی. همهٔ عقلای مادیِ عالم را هم جمع میکردی، تصدیق میکردند که ایشان دارد کار غلطی میکند. آخه کیه که بردارد خودش را با زن و بچهاش ببرد به جایی که بلد است و از قبل دیده و تجربه کرده که چه آدمهایی دارد؟ لذا عقلا میآمدند به ایشان میگفتند و نصیحت میکردند که نرو؛ کجا میخواهی بروی؟ با پدرت چه کار کردند؟ با برادرت چه کار کردند؟ چرا شما دوباره داری میروی؟ فرمود که من باید بروم. گفتند خب زن و بچه را نبر؛ فرمود آنها را هم باید ببرم.
بنابراین، بزرگترین دلیل بر محکومیت عقل مادی و اینکه سرش نمیشود که حقیقت کجاست، همین قضیه است. همهٔ عقلای عالم را هم جمع میکردی، همه تصدیق میکردند که این کار از نظر محاسبات مادی غلط است؛ چون نمیفهمیدند پشت این ماجرا چه خبر است. پس عقل به تنهایی اینکاره نیست و آدم از عقلش بهرهای نمیبرد مگر اینکه آن را با علم دین همراه کند.
اگر شما علم دین را یاد نگیری، از عقلت آن استفادهای را که خدا میخواهد نمیبری و از عقلت در جهت غلط و نادرست استفاده میکنی. لذا چارهای نیست جز اینکه بروی و یاد بگیری؛ شاگرد باشی و شاگردی کنی. یک مرحلهای از زندگی را آدم باید شاگردی کند: «فوجب علی العاقل طلب العلم»؛ بنابراین بر آدم عاقل واجب است که برود و علم دین را یاد بگیرد.
علمی که میگویند، همان علم دین است. علوم دیگر آن زمان نبود؛ هر چه حدیث شما راجع به علم میشنوید، مربوط به علم دین است. علوم دیگر بعدها درست شد و توسعه پیدا کرد. آن علمی که میفرماید باید بروی تا طاعت و معصیت را یاد بگیری، همان علم دین است. «وجب طلب العلم علی العاقل»؛ کدام علم؟ همانی که در همین حدیث فرمود با آن طاعت و معصیت را یاد میگیری؛ اینکه حرف خدا چیست و دستور خدا کدام است. این علم، واجبه عینی است. علوم دیگر اینطور نیست؛ وجوب علوم دیگر به نیاز جامعه بستگی دارد؛ اگر جامعهٔ اسلامی نیاز داشته باشد، به حد نیازش یک عدهای باید بروند و آن را یاد بگیرند. ولی آن علمی که بر همه واجب است یاد بگیرند، علم دین است.
فرقی نمیکند؛ میخواهی طلبه باشی یا نباشی، هر کسی که هستی و مکلف هستی، واجبه که مسائل دینت را یاد بگیری؛ وگرنه فردا اگر گرفتار شدی و دیدی یک چیزهایی را بلد نبودی و اشتباه کردی، خودت چوبش را میخوری و خدا هم ازت نمیپذیرد. لذا باید یاد گرفت؛ باید رساله خواند؛ هر کسی که هست باید برای این مسئله وقت باز کند و به این مسئله اهمیت بدهد: «فوجب علی العاقل طلب العلم».
لذا از اینجا باب علم، اهمیت علم، فایدهٔ علم، یادگیری علم دین، شرایط کسی که آدم از او علم یاد میگیرد، حق آن شخص و مسائلی در این باب باز میشود که انشاءالله اگر خدا توفیق بدهد، در جلسات آینده عرض میکنیم؛ اینکه حالا این علم دین را چطور یاد بگیریم؟ چه چیزهایی را یاد بگیریم؟ از چه کسی یاد بگیریم؟ چه حدی دارد؟ چه کار باید بکنیم؟ کجا این علم را باید به کار بگیریم و با علم حرف بزنیم و کجا لازم نیست؟ اینها مسائل مهمی است که انشاءالله در جلسات آینده، اگر خدا عمر بدهد، عرض میکنیم.
پس حواسمان باید باشد؛ اگر مسائل شرعی را نمیخوانیم، برویم و بخوانیم. تنها کتابی که خواندنش بر مکلف واجب است، رساله است. حتی خواندن خودِ قرآن کریم هم [به طور روزانه] واجب عینی نیست، اما خواندن رساله برای دانستن تکالیف واجب است تا آدم راه را درست برود. قدم اصلی را برداشتهای اگر علم را یاد بگیری و از جهت علمی مشکلت را حل بکنی؛ اینطوری یک بار بزرگی را از روی دوش خودت برداشتهای.
این کار هیچ روزی نباید ترک بشود. اگر آدم بگوید مثلاً من الان رساله نمیخوانم یا بعضی روزها نمیخوانم، پیداست که برای این واجب اهمیت قائل نیست. این کار واجب است؛ واجب است. نماز صبح را واجب میدانی، نماز را واجب میدانی، این هم واجب است؛ بلکه همهٔ این کارها با همین درست میشود. تا آدم کموکیف کار را نداند، کارش راه نمیافتد؛ نمازش هم خراب میشود و همه چیزش خراب میشود.
انشاءالله خدای متعال توفیق مرحمت کند تا راه بندگی را درست، اول با علم و بعد هم با عملِ درست، تا به آخر طی کنیم. نثار ارواح طیبهٔ همهٔ انبیا، خاصه خاتم انبیا و همهٔ حضرات معصومین (علیهمالسلام) و همهٔ شهدا و امام شهدا، سه صلوات بفرستید.
خدای متعال مسیری را ترسیم نموده، اسم آن را «صراط مستقیم» گذاشته و جایگاه خاصی در قرآن کریم برای آن باز کرده است. در واقع هدف از خلقت، بعثت انبیا و به پا شدنِ همه برنامههای خدای متعال در عالم این بوده است که انسانها وارد این صراط شوند؛ یعنی هر جا که هستند، در هر شغل و کاری که فعالیت میکنند، زندگیشان را طوری تنظیم نمایند که در این صراط مستقیم باشند، حالا هر شغلی که میخواهد باشد. صراط مستقیم یعنی بندگیِ خدا؛ یعنی زندگی را به گونهای تنظیم کنیم که در هیچ چیزی با بندگیِ حقتعالی تعارض پیدا نکند.
در هر موقعیت و تصمیمگیری که برایتان پیش میآید، بنگرید؛ اگر آن کار گناه بود انجام ندهید، اگر واجب بود حتماً انجام دهید و غیر از این دو حالت، آزاد هستید که عقل خود را به کار بیندازید. این دو مسئله خط قرمز خداست که مانند دو زنجیر در دو طرفِ یک جاده کشیده شدهاند تا انسانها از مسیر بیرون نروند. مادامی که انسان واجبات را انجام میدهد و محرمات را ترک میکند، در این مسیر قرار دارد؛ اما به محض اینکه پای خود را بیرون بگذارد، این زنجیر را پاره کرده و از جاده خارج شده است. آنگاه گرفتاریها، بلاها و مشکلاتِ گناه نصیب انسان میشود.
هنگام نماز خواندن توجه کنیم که خدا صراط مستقیم را اینگونه به طور ویژه در نماز قرار داده است تا همواره تکرار شود، انسان آن را فراموش نکند و حواسش جمع باشد؛ مثلاً وقتی با حرفی مواجه میشود که نباید بزند، آن را نگوید. بندگی یعنی همین؛ خدا در اینجا به ما این حق را نداده است که هر کاری دلمان خواست انجام دهیم، بلکه میفرماید باید به حرف من گوش دهید. هدف این است که تمام شئون زندگی خود را با همین دستورالعمل تطبیق دهیم و از آن تخطی نکنیم.
خدای متعال نیرویی به ما ارزانی داشته به نام عقل. انسان با این عقل میفهمد خدایی هست، آثار او را میبیند و تصدیق میکند که باید به حرف او گوش بسپارد. اما بعد از اینکه فهمید خدا هست، این سؤال برایش پیش میآید که هدف او از خلقت چه بوده است؟ عقل دیگر در اینجا پاسخ را نمیداند و کمیتش لنگ است. اگر عقل به تنهایی کافی بود و همه چیز را میفهمید، دیگر احتیاجی نبود که خداوند متعال پیامبران خویش را برای هدایت بشر بفرستد.
امام صادق (علیهالسلام) میفرمایند: انسان عاقل به راهنمایی عقل خویش میفهمد که خدا حق است و پروردگار اوست؛ همچنین درمییابد که آفریدگارش کارهایی را دوست دارد و از کارهایی کراهت دارد، و او را طاعتی است و معصیتی. اما عقل خویش را چنان نمییابد که او را به جزییات این طاعت و معصیت راهنمایی کند. پس عقل به تنهایی نمیفهماند خدا از چه راضی است، و انسان از عقل خود بهرهای نمیبرد مگر اینکه آن را با علم دین همراه سازد.
کسانی که ستمهای بزرگی در عالم مرتکب شدهاند، با چه ابزاری ظلم کردهاند؟ با عقل خویش؛ بدترین انسانهای تاریخ کسانی هستند که از عقل، بهترین استفاده ابزاری را نمودهاند. عقل اینگونه است که محاسبات را تنظیم میکند، اما خداوند پیامبران را فرستاد تا این عقل را در یک مسیر خاص قرار دهند، نه اینکه انسان به طور آزاد و هر طور دلش خواست تصمیم بگیرد. عقلِ رهاشده و مادی، فقط میگوید جیب خودت را پر کن و دیگر حقایق معنوی را نمیفهمد.
انسان باید واجبات و محرمات دین خود را یاد بگیرد، وگرنه ممکن است همواره نماز بخواند و عبادت کند، اما چون رساله نخوانده و احکام را نمیداند، اعمالش باطل باشد؛ یا مثلاً معاملهای انجام دهد و بدون اینکه بخواهد، عملاً ربا بخورد. به همین دلیل امیرالمومنین (علیهالسلام) مرتب در بازار اعلام میکردند: اول یادگیری احکام، سپس تجارت. در قیامت کسی به ندانستن معذور نیست و از او میپرسند چرا وقت باز نکردی و احکام دینت را یاد نگرفتی؟
بر اساس روایات، علمی که یادگیری آن بر هر عاقلی واجب عینی است، همان علمی است که به وسیله آن طاعت و معصیت الهی شناخته میشود؛ یعنی علم دین. تفاوت این علم با علوم دیگر در این است که آموختنِ علم دین بر تکتک انسانها واجب است. فرقی نمیکند؛ طلبه باشید یا نباشید، هر کسی که هستید و به سن تکلیف رسیدهاید، واجب است مسائل دین خود را یاد بگیرید، وگرنه فردا در محضر الهی عذری پذیرفته نخواهد بود.
تنها کتابی که خواندن آن بر مکلف واجب عینی است، رساله عملیه است؛ حتی قرائت روزانه قرآن کریم نیز واجب عینی نیست، اما خواندن رساله برای دانستن تکالیف شرعی واجب است. اگر انسان احکام دین را یاد بگیرد و مشکل علمی خود را حل کند، بار بزرگی را از دوش خویش برداشته است. تا زمانی که انسان کموکیف تکالیف خود را نداند، کارهایش سامان نمییابد، نمازش خراب میشود و تمام اعمالش آسیب میبیند.
هنگامی که امام حسین (علیهالسلام) تصمیم گرفتند به سمت کربلا حرکت کنند، حرکت ایشان با محاسبات هیچ عقل مادی و ابزاری سازگار نبود. اگر تمام عقلای دنیا را جمع میکردید، همگی از نظر مادی تصدیق میکردند که این حرکت اشتباه است؛ چرا که عقل مادی درک نمیکند حقیقت در کجا قرار دارد. بزرگترین دلیل بر ناتوانی عقل مادی از فهم حقیقت، همین جریان کربلاست؛ زیرا عقلهای مادی متوجه نبودند که در پشت پرده این قیام چه عظمتی نهفته است.
1️⃣ صراط مستقیم؛ حقیقت بندگی و هدف آفرینش
◽️ انطباق تمام شئون زندگی با بندگیِ خدای متعال
◽️ رعایت واجبات و ترک محرمات به عنوان خط قرمزهای الهی
2️⃣ محدودیتهای عقل مادی و ضرورت بعثت انبیا
◽️ ناتوانی عقل در تشخیص جزئیات طاعت و معصیت
◽️ لزوم همراهی نیروی عقل با هدایت وحیانی پیامبران
3️⃣ عقل مادی در برابر عقل وحیانی در بستر تاریخ
◽️ سوءاستفاده ابزاری ستمگران از محاسبات عقل مادی
◽️ تجلی عقل الهی در نهضت عاشورا و تقابل آن با عقل مادی
4️⃣ آموختن احکام؛ پیششرط قبولی اعمال و معاملات
◽️ خطر بیتوجهی به احکام شرعی و ابتلا به مال حرام و ربا
◽️ قاعده «الفقه ثم المتجر» در کلام امیرالمومنین (علیهالسلام)
5️⃣ وجوب عینی فراگیری علم دین بر هر مکلف
◽️ تفاوت ذاتی علم دین (شناخت طاعت و معصیت) با سایر علوم
◽️ مسئولیت فردی تمام مکلفان در قبال یادگیری احکام الهی
6️⃣ رساله عملیه؛ دفترچه راهنمای مسیر بندگی
◽️ وجوب عینی مطالعه روزانه رساله برای دانستن تکالیف شرعی
◽️ سامان یافتن و صحت عبادات در گرو یادگیری احکام رساله
💻 رسم بندگی
🌐 نشر بیانات استاد محمدی
🔗 وبسایت: ostadmohammadi.ir
💠 پرسش و پاسخ دینی
🔹 بیان دیدگاههای اسلام در موضوعات:
موضوع: صوت کامل سخنرانی