
ریشهیابی مشکلات انسان و شناخت شؤون نفس

ریشهیابی مشکلات انسان و شناخت شؤون نفس
ریشهیابی مشکلات انسان و شناخت شؤون نفس
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین سیما بقیت الله الاعظم فی الارضین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین
صحبت در روایتی بود از امیرالمومنین (علیه السلام) در نهجالبلاغه که ایشون روی مسئله مهمی دست گذاشتند و اشاره کردند که ریشه اصلی مشکلات انسان است؛ و اون مسئله، خودِ انسان است. ریشه اصلی همه مشکلات، شاید برگشتش به خودِ خودِ خودِ انسان است.
ایشون فرمودند مومن، چند تا صفت همیشه دارد؛ این حالت در مومن همیشه هست: یکی بدبین است، یکی عیبجوست، یکی هم به عبارتی اذیتکننده است. اما این سه تا را نسبت به کجا و کی دارد؟ نسبت به خودش. سه صفتی که نسبت به بقیه ممنوع و حرام هست، مومن این صفتها را نسبت به خودش دارد. همیشه هم اینجور است؛ یعنی وقتی میبینیدش، باهاش حرف میزنید، آشنا میشوید، رفیق میشوید، معاشرت میکنید، اون مومنی که میداند گرفتاریهایی دارد و نفسش هنوز نفس اماره است (که هست)، میبینید این مسئله و این چند صفت در او بارز است.
یکی اینکه به خودش بدبین است. یعنی کارهایی که میکند، تصمیمهایی که میگیرد، خیلی وقتها اطمینان ندارد به خودش و خوشبین نیست. بعضی وقتها تصمیمهای آدم معلوم نیست منشأش درست باشد؛ هوای نفسی، خلاف عقلی، چیزی هست. چون این حالت را دارد نسبت به خودش، لذا همیشه دنبال این است که عیبهایش را پیدا کند؛ عیبجوست. مشغول عیبیابی خودش هست. تو کارهایی که پیش میآید، تو تصمیمها، تو مشکلاتی که مواجه میشود، میبینید یک جهتش را به خودش هم برمیگرداند. از خودش کاملاً غافل نیست تو مشکلات و تو مسائلی که باهاش درگیر است. همهاش را از جای دیگر و کسان دیگر نمیبیند؛ از کمکاریهای خودش هم میبیند. نقطه اصلی مشکل را که معمولاً خود انسان است، ملتفت هست.
لذا فرمودند دائم میبینید اینجوری است؛ عیبجوست. ولی عیبجو که هست و بدبین، نه اینکه از بین میرود، دچار یأس میشود، سرخورده میشود و نمیتواند دیگه تصمیم بگیرد؛ نه، فرمودند بعد خودش را به زحمت میاندازد و به تلاش میاندازد که این عیبها را در خودش اصلاح کند. نمیگذارد اینها بمونه؛ مربوط به هر چیز هم هست. اینها عرض شد.
چرا مومن نسبت به خودش و نسبت به نفسش اینجور است؟ مگه این نفس چه ویژگیهایی دارد؟ در قرآن کریم، چند جایی صحبت از این نفس انسان شده است. شاید بیشترش هم در همین سوره مبارکه یوسف این مسئله مطرح شده؛ نفس. یک جا اونجاست که همه میدانند: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ؛ وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی ۚ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ». من خودم را تبرئه نمیکنم؛ نمیگویم بیعیب و نقصم و بیایرادم. تقصیر خودم بود. چرا؟ «إِنَّ النَّفْسَ»، این نفس صفتش این است: «لَأَمَّارَةٌ»، اماره است به بدی؛ خیلی این کار را میکند. یعنی کم نه، اصلاً کارش این است.
کارهای آدم منشأش فکر و عقل و تصمیمش است؛ تصمیم خودِ آدم است دیگر. خودِ آدم است که منشأ رفتارش است، منشأ گفتارش است، منشأ تصمیماتش است، اون باور درونیش است، اون شاکله درونیش است، اون نفسش است. فرمودند: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»، این نفس خاصیتش این است که همهاش آدم را امر میکند و میکشاند به سمت چیزهای بد. پس وقتی نفس این است، نمیشود بهش خوشبین بود.
خوشبینی اونجاست که نوعاً و غالباً چیزهای خوب صادر میشود، یک وقت هم ممکنه حالا یک چیز بدی یا اشتباهی صادر بشود؛ یک چیزی صادر بشود که آدم وجهش را نمیداند و باید حملش کند بر اون خوبها. اما وقتی قضیه از این قرار است که این کارش شده امارهی به سوء، یعنی عمدهی تصمیماتش و اوامرش به بدی و بد هست، این جا نمیگذارد برای اینکه آدم خیلی به خودش خوشبین باشد. لذا امیرالمومنین فرمود: «زنونٌ عنده»؛ نفسش بدبین است نسبت به خودش. این یکی از کارهای نفس اماره است؛ امارهی به سوء.
جای دیگر، در آیه شریفه دیگری که از زبان پدر ایشون، حضرت یعقوب (علی نبینا و آله و علیه السلام) ذکر شده [است]. قضیه را شما میدانید؛ قضیه از چه قرار بود؟ که برادرها چه مشکلاتی پیدا کردند و چه تصمیمهایی گرفتند. ایشون در ته کار که اینها اومدند گفتند آقا اینجوری شده و فلان شده، فرمودند: «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا». دروغ میگویید؛ نفس شما یک چیزی را در ذهن شما و باور شما تزیین داده و درستش کرده است. راه را جلویتان گم [کرده] و در گمراهی انداخته؛ عوض کرده است.
«سَوَّلَتْ»، اونجا امارهی به سوء بود، یک جهت دیگر که در نفس انسان هست این است؛ تسویله. تسویل یعنی چی؟ تسویل یعنی راه را آدم گم میکند و میرود جور دیگری که غلط است تصمیم میگیرد؛ یا زینت میدهد یک کار غلط و تصمیم غلط را. زینت میدهد یعنی چی؟ یعنی توجیهش میکند. توجیهی که خیلی وقتها ما ممکن است مبتلا میشویم بهش و عیبهایمان را اصلاح نمیکنیم؛ چرا؟ چون خوب بلدیم توجیه کنیم. این توجیهی که ما میگوییم توجیه، تو خیلی کارهایمان هست، این همین تسویل و همین تزیین است.
چرا ایشون این را فرمود؟ مگه اینها چیکار کرده بودند؟ مشکل اینها از کجا شروع شد؟ دیدند پدرشان توجه خاصی دارد به حضرت یوسف. میدانستند این پدر کیه؛ اصلاً ناآگاه نبودند این پدر کیه. یعقوب، نبی بود؛ میدانستند ایشون این منصب را دارد و از این ذریه مطهره هست. ولی میگفتند چرا این نسبت به یوسف اینقدر توجه دارد؟ یک حسادتی در درونشان گل کرده بود. بیایم بگوییم آخه یک جهتی هست؛ بالاخره این پیغمبر خداست، این را بیشتر دوست دارد، لابد این بالاخره سرش به تنش میارزد و یک چیزی دارد که ما نداریم. واقعیت امر همینه دیگر؛ یعقوب نبی میدانست این پسر به کجا میرسد. طبیعی بود دوستش بدارد، بیشتر دوستش بدارد و بیشتر بهش توجه کند. معلوم بود؛ این که مثل بقیه نبود که مثل بقیه باهاش باشد. ایشون اینها را میدانستند، لذا احترام خاصی میکردند به این.
اینها اومدند دیدند که چیه؟ این دارد بیشتر به اون توجه میکند. چیکار کردند؟ اومدند گفتند چرا این وضع است؟ این چه وضعیتتری است که ما داریم؟ «لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَیٰ أَبِینَا مِنَّا». اینها را بیشتر دوست دارد، «وَنَحْنُ عُصْبَةٌ»، در حالی که ما بیشتر [و] ما قویتریم، ما زورمان بیشتر است، ما خلاصهاش بیشتر به درد میخوریم. «إِنَّ أَبَانَا لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ». تسویل شیطان اینجاست؛ که آدم اون مشکلی که دارد پیش میآید و منشأش خودش هست را نمیبیند که منشأ کجاست. منشأ را کی میبیند؟ برادران یوسف منشأ را کی میدیدند؟ پدرشان. گفتند چرا پدر ما نسبت به این اینقدر توجه دارد؟ «إِنَّ أَبَانَا لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ»؛ گمراهی واضح و آشکار است. اصلاً واقعاً غلط فهمیده؛ یک تاکید میکنند روی این مسئله که ایشون اشتباه فهمیده است.
این تسویل شیطان، قدم اولش عرض کردیم اذلال است؛ یعنی راه را آدم گم میکند. اون راه درست را برای تشخیص مشکل نمیرود؛ راه را غلط میرود. به جای اینکه ببینند خب چیه، شما چرا اینجور شدید؟ حسد درون شماست که شعلهور شده و دارد اینجوری شما را از تو داغونتان میکند و از بینتان میبرد. به جای اینکه بیایند بگویند چرا ما اینجوری هستیم، اومدند گفتند چرا پدرمان اینجوری است؟
ما اینها را نباید یک قصه بدانیم که اِ عجب! خب ما بودیم اینجوری نبودیم دیگر. ما همینجور تو زندگیمان با همینها سر و کار داریم. یعنی خیلی مشکلات، اگه آدم همین مسئله را بیاید تو خودش تطبیق بدهد (که باید تطبیق بدهد) و مصادیقش را باید پیدا کند تو زندگیش؛ خیلی جاها ما خیلی گرفتاریها و مسائلمان تقصیر کیه؟ تقصیر همه و بقیه است؟ همیشه تقصیر با بقیه است؟ همیشه تقصیر با یک چیز و عامل بیرونی از خودمان است؟ یا یک وقتهایی هم بالاخره تقصیر ما هم هست؟ ما هم یک جایی کم گذاشتیم، ما هم یک جایی ایراد دارد کارمان؟
تسویل، کار نفس اماره است. یعنی میآید قشنگ موجه میکند اون کار را و اون تصمیم را برات؛ موجهش میکند. که اون را بیشتر دوست دارند، در حالی که «نَحْنُ عُصْبَةٌ»، به عُصبه بودن خودشان نگاه کردند، اما به، یعنی این زینت خودشان را دیدند که بله ما عُصبهایم، ما زورمان زیاد است، قویم [و] خیلی به درد... این را دیدند، اما حسدشان را ندیدند؛ لذا کردند اون کاری که نباید میکردند.
انسان همینجور است؛ خوبیها را میبیند. یعنی وقتی هم مشکل پیش میآید، میآید میگوید آره من این کارها را هم حتی کردم؛ کارهای خوبش را یا اونهایی که به ظاهر به نظرش رسیده درسته و خوبه را میگوید، اما از اشتباه و بدیهایش نمیگوید. تسویل نفس این است؛ اینجوری سر آدم کلاه میگذارد. یعنی میگوید آره تو که ما که بیشتر به درد میخوریم، ما که زورمان بیشتر است، چرا ایشون توجهش به اونه؟ اون مگه به چه درد میخورد؟ این حالِ خراب نمیفهمد که بابا تو چرا اینجوری؟ چرا این حسادت درت گل کرد؟ چرا بدبینی به پدرت؟ چرا پدرت را متهم میکنی به گمراهی؟ چرا اینجوری تصمیم میگیرید و قضاوت میکنید؟ حرف بزنید، ازش بپرسید، بفهمید [و] توجیه کنید. نمیکند دیگر؛ نفس، راه غلط میگذارد جلو آدم.
تسویل یعنی قدم اول این است که راه را غلط جلو پای آدم میگذارد؛ میگوید پدرمون گمراهه و اشتباه دارد میکند، ما آدم خوبی هستیم. پشت بندش، نتیجه چی شد؟ گفتند خب یوسف را ببرید بکشید، یا بیندازیدش یک جایی که دیگر دست پدرتون بهش نرسد؛ «یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَتَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِینَ؛ اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا». بکشید یوسف را. قتل، قتل یک چیزی نیست [که] باید و نباید در نظر آدم کار موجه و خوبی باشد، اما کار شیطان زینت که میدهد یعنی این؛ یعنی کامل موجهش میکند. گمراه میکند آدم را؛ آدم مشکل اصلی را نمیبیند چیه. از کجا مشکل اصلی شروع شده؛ پشت بند این گمراهی، کار غلط و حرام و خیلی بزرگِ غلط را موجه جلوه میدهد. مزینش میکند، میگوید نه خوب هم هست و عیب ندارد؛ «اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا»، بکشیدش بیندازیدش یک جا، «یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ»، بعد دیگر توجه پدرتون جلب شماها هم میشود. «وَتَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِینَ»، بعدش خوب آدمهایی بشوید؛ توبه کنید، مشغول بشوید کارهای خوب بکنید، میشوید آدمهای صالح و خوب. یک آدم خوبی هم بشوید بعدش. نفس اماره است.
و لذا وقتی اومدند گفتند این اتفاق افتاده و اینجور شده، ایشون چی فرمود؟ ایشون دست، حکیم بود، دست گذاشتند رو نقطه اصلی: «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا». نفس شما اومده یک چیزی را برای شما زینت داده و یک چیزی را موجه جلوه داده؛ راه را جلویتان گم کرده است. راه غلط جلو پایتان گذاشته؛ از اونوری رفتید، رسیدید به این. این قضیه دو بار، این مسئله از زبان ایشون صادر شد که نفس شما... این نفس این سیر را طی کرده بود تا رسید به قتل یوسف و اون بلاهایی که سر ایشون آوردند. چرا؟ خب اگه نگاه میکردند میگفتند این چیه ما را به این سمت کشونده؟ چرا ما آرام نیستیم؟ چرا اگه پدرمون توجه دارد به یوسف، خب ما هم توجه کنیم دیگر؛ لابد یک چیزی هست دیگر. اما نمیفهمد آدم؛ مشکل چیه؟ مشکل حسادت است. حسادت؛ او یک چیزی دارد نباید باشد، او یک چیزی دارد نباید داشته باشد، اون یک مزیتی الان پیدا کرده نباید داشته باشد، یک نعمتی خدا بهش داده نباید داشته باشد، یک عزتی خدا بهش داده نباید داشته باشد. راه گم میشود.
پس این تسویل نفس، کلاً نفس که امیرالمومنین فرمودند مومن به خودش بدبین است، چون این نفسه دیگر؛ امارهی به سوء است، مصوله، مزینه [و] زینت میدهد کار غلط را، در حد قتل.
شبیه همین تعبیر در قضیه دو تا پسر آدم (علیه السلام)، هابیل و قابیل اتفاق افتاد. اینها یکیشون با تقوا بود، یکیشون بیتقوا بود. قربانی کردند، از اون با تقواییه خدا قبول کرد، از این قبول نکرد. تصمیم گرفت اون را از بین ببرد. اون هم گفت اگه تو من را بکشی، بزنی [یا] هر کار بکنی، من نمیکنم. اینجا قرآن کریم تعبیرش اینطوریه: «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ». نفس این برادر، اینجوری کرد براش؛ کشتن برادرش را براش به تدریج سهل و آسان کرد. عرض کردیم قتل یک چیزی نیست آدم زود زیر بارش برود؛ برادرش را بزند بکشد. اما چی میشود یک وقت آدم تصمیم میگیرد، از قبل موجه که برود برادرش را حتی بکشد؛ چیزهای دوری نیست. چی میشود؟ حالا یک مثالش قتلش، و کارهای دیگر ما.
«طَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ»، نفسش به تدریج براش چیکار کرد؟ این قضیه را آسانش کرد براش؛ اول سخت بود. نمیتوانست دست ببرد به کشتن برادرش، بعد آسانش کرد. راحت کشتش؛ «فَقَتَلَهُ»، کشتش. «فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِینَ»، جزو خاسرین و زیانکاران شد.
نفس یعنی کارش چیه؟ میآید یک سری کارهای غلط، یک سری محرماتی، یک سری مسائلی [و] ایرادات، اینها را خیلی وقتها برای آدم تزیینش میکند، یا آسان میکند اون کار را و کردنش را. یکیش آسان کردنه؛ یکیش خوب جلوه دادن و موجه کردنه. اینها شؤون نفس ماست که در خود قرآن کریم، خدای متعال آورده و اشاره کرده است.
لذا امیرالمومنین این را میفرماید که آدم خیلی باید توجهش به خودش هم باشد. توجه آدم باید به خودش باشد؛ اساساً و اصلاً و ذاتاً و اصالتاً به اون معنای کاملی که در اسلام اومده است. باید حواسش باشد. مسائلی پیش میآید، هر چی مسئله پیش اومد، یک نگاهی هم اول به خودش بیندازد؛ خودش باعث چه غلط و اشتباهی بود؟ خودش آتیشِ خشمِ کسی را شعلهور کرد؟
یک زمانی یک خانومی با مرحوم آیتالله خوشوقت رفته بود مشورت کند، حالا از این شکایتها که همه ممکنه زن و شوهرها نسبت به هم دارند. این پرسیده بود، گفته بود: این شوهر من خیلی عصبانی میشود؛ یا زود عصبانی میشود مثلاً. مشورت اینه دیگر؛ آدم میرود یک عیبی را طرف، حالا هست، میگوید، یا میگذارد و میگوید، بالاخره گاهی اینطوریه دیگر. این جانبِ خودش فراموش شده است. حالا اون کسی که باهاش مشاوره میکند، آدم حکیمی باشد، میفهمد خب یک بخشی مشکل خودتی. لذا بدواً و ابتداً ایشون به این گفته بودند که: خب تو چرا عصبانیش میکنی؟
ما تا بیایند به ما بگویند شوهرم اذیتم میکند، عصبانی میکند، رفیقم عصبانی میکند، خیلی نسخه خوبی بدهیم، میگوییم: خب تحمل کن، نمیدانم چیکار کن، بساز، نمیدانم فلان. اصلاً توجه نیست به اینکه خودِ این، یک وقت میبینی یک طرف اصلی قضیه است؛ خودِ این دارد یک کاری میکند و شوهره را عصبانی میکند. حالا عصبانی شدنِ شوهره غلط، اون را نمیگوییم درسته، اما تو چرا عصبانیش میکنی؟ تو چرا یک کاری میکنی این را به همش میریزی؟ چرا یک مسائلی مراعات نمیکنی؟ یک جاها چرا مراعات نمیکنی؟
این قضیه همه ماست، در خیلی از شؤون زندگیمان. مشکلات و ایرادات مال طرف مقابله؛ طرف من چیه؟ «نَحْنُ عُصْبَةٌ»، ما که خوب آدمی هستیم، من که نمیدانم چیکار کردم. یک ذره توجه کند آدم به خودش، میبیند نه بله، خودِ آدم یک گوشه کبریت زده آتیش روشن کرده است. حالا وقتی آدم آتیش روشن میکند، انتظار نداشته باشد بقیه مثل آب باشند رو آتیش؛ بقیه مثل مان، اونها هم مثل بنزینند رو آتیش. ما آتیش روشن میکنیم، بقیه خراب میکنند؛ اون هم کار بد میکند، اون هم تصمیم بد میگیرد. ما کاری که نباید بکنیم، میکنیم، اون را به همش میریزیم؛ ما کاری که باید بکنیم، نمیکنیم، اون را به همش میریزیم. تو همه چیز هم هست؛ تو کار انسان هست، شغل انسان هست، درس انسان هست، تو همه چی هست.
یک گوشهای از مشکل... ما بیشترین مشکلمان در مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسیمان کجاست؟ بیرون مرزهایمانه یا تو مرزهایمانه؟ تو مرزهایمانه. بیشترین مشکلمان از توئه. از توئه کسانی که از تو، تهیان. هر چی خوبی هست اوور میبینند، طرف غرب میبینند؛ هر چی بدی هست مال اینجاست. خودشان هم هیچ توانی ندارند، هیچی نمیتوانند، باورشون هم اینه، فکرشون هم اینه؛ ولی وقتی تصمیم بگیرد آدم خودش را اصلاح بکند، به فرموده امیرالمومنین خودش را اصلاح کند، این عیبهایی که درش میبیند را اصلاح کند، نه بشیند بگوید خب من که پس عیب با منه، من چیکار کنم؟ پس تمام شد، نمیشود کاری کرد، زود سرد بشود؛ نه دیگر، فرمودند: «مستزیداً له»، به کارش میگیرد. به زحمت میاندازدش که اصلاحش کن، یالله. درست ایراد دارد اصلاحش کن، بحثت ایراد دارد اصلاحش کن، حافظت ایراد دارد اصلاحش کن، مطالعت ایراد دارد اصلاحش کن، عبادتت ایراد دارد اصلاحش کن، تقوا ایراد دارد اصلاحش کن، این صفت بد را هنوز داری، هنوز عصبانی میشوی خیلی، هنوز خیلی آدم از کوره در میرود، بیجا و بد و نابختگی میکند دیگر، کارهای بد میکند؛ اصلاحش کند آدم زود.
وگرنه پیغمبر اکرم فرمودند، اگر نقصتون را اصلاح نکنید، امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: «مَنْ لَمْ یَتَعَاهَدِ النَّقْصَ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَیْهِ الْهَوَی». وقت اون هوای نفس حرام بر انسان غالب میشود، پدر آدم را در میآورد؛ و من کان فی نقصٍ، اگه آدم بخواهد همینجور تو این عیب و ایرادهایش بماند و اصلاح نکند خودش را، این عیب و ایرادها همینجور نمیماند، آدم را به گناه میاندازد، به خطا میاندازد، زندگی، این عمر آدم میشود مرتع شیطان. همینجور گناه میکند. «وَمَنْ کَانَ فِی نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ». این موت براش بهتره. چون هر چی تو این نقص میماند و پیش میرود، بارش سنگینتر میشود. که امام سجاد (علیه السلام) فرمود: خدایا اگه بناست من عمرم مرتع شیطان باشد، تو این گناهها و بدیها پیش بروم، «فَاقْبِضْنِی إِلَیْکَ»، زود قبض روحم کن؛ برای همینه چون آدم هی بارش پیش میرود، بدتر میشه، سنگینتر میشود. یک وقت دست میزند به یک گناهانی که تا حالا نکرده؛ بعد هم اون حیله نفس هست، موجهش میکند. یعنی میبینی بله تهش خطا کرده، گناه کرده، اشتباه کرده، توجیه میکند، اصلاً نمیپذیرد که این کار غلط بود. این حالت مال نفس اماره است.
لذا پیغمبر اکرم فرمودند، این روایتی شریفه که زیاد هم به گوشمون خورده، خیلی باید توجه کنیم: «أَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ». یعنی شما دشمن را فرض بکن، یکی که با شما دشمنه، چیکار با شما میکند؟ چه احساسی شما بهش داری؟ کسی که دشمن انسانه. حالا این دشمنها را قطار بکن، ایشون میفرماید از همه دشمنتر با خودت، خودتی. اینها شؤون نفس اماره است؛ دشمنترینِ دشمنانِ انسانه. امارهی به سوء هست؛ کار موجه میکند، آدم را تو همین حالت ایراداتش و نقصهایش نگه میدارد، نمیگذارد جلو برود. لذا این را فرمودند، الان هم عرض کردیم که باید اصلاح کند آدم را، هی برود جلو، هی برود جلو. حدش کجاست؟
پیغمبر اکرم، یک یهودی اومد طلبی داشت از ایشون؛ اومد گفت طلب را بده، ایشون هم نداشتند بدهند، گفتند ندارم بهت بدهم. گفت پس من میمانم، شما هم اینجا میمانی پیشم، که بیاری بدهی. گفتند چشم، میشینم. نشستند. حالا ما بودیم چیکار میکردیم تو کل این مسیر، این داستان طی شده. نشستند، چقدر وقت نشستند؟ در روایت امیرالمومنین میفرماید این قضیه که اتفاق افتاد، پیغمبر اکرم، ظهر و نماز ظهر را، نماز عصر را، نماز مغرب را، نماز عشاء را و نماز صبح فردا را؛ کلاً ایشون میرفتند، میاومدند تو مسجد، این هم صاف نشسته که ایشون جایی نرود. نزدیک به یک شبانهروز نگه داشت ایشون را؛ و ایشون چیکار کرد؟ هیچی.
ظرف آدم تو حلم و صبر، خیلی میتواند وسیع بشود؛ ظرف آدم تو صفات خوب اخلاقی، خیلی میتواند وسیع بشود. این خاصِ ایشون نبود. خواسته ایشون... صبح نماز صبح فردا را هم که خوندند، حالا اصحاب میاومدند یک راهی پیدا کنند، یک چیزی، این را تهدیدش میکردند، چیزی میگفتند، ایشون تازه متوجه میشدند، منع میکردند که کاریش نداشته باشید؛ من بنا نیست به کسی ظلم بکنم. حالا گفته بشین، نشستم دیگر، چیکار کنم؟ ندارم. گذشت. این مقدار زمان که گذشت، این یهودیه مسلمان شد.
بعدش هم گفت میدانی من چرا این کار را کردم؟ چون میدانیم بالاخره آدمها در حالت عادی خوبند؛ در حالت عادی همه صبورند. کجا معلوم میشود آدم چند مرده حلاجه؟ اونجا که زیر منگنه قرار میگیرد. اونجا که تحت فشار [و] تحت مشکل قرار میگیرد؛ اونجا معلوم میشود ظرف صبر آدم، حلم آدم، این مسائل آدم چقدره. این یهودیه گفت من وصف ایشون را که تو تورات خوندم اینجوری اومده بود که ایشون، یک آدمی است خلاصهاش خیلی صبر دارد؛ آدمی است خیلی نرمه، بددهن نیست [و] از کوره در نمیرود، به این مضامین. من یک شرایطی خواستم به وجود بیارم که تو اون شرایط همه همینجوری میشوند و این مشکلات را پیدا میکنند؛ من میخواستم ببینم ایشون اون وصف را دارد؟ این همونه؟ دیدم دارد. لذا مسلمان شد. نزدیک به یک شبانهروز ایشون را اسیر کرد؛ پیغمبر اکرم را اسیر کرد در این حالت.
این ظرف همینجور میتواند پیش برود. شما به اونجایی که میرسد آدم میبیند اونجا دچار بیصبری میشود، اونجا نباید خط قرمزش باشد؛ باید بپرد اوور، برود جلوتر، این مرز را هی ببرد عقب، هی برود جلوتر تا این ظرف حسابی وسیع بشود و با این مشکلاتِ دمدستی و معمول که آدم باهاش مواجهه و همیشه عمرمان هم تا آخر عمر هست، اینها آدم را از پا در نیارد، ایمان آدم را نگیرد از آدم، آدم دچار گناه نشود [و] این مقداری هم که داشت را از دست ندهد. وگرنه میماند آدم تو نقص، بلکه بدتر هم میشود.
پس اینها از شؤون این نفسه که «أَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ». این نفس ماست؛ باید یک مقداری از این جهت توجه کنیم مطابق تعریف خدای متعال و ببینیم نفس چه ویژگیهایی دارد. یک مقداری همت کنیم ببینیم در مسائل و مشکلاتی که داریم و اصلاً کلاً اون خلقیاتی که داریم، اعمالی که داریم، که حتماً مشحونِ نقص و ایراد هست، اینها را هی پیدایش کنیم به طبق گفته امیرالمومنین و اصلاحش کنیم، درستش کنیم.
خب حالا با این نفس باید چیکار کرد؟ انشاءالله بعداً. انشاءالله خدای متعال توفیق مرحمت کند بشناسیم و باور کنیم این نفس را که چه اعجوبهایه و چه کارهایی میکند و چه جور سر خود آدم کلاه میگذارد و بعدش هم انشاءالله موفق بشویم اصلاحش کنیم. نثار ارواح طیبهی همه انبیاء، همه اولیاء، مخصوصاً همه حضرات معصومین (علیهم السلام) و همه شهدای خط تشیع و روح مطهر حضرت امام، سه صلوات بفرستید.
امیرالمومنین (علیه السلام) روی مسئله مهمی دست گذاشته و اشاره کردهاند که ریشه اصلی مشکلات انسان، خودِ انسان است. ریشه اصلی همه مشکلات، شاید برگشتش به خودِ خودِ خودِ انسان باشد. مومن چند صفت دارد که این حالت در او همیشه هست: یکی به خودش بدبین است، یکی عیبجوست و یکی هم به عبارتی اذیتکننده است. اما این سه صفت را نسبت به خودش دارد؛ سه صفتی که نسبت به بقیه ممنوع و حرام هست، مومن این صفتها را نسبت به خودش دارد. وقتی اون مومنی که میداند گرفتاریهایی دارد و نفسش هنوز نفس اماره است را میبینید، این چند صفت در او بارز است؛ او به خودش بدبین است و کارهایی که میکند و تصمیمهایی که میگیرد را خیلی وقتها اطمینان ندارد و خوشبین نیست.
مومن کارهایی که میکند و تصمیمهایی که میگیرد را خیلی وقتها اطمینان ندارد و خوشبین نیست؛ زیرا بعضی وقتها تصمیمهای آدم معلوم نیست منشأش درست باشد؛ ممکن است هوای نفسی یا خلاف عقلی در آن باشد. چون این حالت را نسبت به خودش دارد، لذا همیشه دنبال این است که عیبهایش را پیدا کند و مشغول عیبیابی خودش هست. او تو کارهایی که پیش میآید و تو مسائلی که با آن درگیر است، یک جهتش را به خودش برمیگرداند و از خودش غافل نیست. همهاش را از جای دیگر و کسان دیگر نمیبیند، بلکه از کمکاریهای خودش هم میبیند. نقطه اصلی مشکل را که معمولاً خود انسان است، ملتفت هست و دائم عیبجو و بدبینِ خودش است.
در قرآن کریم، در سوره مبارکه یوسف آمده است: «وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی ۚ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ». من خودم را تبرئه نمیکنم و نمیگویم بیعیب و نقص یا بیایرادم؛ تقصیر خودم بود. چرا؟ چون این نفس صفتش این است که اماره است به بدی؛ خیلی این کار را میکند و اصلاً کارش این است. کارهای آدم منشأش فکر، عقل و تصمیم خودِ آدم است و خود اوست که منشأ رفتار، گفتار و باور درونیش است. نفس خاصیتش این است که همهاش آدم را امر میکند و میکشاند به سمت چیزهای بد؛ پس وقتی نفس این است، نمیشود به آن خوشبین بود. خوشبینی آنجاست که غالباً چیزهای خوب صادر بشود، اما وقتی عمدهی اوامر نفس به بدی است، جایی برای خوشبینی نمیماند.
حضرت یعقوب (علیه السلام) به فرزندانش فرمود: «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا»؛ نفس شما یک چیزی را در ذهن و باور شما تزیین داده، درستش کرده و راه را جلویتان عوض کرده است. در نفس انسان جهتی هست به نام «تسویل»؛ تسویل یعنی راه را آدم گم میکند و میرود جور دیگری که غلط است تصمیم میگیرد؛ یا یک کار و تصمیم غلط را زینت میدهد. زینت میدهد یعنی چه؟ یعنی آن را توجیه میکند؛ توجیهی که خیلی وقتها ما مبتلا به آن میشویم و عیبهایمان را اصلاح نمیکنیم؛ چون خوب بلدیم توجیه کنیم. این توجیهی که در خیلی از کارهایمان هست، همین تسویل و همین تزیین است. تسویل شیطان قدم اولش اذلال و گم کردن راه درست برای تشخیص مشکل است.
تسویل نفس یعنی قدم اول این است که راه را غلط جلو پای آدم میگذارد؛ مثلاً برادران یوسف گفتند پدرمان گمراه است و ما آدم خوبی هستیم. پشت بند این گمراهی، کار غلط، حرام و خیلی بزرگ را موجه جلوه میدهد، مزینش میکند و میگوید نه، خوب هم هست و عیب ندارد؛ یوسف را بکشید یا بیندازیدش یک جا تا توجه پدرتان جلب شما بشود و بعدش توبه کنید و آدمهای صالحی بشوید! کار شیطان این است که گناه را کامل موجه میکند تا آدم مشکل اصلی را که از خودش شروع شده نبیند. نفس به تدریج گناهان را آسان میکند؛ اول سخت است و نمیتواند دست به گناه ببرد، اما نفس آن را آسان میکند تا انجامش دهد.
بیشترین مشکلِ ما در مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کجاست؟ بیرون مرزهایمان است یا داخل مرزها؟ بیشترین مشکل ما از درون است؛ از درونِ کسانی که از تو تهی هستند. هر چه خوبی هست را آنور و طرف غرب میبینند و هر چه بدی هست را مال اینجا میدانند؛ خودشان هم هیچ توانی ندارند و باور و فکرشان این است. ولی وقتی تصمیم بگیرد آدم خودش را اصلاح بکند، به فرموده امیرالمومنین عیبهایی که در خودش میبیند را اصلاح کند، به زحمت میاندازد خودش را که اصلاحش کن. درست است ایراد دارد، اصلاحش کن؛ بحثت، حافظهات، عباددت و تقوایت ایراد دارد، اصلاحش کن. این صفت بد را هنوز داری، زود اصلاحش کن.
امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: «مَنْ لَمْ یَتَعَاهَدِ النَّقْصَ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَیْهِ الْهَوَی»؛ هرکس به اصلاح نقص نفس خود نپردازد، هوای نفس حرام بر او غالب میشود و پدر آدم را درمیآورد. اگر آدم بخواهد همینجور تو این عیب و ایرادهایش بماند و خودش را اصلاح نکند، این عیبها همینجور نمیماند و آدم را به گناه و خطا میاندازد و این عمر، مرتع شیطان میشود. «وَمَن کَانَ فِی نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ»؛ مرگ برای او بهتر است، چون هرچه در این نقص میماند و پیش میرود، بارش سنگینتر میشود و دست به گناهانی میزند که تا حالا نکرده است. پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: «أَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»؛ دشمنترینِ دشمنانِ انسان، نفس اوست.
1️⃣ ریشه اصلی تمام مشکلات انسان
◽️ برگشتن ریشه گرفتاریها به خودِ انسان
◽️ عیبجویی و بدبینی مومن نسبت به نفس خویش
2️⃣ حقیقت نفس اماره و ضرورت بدبینی به آن
◽️ فرمان دادن مداوم نفس به بدیها («إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»)
◽️ نفی خوشبینی به اوامر و تصمیمات نفس
3️⃣ مفهوم «تسویل» و تزیین خطاها توسط نفس
◽️ توجیه خطاهای بزرگ و گم کردن راه درست تشخیص («بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ»)
◽️ فریب برادران حضرت یوسف و آسان شدن گناهان بزرگ
4️⃣ آسان جلوه دادن گناهان و داستان هابیل و قابیل
◽️ رام کردن و سهل کردن قتل برادر توسط نفس («فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ»)
◽️ عاقبت تسلیم شدن در برابر گناه و قرار گرفتن در زمره زیانکاران
5️⃣ ریشهیابی درونی مشکلات و ضرورت اصلاح خویش
◽️ منشأ درونی داشتن مشکلات جامعه و تهی بودن از درون
◽️ ضرورت به زحمت انداختن خود برای اصلاح نقصها و تقوا
6️⃣ عاقبت رها کردن نفس و غلبه هوای نفس
◽️ غلبه هوای نفس بر انسان در صورت رها کردن عیوب
◽️ مرتع شیطان شدن عمر و ترجیح مرگ بر ماندن در نقص
7️⃣ شناخت نفس به عنوان سرسختترین دشمن انسان
◽️ نفس؛ دشمنترینِ دشمنانِ انسان («أَعْدَى عَدُوِّکَ نَفْسُکَ»)
◽️ حکایت حلم پیامبر (ص) در برابر طلبکار یهودی و آزمایش ظرفیت صبر
💻 رسم بندگی
🌐 نشر بیانات استاد محمدی
🔗 وبسایت: ostadmohammadi.ir
💠 پرسش و پاسخ دینی
🔹 بیان دیدگاههای اسلام در موضوعات:
موضوع: صوت کامل سخنرانی