سلوک مؤمن و ساحت‌های سه‌گانه خودسازی در پرتوی ایمان و یقین
صوت کامل سخنرانی
1404/08/20
پست

سلوک مؤمن و ساحت‌های سه‌گانه خودسازی در پرتوی ایمان و یقین

📌 ساحت‌های اصلاح و خودسازی مؤمن

📜 ساحت اعمال و اهمیت احکام شرعی

📚 جایگاه رساله عملیه در تثبیت ایمان

🌱 ساحت اخلاق و زینت اهل‌بیت (علیهم‌السلام) بودن

💡 تفاوت علم و یقین در فرازهای دعا

⚰️ مثال شهود موت و ترس از جنازه

🤝 یقین به خدا و واسطه‌ها در شرایط اضطرار

✨ مصداق یقین در سیره امام خمینی (رحمةالله‌علیه)

🕊️ حقیقت نشاط و پایداری در راه خدا

💎 نیت خالصانه و سوره مبارکه انسان

🚫 نفی توقع پاداش و سپاس در کار خیر

🤲 دعا برای توفیق در دوراهی‌های زندگی

سلوک مؤمن و ساحت‌های سه‌گانه خودسازی در پرتوی ایمان و یقین

سلوک مؤمن و ساحت‌های سه‌گانه خودسازی در پرتوی ایمان و یقین

📌 ساحت‌های اصلاح و خودسازی مؤمن

📜 ساحت اعمال و اهمیت احکام شرعی

📚 جایگاه رساله عملیه در تثبیت ایمان

🌱 ساحت اخلاق و زینت اهل‌بیت (علیهم‌السلام) بودن

💡 تفاوت علم و یقین در فرازهای دعا

⚰️ مثال شهود موت و ترس از جنازه

🤝 یقین به خدا و واسطه‌ها در شرایط اضطرار

✨ مصداق یقین در سیره امام خمینی (رحمةالله‌علیه)

🕊️ حقیقت نشاط و پایداری در راه خدا

💎 نیت خالصانه و سوره مبارکه انسان

🚫 نفی توقع پاداش و سپاس در کار خیر

🤲 دعا برای توفیق در دوراهی‌های زندگی

متن

ساحت‌های اصلاح و خودسازی مؤمن

در جلسات قبل عرض شد یک مؤمنی که مطلوب خدا باشد و به معنای واقعی کلمه مؤمن نامیده شود، باید خودش را در سه جهت اصلاح کند، درست کند و با دین تطبیق بدهد:

  • یکی در جهت عقاید؛

  • یکی در جهت اعمال؛

  • و دیگری در جهت اخلاق.

۱. ساحت عقاید

عقایدی هست که مؤمن باید داشته باشد؛ یعنی بعضی افکار و عقاید را باید در خود بپرورد و از بعضی دیگر دوری کند. مؤمن باید این موارد را به خوبی بداند و بشناسد.

ساحت اعمال و اهمیت احکام شرعی

در لحاظ اعمال نیز مؤمن باید بداند چه کارهایی را نباید انجام بدهد و چه کارهایی را باید به جا آورد. بیشترِ قسمت اعمال به احکام برمی‌گردد؛ یعنی همان احکام و مسائل شرعی که باید در مساجد و مجالس گفته بشه. بالاخره باید در مجالس، مساجد و همه‌جا بخشی برای بیان احکام باز باشد؛ چون اگر احکام را ندانیم، طبیعتاً کسانی که مسائل شرعی خود را از راه رساله و احکام یاد نگیرند، دچار مشکل می‌شوند و این‌گونه بخشی از ایمانشان آسیب می‌بیند.

لذا این موضوع اهمیت زیادی دارد؛ واجب است انسان مسائل شرعی را که بلد نیست و به آن‌ها ابتلا دارد، یاد بگیرد. یک مؤمنِ درست‌حسابی، یکی از کتاب‌هایی که خیلی با آن سر و کار دارد رساله است. ما دیده‌ایم و می‌بینیم بعضی افرادی را که با‌تقوا هستند —معمولاً حتی در میان عوام مردم، نه لزوماً طلبه‌ها و روحانیون— یکی از کتاب‌هایی که خیلی مهم می‌دانند، با آن زیاد ارتباط دارند و زیاد مطالعه می‌کنند، رساله است.

جایگاه رساله عملیه در تثبیت ایمان

رساله تنها کتابی است که خواندن آن واجب است. انسان باید آن را بخواند و مسائل شرعی را یاد بگیرد تا بتواند از طریق احکام و مسائل درست شرعی، یکی از پایه‌های ایمانش را درست کند. اگر نماز ما مشکل شرعی داشته باشد، یا در روزه و اموالمان از لحاظ شرعی مشکلی وجود داشته باشد، آن ایمانی را که باید از طریق این نماز به دست بیاوریم، به دست نخواهیم آورد.

اگر در اموال ما از لحاظ شرعی ایرادی باشد، آن طهارت، پاکی و حلالیتی که باید داشته باشد تا زندگی‌مان درست بشود و فرزندانمان از این جهت تر‌و‌تیمیط و صالح بار بیایند، حاصل نمی‌شود. در این صورت کار خراب می‌شود و به مشکل می‌خوریم. چه بسا کسانی که متدین هم هستند، ولی چون اهل رساله نیستند، تو معاملات و کارهای مالی، پولی و این چیزها مشغول به کارهایی می‌شوند و بعد خدای‌نکرده مثلاً به ربا می‌افتند؛ تنها به این دلیل که مسئله شرعی را نمی‌دانسته‌اند.

حالا واقعاً هم دلشان نمی‌خواسته این‌طور بشود، ولی چون مسئله شرعی را نمی‌دانسته‌اند، به ربا افتاده‌اند؛ معامله را غلط انجام داده‌اند و دچار مشکل شده‌اند. این مسئله روی نماز، روزه و دیگر مسائلشان هم اثر می‌گذارد.

لذا رساله کتابی است که آدم باید زیاد با آن سر و کار داشته باشد و زیاد آن را بخواند. اگر مطالبش یادش رفت، دوباره برگردد و مطالعه کند. خواندن استفتائات و سوالات شرعی که از مراجع می‌پرسند، گاهی برای انسان مفید است. یا اینکه عده‌ای گاهی دور هم جمع بشوند محض رساله خوندن و مسئله شرعی خوندن؛ البته زیر نظر کسی که سواد حوزوی داشته باشد تا بتواند جاهایی را که ابهام وجود دارد، برطرف کند یا راه برطرف کردنش را نشان دهد، تا انسان از کسی که بلد است بپرسد و یاد بگیرد.

قسمت دوم اعمال هم احکام شد.

ساحت اخلاق و زینت اهل‌بیت (علیهم‌السلام) بودن

قسمت سوم اخلاق است که اهمیت خاص خودش را دارد. یعنی اگر کسی عقایدش درست باشد، افکارش درست باشد و کارهایش هم مطابق با رساله باشد، اما این قسمت سوم یعنی اخلاق را نداشته باشد یا در آن دچار ایراد باشد، باز هم یک پایه کار درست نیست. روی این سه پایه [عقاید، اعمال، اخلاق] است که دیگِ ایمان به جوش می‌آید و اگر هر کدام از این پایه‌ها آسیب ببیند و از بین برود، این دیگ به جوش نمی‌آید و انسان آن اثری را که باید از ایمانش ببرد، نمی‌برد؛ مثل خیلی از مسلمان‌ها که ظواهری از اسلام را بلدند و دارند، ولی مسلمانِ پاک، تمیز، با‌اخلاق و خوبی نیستند که مایه فخر اسلام و مایه فخر مسلمان‌ها باشند.

در روایات فرموده‌اند طوری با اخلاق‌تان رفتار کنید که مایه زینت و فخر ما اهل‌بیت باشید؛ یعنی بگویند این چقدر اخلاقش خوب است. بگویند: «متدینِ با‌اخلاق». این با‌اخلاق بودن و خوش‌اخلاق بودن را کنار صفات ما قرار بدهند. از آن‌طرف هم فرموده‌اند: «لَا تَکُنُوان عَلَیْنَا شَیْناً»؛ یعنی بعضی‌ها مایه ننگ ما هستند. چون طرف ادعای مسلمانی، نماز و مسجد دارد، ولی وقتی اخلاقش بد باشد، مردم می‌گویند: «اون هم که مسجدیه دیگه! یا نماخونه مثلاً!» یا می‌گویند: «اصلاً متدین‌ها این‌طوری هستند!»

لذا اسلام روی اخلاق خیلی حساس است. پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود من آمدم تا اخلاق شما را درست کنم. با اینکه ایشان احکام آورد و عقاید آورد، ولی فرمود من برای تکمیل و درست کردن مکارم اخلاق آمده‌ام.

امام سجاد (علیه‌السلام) در این دعای بیستم صحیفه سجادیه، مکارم اخلاق را یاد می‌دهند؛ یعنی اخلاق‌های درست‌حسابی که ما باید یکی‌یکی این‌ها را ببینیم که ایشان چه چیزی را به عنوان معیار می‌فرمایند و آن را در خودمان پیاده کنیم تا پایه سوم ایمانمان هم درست بشود و از ایمانمان بهره ببریم؛ وگرنه بهره ما از ایمان خیلی ضعیف و کم خواهد بود و مؤمن واقعی نمی‌شویم.

تفاوت علم و یقین در فرازهای دعا

جملاتی از ابتدای این دعا را در جلسات قبل عرض کردیم. اولین دعا بعد از صلوات این بود که: «خدایا ایمان من را به بالاترین درجه ایمان برسان» که توضیح دادیم. بعد فرمودند: «یقین و باور من را بالاترین یقین و بهترین یقین قرار بده». این را هم اجمالاً توضیح دادیم.

یقین با علم یک فرقی دارد. علم یعنی می‌دانیم؛ اما یقین یعنی این علم آن‌قدر ریشه‌دار شده و آن‌قدر نفوذ کرده است که در عمل هم خودش را نشان می‌دهد. به این می‌گویند یقین.

مثال شهود موت و ترس از جنازه

مثالش را که همه‌جا می‌زنند و خیلی هم مثال خوبی است، همین است: همه می‌دانند کسی که از دنیا رفته، مرده است و کاری از او برنمی‌آید و هیچ کار جدیدی نمی‌تواند انجام بدهد. ولی اکثر آدم‌ها از اینکه بخواهند —فرض بگیرید— یک شب در خانه‌ای یا اتاقی که یک جنازه گوشه‌اش قرار دارد راحت بخوابند، ابا دارند. چرا؟ چون علم دارند و می‌دانند این جنازه کاری نمی‌تواند بکند، ولی آن علمشان در حد باور یقینی نیست؛ آن‌قدر محکم نیست که خیالشان راحت باشد. توهمات، تخیلات، شبهه‌ها و این چیزها سراغ انسان می‌آید، ذهن مشوش می‌شود و آرامش از بین می‌رود.

در اسلام از ما خواسته‌اند چیزهایی را که نسبت به آن‌ها علم داریم، به یقین برسند؛ یعنی این‌قدر محکم بشوند. همان مرده را در نظر بگیرید؛ مرده‌شور که مرده‌ها را می‌شوید هیچ ابا و ترسی ندارد. این‌قدر با این‌ها سر و کار داشته و این‌قدر این باور را دارد که اصلاً اگر بنا باشد در خودِ همان سردخانه و همان‌جایی که مرده‌ها را غسل می‌دهند، یک شب کنار ده تا جنازه هم استراحت کند، هیچ باکی ندارد و اصلاً ابا نمی‌کند.

این را مثال می‌زنند برای علم و یقین. علم یعنی می‌دانیم، اما این علم آن‌قدر ریشه‌دار و نافذ در دلمان نشده است که در عمل هم همان‌طوری باشیم که می‌دانیم.

یقین به خدا و واسطه‌ها در شرایط اضطرار

خواستِ دین این است که علم ما به چیزهایی که در دین آموخته‌ایم، این‌طوری [یقینی] بشود. اولین مسئله چیست؟ خدا. همه‌مان می‌دانیم خدا هست. بعد می‌دانیم که خدا کارهایی هم می‌کند؛ مثلاً روزی می‌دهد، ما را خلق کرده، قدرتش خیلی زیاد است، کارها به دست خداست، اصلاح امور به دست خداست و باز شدن گره‌ها به دست خداست. ما اگر بنا باشد حرف بزنیم، راجع به خدای متعال خیلی حرف می‌زنیم؛ اما در وقتِ کارزار و امتحان، کم می‌آوریم.

یعنی تا قبل از آن، اگر بنا بود منبر هم می‌رفتیم که: «اشکال ندارد، خدا هست، کمک می‌کند، قدرت دارد، فلان است و فلان»؛ ولی وقتی خوردیم به یک درِ بسته، یا یک گرهی در کارمان پیش آمد، یا در یک موقعیتِ اضطراب‌آور، اذیت‌کننده و ناراحت‌کننده قرار گرفتیم، کلاً اصلاً انگار خدایی وجود ندارد! فقط ذهن و فکرمان سمت همین واسطه‌ها می‌رود که آیا این‌ها می‌توانند کاری انجام بدهند یا نه.

این حالتی است که خدای متعال در قرآن کریم به آن اشاره می‌کند و می‌فرماید شما این‌طوری هستید. شرک یعنی همین حالت. ایمان داریم و می‌دانیم خدا هست و همه‌کاره اوست و همه‌چیز با خداست، اما این علم، یقین نیست و یقین در آن نیست. یقین را آن کسی دارد که به همه این چیزهایی که می‌داند پایبند است؛ یعنی واقعاً این‌ها را باور دارد.

لذا او در زمانی که نباید اضطراب داشته باشد، دیگر اضطراب ندارد؛ چون دلش قرص است که این مسئلهٔ پیش‌آمده به خواست خدا بوده است. خواست خدا هم خیر است و من هم راضی هستم. تمام شد؛ خیلی ساده مسئله را حل می‌کند.

اما ما این‌ها را شاید می‌دانیم و قشنگ هم کنار هم می‌چینیم، اما نمی‌توانیم در وقتش عمل کنیم. در وقت کار، خیلی به هم می‌ریزیم؛ می‌گوییم نکند چی بشود، نکند فلان بشود. اضطراب داریم، نگرانیم، یا دوست داریم همان‌طور که خودمان می‌خواهیم بشود و وقتی نمی‌شود، به هم می‌ریزیم.

خب این‌ها چیزهایی است که نسبت به خدا می‌دانیم. یا اصلاً می‌دانیم خدا هست، می‌بیند و قدرت دارد، ولی خدای‌نکرده گاهی هم نافرمانی خدا را می‌کنیم و گاهی هم گناه می‌کنیم. این یعنی می‌دانیم خدا هست، اما یقین نداریم. چون اگر یقین بود، این کارها نبود؛ آدم گناه نمی‌کرد و جراتش را نداشت.

چطور وقتی کسی حضور دارد، انسان مراعات شأن آن طرف مقابل را می‌کند و جلویش هر کاری را انجام نمی‌دهد؟ خب اگر از ما بپرسند: «خدا الان شما را می‌بیند؟» همه می‌گوییم: «بله، خدا می‌بیند.» ولی باز کار خودمان را انجام می‌دهیم. چرا؟ چون می‌دانیم خدا می‌بیند ولی یقین نداریم که خدا می‌بیند. چون یقین نداریم، اصلاً خدا را عملاً در صحنه زندگی منتفی می‌دانیم. در عمل، به آن چیزی که اعتقاد داریم باور نداریم؛ یعنی عملمان آن را نشون نمی‌دهد و چیز دیگری را نشون می‌دهد.

عملِ واقعی را آن کسانی دارند که در اثر ایمان و عمل صالح به یقین رسیده‌اند. یعنی باور دارد خدا هست و همه‌کاره اوست، و خیلی از مشکلاتش هم با همین باور حل می‌شود.

مصداق یقین در سیره امام خمینی (رحمةالله‌علیه)

مثلاً مرحوم امام (رضوان‌الله‌علیه) چطوری بودند؟ با آن موقعیتی که ایشان داشتند، بنا شد حرکت کنند و از فرانسه به ایران بیایند. در هواپیما، خب حکومتی را از همان دور در داخل ایران تقریباً سرنگون کرده بودند و همه کارها عملاً داشت به گردن خود ایشان می‌افتاد. حالا باید این مملکت پنجاه شصت میلیونی را اداره کرد و فکری به حالش کرد.

ضمن اینکه وقتی داری از آنجا می‌آیی، ممکنه هواپیما را دشمن بزند و ساقطش کند؛ جان در خطر است و بعدش چه می‌شود را فقط خدا می‌داند. حالا ما مثلاً یک‌وقت بناست شب مهمان به خانه‌مان بیاید، چنان اضطرابی داریم، چنان قلبمان می‌زند و چنان آشوبی به پا می‌کنیم [که حد ندارد]. یا یک اتفاقی بناست فردا صبح بیفتد؛ فردا بناست فلان کار را انجام بدهیم یا فلان مسئله پیش بیاید، یا فلان اتفاق خوب یا بد —حتی اتفاق خوب— مثلاً فردا مراسم عروسی داریم، فردا فلان مهمانی را داریم، فردا فلان چیز است؛ چنان آشوبی در دلمان هست و آشوبی در بیرون به پا می‌کنیم و اطرافیانمان را به هم می‌ریزیم که خدا می‌داند؛ آن هم در حد مملکتِ خانهٔ خودمان!

ولی مرحوم امام را ببینید؛ می‌خواهیم ببینیم حد ایمان چقدر است. مملکت در حد یک کشور است و هیچ هم معلوم نیست هر لحظه چه اتفاقی بناست بیفتد و چه چیزی بشود. اون‌وقت ایشان حتی همین‌جایی که نشسته‌اند، ممکنه یک لحظه موشک بزنند؛ چون احتمالش بود که هواپیمای ایشان را ساقط کنند. به آن‌هایی که بنا بود همراه ایشان بیایند گفته بودند نیایید، چون معلوم نیست، شاید به مقصد نرسیم.

ایشان رفتند و بعد در هواپیما، آن ماجرا معروف است؛ همان که دشمن چون نمی‌فهمد یعنی چه، این را چند سال به مسخرگی گرفته است. معروف است که آن خبرنگار می‌پرسد: «شما چه احساسی دارید؟» ایشان هم می‌گویند: «هیچ.» این «هیچ» یعنی همه‌چیز. یعنی اصلاً از اضطراب، استرس، نگرانی، دلشوره و اینکه حالا چی می‌شود و بناست بعد چه بشود و فردا چیکار کنیم و پس‌فردا چیکار بکنیم، هیچ خبری نیست. هیچ، یعنی هیچ.

یعنی هیچی از این چیزهایی را که شما درک می‌کنید و از ضعف ایمان است، من به قوهٔ ایمان دیگر درک نمی‌کنم. به قوهٔ ایمان، خدا چنان توانی، وسعتی و ظرفیتی به انسان می‌دهد که انسان در چنین شرایطی اصلاً اضطراب برایش معنی ندارد. اصلاً برای چه مضطرب باشد؟

این یک ارتباطی است با خدای متعال؛ یک توجهی است به خدا؛ یک باوری است به خدای متعال که در اثر بندگی خدا به آدم دست می‌دهد. هم معلوم می‌شود خدا کار را برای آدم درست می‌کند، کما اینکه خود ایشان فرمودند کارها را دارد خدای متعال پیش می‌برد. می‌بیند که اگر به منِ تنها بود، من که نمی‌دانستم، من که نمی‌توانستم کاری انجام بدهم؛ چطور دارد کارها قدم‌به‌قدم پیش می‌رود؟ یک ارادهٔ دیگری در کار است و این و آن هم نیست. چیزی از اضطراب نمی‌فهمد، چیزی از ترس نمی‌فهمد، دلشوره نمی‌فهمد.

حقیقت نشاط و پایداری در راه خدا

این چیست؟ یک اثر ایمان است. یعنی یک انسان، او یک انسان است و بقیه هم انسانند؛ فرقشان چیست؟ فرقشان در ایمان است. امام سجاد (علیه‌السلام) می‌فرماید: «خدایا ایمان من را اکمل ایمان قرار بده»؛ یعنی ظرفیت این‌قدر وسیع بشود که آرامشِ خاطر محض بیاید. اون‌وقت تو اوج این مسائل، ایشان وصیت‌نامه‌اش را نوشته است. شاید حدود سال ۶۰ یا ۶۱، در همان حدود، ایشان در اوج گرفتاری‌های انقلاب وصیت‌نامه نوشته‌اند و آنجا می‌گویند: «با دلی آرام، قلبی مطمئن، روحی شاد...». اصلاً آرامش، اطمینان، نشاط و همه‌چیز اینجا معنا می‌شود.

حالا بشر دنبال نشاط می‌گردد؛ آن هم با چه چیزهایی؟ با همان چیزهایی که خودش فکر می‌کند نشاط‌آور است. در حالی که نشاط و شادی واقعی اینجاست، با ایمان است، با خداست، با منبعِ نشاط است، نه با هیچ چیز دیگری.

ایمان من را به آنجا برسان. بعد می‌فرمایند: «یقین من را بالاترین یقین قرار بده». یقین یعنی همین؛ یعنی این‌قدر باور به خدا بالا می‌رود، این‌قدر بالا می‌رود که انسان می‌گوید: «خب من باور دارم دیگر؛ خدا هست و خدا درست می‌کند، و خدا گفته اگر تو آدم خوبی باشی من درستش می‌کنم، و من هم تکیه دارم به خدا، و خدا هم کارم را پیش می‌برد و می‌برد.» دیگر آدم چه غم و غصه‌ای دارد؟

این یقین، این است: «وَ جَعَلَ یَقِینِی أَفْضَلَ الْیَقِینِ». خدایا یقینی که ما داریم خیلی درجه‌اش ضعیف و پایین است؛ هم گاهی خدای‌نکرده ممکن است گناه بکنیم، هم گاهی از تو دور می‌شویم، از توجه به تو دور می‌شیم، از تکیه به تو و از امید به تو دور می‌شویم و امیدمان را می‌بندیم به کسانی که مثل خودمان هستند؛ مثل خودمان محتاجند، اما فکر می‌کنیم این شخص یک چیزی دارد. خدایا یقین من را آن‌قدر بالا ببر که همه این حرف‌ها باورم بشود و در عمل خودش را نشان بدهد تا از این فلاکت و از این گرفتاری‌ها دربیایم. اولین اثرِ ایمانِ خوب و یقینِ درست‌حسابی را خودِ آدمِ مؤمن درک می‌کند.

وقتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌فرمایند با تقوا و بندگی خدا جسمتان را هم شفا بدهید و تقوا را شفای جسمتان قرار بدهید؛ خب مثلاً فرض بگیرید یکی از آثارش همین رفع اضطراب‌ها، دلشوره‌ها، استرس‌ها و به هم ریختگی‌هاست. چقدر از دردها و مریضی‌ها به همین‌ها برمی‌گردد؟ اگر این‌ها را حذف کنی، چقدر آرامش و آسایش فکر و روح که بر انسان حاکم می‌شود، جسم انسان هم آرام می‌شود.

این هم معنای «وَ جَعَلَ یَقِینِی أَفْضَلَ الْیَقِینِ» است. این‌ها را باید توجه کنیم. جمله به جملهٔ این دعای مکارم الاخلاق را که می‌خوانیم، رتبهٔ این‌ها را در نظر بگیریم. افضل یقین و اکمل ایمان همه تقریباً یک‌جاست؛ همان‌جایی است که انسان این‌قدر به خدا باور دارد که دیگر همه این مشکلات را در خودش حل کرده است. حل کرده دیگر؛ دیگر هیچ گناهی هم انجام نمی‌دهد و از لحاظ روحی، فکری و این چیزها هم در آرامشِ خاطرِ کامل قرار دارد.

نیت خالصانه و سوره مبارکه انسان

بعد می‌فرمایند: «وَ انْتَهِ بِنِیَّتِی إِلَى أَحْسَنِ النِّیَّاتِ». مسئلهٔ سوم نیت و قصد من است. خدایا من هم یک آدمی هستم که هر کاری انجام می‌دهم، قصدی دارم دیگر؛ ولی گاهی وقت‌ها قصد آدم‌ها خوب نیست. قبلاً اشاره کردیم و باز تکرار می‌کنیم که گاهی قصد، خراب است.

مثلاً می‌خواهد یک چیزی را به یکی بفهماند که خوب هم نیست و از حالت خوبی ناشی نمی‌شود؛ می‌خواهد مچ‌گیری کند، می‌خواهد حال او را بگیرد، می‌خواهد اثباتِ بدی انجام بدهد این وسط، یا کار بدی را به رخ او بکشد. خدایا قصد و نیت من را از بهترین نیت‌ها قرار بده.

در اثر همان ایمان، انسان این‌قدر باورش به خدا زیاد می‌شود که قصدش هم در کارها دیگر از این قصدهای و نیت‌های بد و ناجور درمی‌آید. اصلاً می‌بیند ارزش ندارد من یک مقدار کاری را که در این چهار صباحِ زندگیم انجام می‌دهم، به قصد این چیزهای پایین و پست باشد. کار فقط مال خدا می‌شود؛ چون خدا راضی می‌شود و چون خدا این کار را دوست دارد، انجامش می‌دهد. هیچی دیگر؛ هیچ قصد دیگری هم مطرح نیست.

سوره مبارکه انسان برای همین نازل شد؛ داستانش را هم می‌دانیم که اهل‌بیت (علیهم‌السلام) روزه بودند و برای افطار چیز مختصری داشتند. آمدند افطار کنند، مسکین آمد؛ فردا دوباره چیز مختصری فراهم کرده بودند و آمدند افطار کنند، یتیم آمد؛ پس‌فردا اسیر آمد؛ این افطارشان، غذاشان یا هر چه که بود را به آن‌ها دادند. خب دادند دیگر؛ به مسکین و یتیم و اسیر دادند که داستانش را می‌دانیم.

بعد خدای متعال در تعظیم این کار، این سوره را نازل کرد. بعد می‌فرماید این‌ها غذا را با اینکه به آن علاقه و نیاز داشتند به مسکین و یتیم و اسیر دادند و خودشان این‌جوری بودند —خدا می‌فرماید این‌ها این‌طوری بودند— که می‌گفتند: «اگر ما به شما اطعام می‌کنیم، نه از باب این است که شما را جذب به خودمان کنیم، نه از باب این است که شما را جذب به دین بکنیم، نه از باب این است که به شما نشان بدهیم ما هم آدم خوبی هستیم و نه از باب هر چیز دیگری که بگویی.» هیچی از این باب‌ها نبود؛ هیچی، چه خوبش چه بدش. «إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ»؛ ما فقط به یک علت به شما غذا دادیم و آن اینکه خدا از این کار راضی است، والسلام.

نفی توقع پاداش و سپاس در کار خیر

هیچ چیز دیگری هم مطرح نیست، حتی نیت خیرِ [ظاهری]. مثلاً بگوییم خب بدهیم که این مسکین یا این یتیم یا این اسیر —که اسیر هم جالب است، اسیر کافر بوده است؛ در آن برهه که این‌ها بودند، جنگی که مسلمان‌ها داشتند با کفار بود و آن اسیری که درِ خانهٔ این‌ها را زد و به او غذا دادند، کافر بود— این‌ها نمی‌گویند ما به تو غذا می‌دهیم و نیتشان این نبود که غذا می‌دهیم تا تو جذب اسلام بشوی؛ حتی این هم نبود! نه اینکه این نیت بدی باشد، ولی امام سجاد (علیه‌السلام) می‌فرماید: «أَحْسَنِ النِّیَّاتِ». احسن نیات؛ یعنی از میان خوب‌ها، آن خوب‌ترش.

یک سری نیت‌ها بد است؛ مثلاً می‌خواهیم به رخش بکشیم که ما هم آدم خوبی هستیم، به او نشان بدهیم ما هم اهل انفاقیم و ما هم اهل کار خیریم؛ این نیت بد است، این اصلاً باطل است، اصلاً کار را خراب می‌کند و گناه است. یک وقت هم نیت خوب است، اما بهترین نیت نیست و از آن بهتر هم داریم.

از آن بهتر چیست؟ «إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ»؛ به خیلی علت‌ها می‌تواند باشد، اما «لِوَجْهِ اللَّهِ»؛ ما فقط برای اینکه چون خدا راضی از این کار است و برای خالصِ خودِ خدای متعال و رضایتش به شما دادیم، والسلام. «لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُوراً»؛ نه چیزی به عنوان عوض از شما می‌خواهیم و نه حتی یک تشکر می‌خواهیم.

ببینید، یک وقت هست ما می‌گوییم: «بهش اینو دادم، یه تشکر خشک‌و‌خالی هم نکرد!» حالا خدا دارد اسوه نشان می‌دهد و می‌فرماید ببینید: «لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُوراً»، ما تشکر هم نمی‌خواهیم. در حالی که ما می‌گوییم یک تشکر خشک‌و‌خالی هم نکرد؛ ببینید چقدر فاصله داریم! آن‌ها می‌گویند ما این‌قدر برای خدا می‌دهیم که سرِ سوزنی هیچ توقعی هم نداریم، حتی توقعِ یک تشکر خشک‌و‌خالی.

حالا بماند که گاهی ما مرتکب می‌شویم به اینکه کاری برای کسی کرده‌ایم و حالا به رخ می‌کشیم، حالا منتش را می‌گذاریم، به رو می‌آوریم که: «یادته من اینو بهت دادم؟ من این کارو برات کردم؟ خیلی هم سختی کشیدم ولی خب این کارو برات کردم دیگه! نمی‌دونی من چقدر اذیت شدم تا این کارو برات کردم!» یعنی همین‌طور طول و تفصیل می‌دهیم و با این کار، ارزش کار پیش خدا و پیش آن فرد پایین می‌آید. خودمان هم همین‌طوریم دیگر؛ وقتی می‌بینیم کسی کاری برایمان کرده و همین‌طور مدام می‌گوید، خب آن کار واقعاً ارزشش در ذهنمان از بین می‌رود. با خود می‌گوییم: «بابا دیگه خواهشاً این‌قدر نگو! یه کار کردی، کردی دیگه!» منتش را می‌گذارد؛ «لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذَی»؛ چرا منت می‌گذارید سر همدیگر؟ چرا اذیت می‌کنید همدیگر را؟ یک کار خیری در حق هم می‌کنید، بکنید و بگذرید، تمام شد و رفت؛ چرا منت می‌گذارید سر هم؟ این‌ها می‌گویند ما یک تشکر هم نمی‌خواهیم؛ این‌جوری است.

نتیجه‌گیری و فراخوان عملی

این چیست؟ علتش ایمان است. ایمان وقتی قوی شد، یکی از آثارش این است که قصد آدم در کارها هم بهترین قصد می‌شود. بهترین قصد چیست؟ این است که من نه تشکر می‌خواهم، نه توقع دارم، هیچیِ هیچی؛ من طرفِ معاملم خدا بود. خدا هم می‌گوید خیلی از کارهای خیر را شخص انجام می‌دهد و مهم نیست براش که بقیه از او تشکر می‌کنند یا نمی‌کنند. می‌بینید که اگر دیده باشید، آدم‌های مؤمنِ خوب و با‌اخلاص اصلاً در باغ این چیزها نیستند که بقیه با آن‌ها چیکار می‌کنند، تشکر می‌کنند، به رو می‌آورند یا نه؛ فقط در فکر این هستند که آن کار را انجام بدهند و بروند.

اما آدم‌هایی که اخلاصشان ضعیف است نه؛ همش منتظرند عوضِ کاری که کرده‌اند، کاری برایشان بکنند، یا حداقل یک تشکری از آن‌ها بشود، یک تقدیر و تشکری؛ اگر نکنی ناراحت می‌شود و می‌گوید: «ما این‌همه زحمت کشیدیم براش، امان از یک تشکر خشک‌و‌خالی!» این ضعف است. آن‌وقت آدم خودش هم اذیت می‌شود و ارزش کارش هم از بین می‌رود.

پس جملهٔ سوم: «وَ انْتَهِ بِنِیَّتِی»؛ یعنی نیت و قصد من را منتهی کن و برسان به احسن النیات. «وَ بِعَمَلِی إِلَى أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ»؛ و کارهایی را که انجام می‌دهم، خدایا بهم کمک کن تا کارهایم هم بشود بهترین کارها. بهترین کارها چیست؟ خدا در قرآن معیار داده که همان «عمل صالح» است. عمل صالح؛ یعنی عملی که از نظر خدا صلاحیتش تایید شده است. این عمل از نظر خدا صالحه، نه از نظر آدم‌ها. ممکنه آدم‌ها کاری را خوب بدانند و خدا بد بداند، و بالعکس؛ آن عملی را که از نظر خدا صالح و درست است، بتوانم انجام بدهم. یک جاهایی اخلاص هم شرط آن است. اصلاً عمل وقتی صالح می‌شود که اخلاص در آن باشد؛ وقتی اخلاص نباشد، اصلاً صالح نیست.

دعا برای توفیق در دوراهی‌های زندگی

حالا زمینهٔ همهٔ این‌ها چیست؟ همان ایمان که در اولِ دعا ایشان فرمود و قبل از همه دست گذاشتند روی ایمان: «خدایا ایمان من را اکمل ایمان قرار بده» که همان ظرفیتِ بسیار وسیع و آرامشِ خاطر است. وقتی ایمان خیلی بالا برود، هم یقینِ آدم خیلی بالا می‌رود و زیاد می‌شود، هم نیت و قصد آدم می‌شود بهترین نیت و قصد —دیگر این فکرهای بد از ذهن آدم دور می‌شود— و هم کار آدم می‌شود بهترین کار. در دوراهی‌ها، کار درست را انتخاب می‌کند؛ بین خوب و بد.

این فراز دارد توجه می‌دهد و حواسمان باید جمع باشد؛ کاری که غلط است، خداپسند نیست و می‌دانیم خدا نمی‌پسندد را انجام ندهیم، ولو خیلی دلمان می‌خواهد انجامش بدهیم، انجام ندهیم. در دوراهی بین خوب و بد، خوب را انتخاب کنیم. در دوراهی بین خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را بتوانیم برگزینیم؛ در دوراهیِ بین اهم و مهم، بتوانیم اهم را پیدا کنیم. این‌ها دعا می‌خواهد و ایشان دارد دعا می‌کند. دعا می‌خواهد؛ یک پایهٔ کار دعاست و یک پایهٔ کار این است که آدم یاد بگیرد و همین چیزها را بشنود، بفهمد و یاد بگیرد و دنبالش برود و مقدماتش را فراهم کند. اگر تا حالا کاری برای کسی می‌کرد و توقع داشت، این توقع را از دلش پاک کند. این توقعِ تشکر را، و اینکه حتماً کاری بکنند یا به رو بیاورند را پاک کند که این‌ها کار را به باد می‌دهد.

خدا می‌گوید: «خب پس مال آن‌ها کردی، مال من نکردی؛ برو از آن‌ها بگیر!» شما رفته‌ای کاری در حق کسی کرده‌ای و به زحمت هم افتاده‌ای، ولی دنبال این هستی که ببینند یا تشکر کنند؛ خب باشه، مزد دت را هم از خودشان بگیر دیگر! از من که طلبکار نیستی که بخواهی از من بگیری؛ از من نمیشه. هر چه خالص مال خداست، خدا قبول می‌کند؛ ناخالص را سوا نمی‌کند و می‌گوید همه‌اش را بده به همان کسی که برای او آمدی این کار را انجام دادی، برای من که نکردی! آن‌وقت دیگر کار نمی‌ارزد. می‌ارزد که برای خدا انجام بدهیم؛ چون وقتی برای خدا انجام می‌دهیم، می‌ماند. اما برای این آدم که انجام داده‌ای، فوقش حالا خیلی که تلاش کند، کاری هم برای آدم انجام می‌دهد و تمام شد؛ فوقش یک تشکر هم می‌کند و تمام شد، دیگر چیز دیگری تهش نیست. اما آن کسی که کار را برای خدا انجام می‌دهد، خدا نگهش می‌دارد، نگهش می‌دارد، نگهش می‌دارد، نگهش می‌دارد و آن‌طرف چند برابر تلافی می‌کند؛ آن‌طرف که محتاجیم، چند برابر تلافی می‌کند.

اما اگر کار را به یکی مثل خودمان بسپاریم و برای او انجام بدهیم، همین‌جا فوقش او هم یک بار عوضش کاری برایمان می‌کند —اگر خیلی آدم خوبی باشد— خیلی آدم خوبی باشد یک تشکری هم می‌کند و عوضش هم کار خیری برایمان انجام می‌دهد که نمک‌گیرمان نباشد و والسلام، نامه تمام؛ چیز دیگری هم دیگر نمی‌ماند. ان‌شاءالله خدا به همه‌مان توفیق مرحمت کند که کیاست به خرج بدهیم، درایت به خرج بدهیم و توجه کنیم که برد مال کسی است که با خدای متعال میانه‌اش را و رابطه‌اش را روز‌به‌روز بهتر کند، ارتباطش را قوی‌تر کند، به حرف خدا بیشتر گوش بدهد، گناه نکند و کارهای صالح و اخلاق حسنه را هم در خودش پیاده کند. این‌ها برنده‌اند در این دنیا و از زندگیشان بهترین استفاده را می‌برند. پروردگارا به محمد و آل محمد، ما را از این بندگان صالحت قرار بده؛ النبی و آله.

گزیده

۱. سه ساحت اساسی برای اصلاح و خودسازی مؤمن

یک مؤمن که مطلوب خدا و به معنای واقعی کلمه مؤمن باشد، در سه جهت باید خودش را اصلاح کند و با دین تطبیق بدهد؛ یکی در جهت عقاید است، یکی در جهت اعمال است و دیگری در جهت اخلاق است. عقایدی هست که مؤمن باید داشته باشد؛ یعنی بعضی افکار و عقاید را باید داشته باشد و از بعضی دیگر نباید داشته باشد و باید این‌ها را به خوبی بداند و بشناسد. از لحاظ اعمال هم بعضی کارها را نباید انجام بدهد و بعضی کارها را هم باید انجام بدهد که بیشترِ قسمت اعمال به احکام برمی‌گردد. قسمت سوم هم اخلاق است که این قسمت، اهمیت خاص خودش را دارد.

۲. جایگاه احکام شرعی و رساله عملیه در تثبیت ایمان

بیشترِ قسمت اعمال به احکام برمی‌گردد؛ یعنی احکام و مسائل شرعی که باید در مساجد و مجالس گفته بشود. باید در مجالس، مساجد و همه‌جا بخشی برای احکام باز باشد؛ چون اگر احکام را ندانیم، طبیعتاً کسانی که مسائل شرعی خود را از راه رساله و احکام یاد نگیرند، دچار مشکل می‌شوند و بخشی از ایمانشان آسیب می‌بیند. لذا واجب است انسان مسائل شرعی را که بلد نیست و به آن‌ها ابتلا دارد، یاد بگیرد. یک مؤمنِ درست‌حسابی، یکی از کتاب‌هایی که خیلی با آن سر و کار دارد رساله است؛ رساله تنها کتابی است که خواندن آن واجب است.

۳. تأثیر طهارت و حلال بودن اموال بر تربیت فرزندان

انسان باید رساله را بخواند و مسائل شرعی را یاد بگیرد تا بتواند از طریق احکام و مسائل درست شرعی، یک پایه ایمانش را درست کند. اگر نماز ما مشکل شرعی داشته باشد، یا در روزه و اموالمان از لحاظ شرعی مشکلی وجود داشته باشد، آن ایمانی را که باید از طریق این نماز به دست بیاوریم، به دست نخواهیم آورد. اگر در اموال ما از لحاظ شرعی ایرادی باشد، آن طهارت، پاکی و حلالیتی که باید داشته باشد تا زندگی‌مان درست بشود و فرزندانمان از این جهت تر‌و‌تمیز و صالح بار بیایند، حاصل نمی‌شود؛ در این صورت کار خراب می‌شود و به مشکل می‌خوریم.

۴. اخلاق؛ پایه‌ای که بدون آن دیگ ایمان به جوش نمی‌آید!

اگر کسی عقایدش درست باشد، افکارش درست باشد و کارهایش هم مطابق با رساله باشد، اما قسمت سوم یعنی اخلاق را نداشته باشد یا در آن دچار ایراد باشد، باز هم یک پایه کار درست نیست. روی این سه پایه [عقاید، اعمال، اخلاق] است که دیگِ ایمان به جوش می‌آید و اگر هر کدام از این پایه‌ها آسیب ببیند و از بین برود، این دیگ به جوش نمی‌آید و انسان آن اثری را که باید از ایمانش ببرد، نمی‌برد؛ مثل خیلی از مسلمان‌ها که ظواهری از اسلام را بلدن، ولی مسلمانِ با‌اخلاقی نیستند که مایه فخر اسلام و مسلمان‌ها باشند.

۵. زینت اهل‌بیت (ع) باشیم، نه مایه ننگ و ملامت آن‌ها

در روایات فرموده‌اند طوری با اخلاق‌تان رفتار کنید که مایه زینت و فخر ما اهل‌بیت باشید؛ یعنی بگویند این چقدر اخلاقش خوب است. بگویند: «متدینِ با‌اخلاق». این خوش‌اخلاق بودن را کنار صفات ما قرار بدهند. از آن‌طرف هم فرموده‌اند: «لَا تَکُنُوا عَلَیْنَا شَیْناً»؛ یعنی بعضی‌ها مایه ننگ ما هستند. چون طرف ادعای مسلمانی، نماز و مسجد دارد، ولی وقتی اخلاقش بد باشد، مردم می‌گویند: «او هم که مسجدی است!» یا می‌گویند: «اصلاً متدین‌ها این‌طوری هستند!» لذا اسلام روی اخلاق خیلی حساس است و پیغمبر اکرم (ص) فرمود من آمدم تا اخلاق شما را درست کنم.

۶. حقیقت یقین؛ نفوذ علم در ساحت عمل انسان

یقین با علم یک فرقی دارد. علم یعنی می‌دانیم؛ اما یقین یعنی این علم آن‌قدر ریشه‌دار شده و آن‌قدر نفوذ کرده است که در عمل هم خودش را نشان می‌دهد. به این می‌گویند یقین. همه می‌دانند کسی که از دنیا رفته، مرده است و کاری از او برنمی‌آید، ولی اکثر آدم‌ها از اینکه بخواهند یک شب در اتاقی که یک جنازه گوشه‌اش قرار دارد بخوابند، ابا دارند؛ چون علم دارند ولی علمشان در حد باور یقینی نیست و آرامش از بین می‌رود. در اسلام از ما خواسته‌اند چیزهایی را که نسبت به آن‌ها علم داریم، به یقین برسند؛ یعنی این‌قدر محکم بشوند.

۷. تفاوت رفتار انسان‌ها در مرز علم و یقین

مرده‌شور که مرده‌ها را می‌شوید هیچ ابا و ترسی ندارد؛ این‌قدر سر و کار داشته با این‌ها و این‌قدر این باور را دارد که اصلاً اگر بنا باشد در خودِ همان سردخانه و همان‌جایی که مرده‌ها را غسل می‌دهند، یک شب کنار ده تا جنازه هم استراحت کند، هیچ باکی ندارد و اصلاً ابا نمی‌کند. این را مثال می‌زنند برای علم و یقین. علم یعنی می‌دانیم، اما این علم آن‌قدر ریشه‌دار و نافذ در دلمان نشده است که در عمل هم همان‌طوری باشیم که می‌دانیم. خواستِ دین این است که علم ما به چیزایی که در دین آموخته‌ایم، این‌طوری [یقینی] بشود.

۸. آرامش محض در اوج تلاطم؛ جلوه‌ای از ایمان و یقین واقعی

به قوهٔ ایمان، خدا چنان توانی، وسعتی و ظرفیتی به انسان می‌دهد که انسان در چنین شرایط سختی اصلاً اضطراب برایش معنی ندارد. اصلاً برای چه مضطرب باشد؟ این یک ارتباطی است با خدای متعال؛ یک توجهی است به خدا؛ یک باوری است به خدای متعال که در اثر بندگی خدا به آدم دست می‌دهد. امام سجاد (ع) می‌فرماید: «خدایا ایمان من را اکمل ایمان قرار بده»؛ یعنی ظرفیت این‌قدر وسیع بشود که آرامشِ خاطر محض بیاید. بشر دنبال نشاط می‌گردد، در حالی که نشاط و شادی واقعی اینجاست؛ با ایمان است، با خداست، با منبعِ نشاط است، نه با هیچ چیز دیگری.

۹. اخلاص در بندگی؛ معامله بی‌توقع با خدای متعال

اهل‌بیت (ع) می‌گفتند: «اگر ما به شما اطعام می‌کنیم، نه از باب این است که شما را جذب به خودمان کنیم، نه از باب این است که شما را جذب به دین بکنیم و نه از باب این است که به شما نشان بدهیم ما هم آدم خوبی هستیم؛ إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ؛ ما فقط به یک علت به شما غذا دادیم و آن اینکه خدا از این کار راضی است، والسلام. لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُوراً؛ نه چیزی به عنوان عوض از شما می‌خواهیم و نه حتی یک تشکر می‌خواهیم.» آن‌ها می‌گویند ما این‌قدر برای خدا می‌دهیم که سرِ سوزنی هیچ توقعی نداریم، حتی توقعِ یک تشکر خشک‌و‌خالی.

۱۰. تقوا و بندگی خدا؛ مایه شفای روح و جسم انسان

وقتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌فرمایند با تقوا و بندگی خدا جسمتان را هم شفا بدهید و تقوا را شفای جسمتان قرار بدهید؛ خب مثلاً فرض بگیرید یکی از آثارش همین رفع اضطراب‌ها، دلشوره‌ها، استرس‌ها و به هم ریختگی‌هاست. چقدر از دردها و مریضی‌ها به همین‌ها برمی‌گردد؟ اگر این‌ها را حذف کنی، چقدر آرامش و آسایش فکر و روح که بر انسان حاکم می‌شود، جسم انسان هم آرام می‌شود. این معنای یقین است. وقتی ایمان خیلی بالا برود، هم یقینِ آدم خیلی بالا می‌رود و زیاد می‌شود، هم نیت و قصد آدم می‌شود بهترین نیت و هم کار آدم می‌شود بهترین کار.

فهرست

1️⃣ ساحت‌های سه‌گانه اصلاح مؤمن

◽️ عقاید، اعمال و اخلاق؛ ارکان خودسازی مطلوب

◽️ ضرورت تطبیق افکار و رفتار با معیارهای دین

2️⃣ ساحت اعمال و جایگاه احکام شرعی

◽️ رساله عملیه؛ مرجع یادگیری احکام و مسائل شرعی

◽️ آسیب‌شناسی ناآگاهی از احکام و اثر آن بر ایمان

3️⃣ طهارت مالی و تجلی آن در زندگی

◽️ تأثیر لقمه حلال و طهارت اموال بر تربیت فرزندان

◽️ گره‌خوردن قبولی عبادات با پاکی و حلالیت اموال

4️⃣ ساحت اخلاق و تبلور ایمان واقعی

◽️ اخلاق؛ پایه‌ای اساسی برای به جوش آمدن دیگ ایمان

◽️ ضرورت خوش‌اخلاقی برای کسب عنوان زینت اهل‌بیت (ع)

5️⃣ مرز میان علم و یقین در بندگی

◽️ نفوذ علم در ساحت عمل؛ تفاوت دانستن با باور یقینی

◽️ آرامش محض و رفع اضطراب‌ها در پرتو یقین به خدا

6️⃣ اخلاص در عمل و حقیقت نیت خالصانه

◽️ رسیدن به «احسن النیات» و پیراستن عمل از منّت و آزار

◽️ نفی توقع پاداش و سپاس؛ معامله خالصانه برای وجه‌الله

7️⃣ تقوا و شفای روحی و جسمی انسان

◽️ نقش ایمان و تقوا در آرامش فکر و شفای جسم

◽️ توفیق در دوراهی‌های زندگی و برگزیدن «احسن الاعمال»

حریر بندگی

💻 رسم بندگی
🌐 نشر بیانات استاد محمدی
🔗 وب‌سایت: ostadmohammadi.ir

💠 پرسش و پاسخ دینی
🔹 بیان دیدگاه‌های اسلام در موضوعات:

  • 🔸اخلاق فردی
  • 🔸اخلاق اجتماعی
  • 🔸خانواده

📲 شناسه در شبکه‌های اجتماعی:
🔗 @ostadmohammadi_ir

سلوک مؤمن و ساحت‌های سه‌گانه خودسازی در پرتوی ایمان و یقین

موضوع: صوت کامل سخنرانی