عقل و بندگی در مکتب وحی
صوت کامل سخنرانی
1404/04/23
پست

عقل و بندگی در مکتب وحی

🎯 هدف دین و رسالت انبیا در رشد عقلانیت

📖 مفهوم «جهل» در برابر عقل در فرهنگ دین

💎 تفاوت نگاه عرف و دین به عقل و مراتب برتر اندیشه

⚖️ اهمیت تشخیص اولویت‌ها و کار «اهم و مهم»

🌱 حقیقت احیای عقل و مراتب بندگی

🕊️ هدف از بعثت انبیا و دفینه‌های عقول

📿 لزوم خدامحوری و بندگی خالصانه

🛑 تعریف گناه به عنوان تعطیلی عقل

📜 حکایتی از مرحوم سید محسن امین در ضرورت انتخاب «اهم»

🛡️ تحلیل دعای امام سجاد (ع) برای مرزداران و اهمیت والای بندگی

🚫 عقل‌ستیزیِ گناه و ضرورت نهی از منکر در جامعه

👥 مروری بر جنود عقل و جهل در کلام امام صادق (ع)

🤝 روحیه تواضع و حق‌پذیری به عنوان ثمره عقل

عقل و بندگی در مکتب وحی

عقل و بندگی در مکتب وحی

🎯 هدف دین و رسالت انبیا در رشد عقلانیت

📖 مفهوم «جهل» در برابر عقل در فرهنگ دین

💎 تفاوت نگاه عرف و دین به عقل و مراتب برتر اندیشه

⚖️ اهمیت تشخیص اولویت‌ها و کار «اهم و مهم»

🌱 حقیقت احیای عقل و مراتب بندگی

🕊️ هدف از بعثت انبیا و دفینه‌های عقول

📿 لزوم خدامحوری و بندگی خالصانه

🛑 تعریف گناه به عنوان تعطیلی عقل

📜 حکایتی از مرحوم سید محسن امین در ضرورت انتخاب «اهم»

🛡️ تحلیل دعای امام سجاد (ع) برای مرزداران و اهمیت والای بندگی

🚫 عقل‌ستیزیِ گناه و ضرورت نهی از منکر در جامعه

👥 مروری بر جنود عقل و جهل در کلام امام صادق (ع)

🤝 روحیه تواضع و حق‌پذیری به عنوان ثمره عقل

متن

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. و الصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین، سیما بقیة الله فی الارضین، و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.

هدف دین و رسالت انبیا در رشد عقل

صحبت در باب مسائل مهمی بود که پیرامون عقل مطرح شد. وقتی انسان مجموع مسائلی را که در قرآن کریم و همچنین در روایات [وجود دارد] نگاه می‌کند، می‌بیند آن‌چه که در دین و از طریق انبیا رسیده، یکی از آثار مهمش این است که عقل انسان را رشد می‌دهد؛ یعنی همه آن‌چه که از دستورات دین مطرح است، همه‌اش برای این است که انسان در یک چارچوبی قرار بگیرد و حرکت کند. با حرکتِ در این چارچوب و در این مسیر، به این نقطه می‌رسد که عبارت است از بندگی خدا. این چارچوب همان بندگی خداست، این مسیر همان بندگی خداست. در اثر بندگی خدا، انسان یکی از آثار و بهره‌هایی که می‌برد، این است که عقل انسان پخته‌تر می‌شود.

عقل را خدا به انسان داده، ولی انسان‌ها در اثر عواملی عقلشان دچار مشکل شده است. در بین خودِ انسان‌ها، «بی‌عقل» یا «کم‌عقل» را به افراد خاصی می‌گویند؛ با معیارهای خاصی که خودِ انسان‌ها دارند. این درست هست، اما کامل نیست. آن‌ها در تعبیرات روایات—این کسانی که ما به آن‌ها می‌گوییم مثلاً بی‌عقل و به آن‌ها می‌گوییم حالا تعبیر عرفی‌اش همان دیوانه هست—تعبیرِ این‌طوری به آن‌ها نمی‌کنند؛ تعبیر صحیحش را می‌گویند «مجنون» و تعبیر مجنون می‌کنند. پای کلمه عقل این وسط مستقیماً مطرح نیست؛ تعبیر، تعبیر مجنون هست.

مفهوم «جهل» در برابر عقل در فرهنگ دین

اما در روایات و در دین، وقتی عقل مطرح می‌شود، در مقابل عقل، جهل هست. جهل هم دو تا استعمال دارد. این‌ها را همه را قبلاً گفته‌ایم، چیز جدیدی نمی‌گوییم الان. جهل هم دو جور است؛ جهل یک وقت یعنی چیزی را آدم نمی‌داند، مسئله‌ای را، چیزی را اطلاع ندارد، نمی‌داند. این یک جهل است که در مقابل علم، یعنی دانستن، قرار دارد. یک وقت در روایات می‌گویند جهل—یا در قرآن کریم تعبیر به این معنا می‌شود، به این تعبیر می‌آید و جهل به کار می‌رود در قرآن—این‌جا جهل یعنی همان نقطه مقابل عقل.

اکثر انسان‌ها در این نقطه قرار دارند از نظر دین. از نظر خدای متعال، واقعیت را که نگاه کنیم، اکثر انسان‌ها در این نقطه جهل قرار دارند در مقابل عقل. چون تعبیری که در دین می‌شود راجع به عقل و جهل، با تعبیری که ما در عرف به کار می‌بریم راجع به عقل و بی‌عقلی و بی‌عقل و عاقل، فرق دارد. ما بی‌عقل را به کسی معمولاً می‌گوییم که در عربی به او می‌گویند—در روایات به او می‌گویند—مجنون؛ حالا دچار مشکلی شده است. بله، ولی تعبیر صحیحش این نیست.

تفاوت نگاه عرف و دین به عقل و مراتب برتر اندیشه

آن چارچوبی که تعیین می‌شود برای عقل، یک چارچوب خاصی است. آن قوه‌ای که خدا به انسان داده، یک آثار عجیب و عظیمی دارد که همه این جلسات گذشته هرچه راجع به آن حرف زدیم، یک بخشی از آن مسائل و آثار بود. انسان را خیلی بلندْفکر می‌کند، دوراندیش می‌کند، می‌آورد بالا. از این پایین و پست بودن و پایین بودن می‌آید بالاتر و خودش را، فکرش را، ذهنش را، عقلش را، حرفش را، وقتش را، این چیزها را خرجِ خیلی از چیزهایی که خیلی از انسان‌ها می‌کنند، نمی‌کند.

اکثر انسان‌ها در نقطه مقابل عقل قرار دارند؛ با این‌که عقل دارند، اما عملاً در نقطه مقابل عقل قرار دارند که به آن تعبیر به جهل می‌شود. آن نقطه مقابل چیست؟ هر تصمیم غلط، هر رفتار بد، هر اخلاق بد، هر فکر بد، هر حالت بد؛ و از این بالاتر.

اهمیت تشخیص اولویت‌ها و کار «اهم و مهم»

از این هم که بیاییم بالاتر، در بین خوب‌ها و درست‌ها، انتخاب نکردنِ «درست‌تر» است. گاهی انسان در یک دو راهی قرار می‌گیرد که هر دو تایش غلط نیست، بد نیست، اشکالی از این جهت ندارند؛ ولی این‌که کدام بهتر است، کدام مهم‌تر است، اولویتش بیشتر است، این هم کار عقل است. در نقطه مقابلِ این، دوباره جهل است که آدم بین «اهمّ و مهم»، کار اهم را نتواند تشخیص بدهد، نتواند انجام بدهد، برود سراغ کار مهم. این هم هست.

لذا اکثریت انسان‌ها در این نقطه قرار دارند؛ آن چیزی که خدا به عنوان کسی که عین واقعیت است و واقعیات را می‌شناسد مطرح می‌کند، و در دین به نمایندگی از خدا و به تبع خدا، اهل‌بیت هم مطرح کرده‌اند، همین است: «اکثرهم لا یعقلون». عقل را دارند، اما «لا یعقل»اند؛ مثل کسی که علم دارد و از علمش استفاده نمی‌کند. عقل را دارند ولی لا یعقل‌اند، یعنی از عقلشان استفاده نمی‌کنند؛ رفتار و کارها، کارهای غیرعاقلانه است.

چرا؟ هر کار غلطی که کسی انجام می‌دهد، این‌جا یعنی عقل نیست، جهل است؛ یعنی حماقت. حالا این جهل در مقابل عقل، در تعبیر عرفی ما حماقت است مثلاً.

«عاقل» یعنی کسی که در نقطه‌ای قرار دارد که کارش، رفتارش، تصمیمش، حرف زدنش، حرف‌هایش، اخلاقش، رفتارش، این‌هایش درست است و حق است و آن معیار صحیحی را که خدا تعیین کرده دارد. نقطه مقابلش «احمق» است. احمق، ما به همان که مجنون می‌گویند یا به آن کسی که مثلاً حالا ساده‌لوح است یا کودن است، حالا این تعبیرها را داریم، می‌گوییم احمق. از نظر واقعی، به این‌ها نمی‌شود صرفاً گفت احمق؛ احمق به همان انسانی گفته می‌شود که آن‌جایی که گناه می‌کند، می‌شود احمق. آن‌جایی که عقلش قد نمی‌دهد، نمی‌کشد که این را از این گناه بازدارد، این‌جا می‌شود احمق. این تعبیر صحیحش است.

حقیقت احیای عقل و مراتب بندگی

چون عقل با همه گناه‌ها مخالف است، با همه توضیحاتی که قبلاً دادیم. همه آن مباحثی که قبلاً مطرح کردیم، دیگر تکرار نمی‌کنیم. عقل نتیجه‌اش این است، می‌گوید که این‌جا قاعدتاً نباید انسان کاری را که خدا نمی‌پسندد انجام بدهد. همان بحث «اختراع و مخترع و دفترچه راهنما» و این‌ها را که این‌قدر تکرار کردیم و مثال زدیم، برای همین است. آدم عاقل به همان دفترچه تکیه می‌کند؛ خودش دخالت نمی‌کند، فضولی نمی‌کند. اما آدمی که نه، سرِ خود انجام می‌دهد، کار، کارِ غیرعاقلانه است. آدمی که غیر از آن چیزی که خدا تعیین کرده انجام می‌دهد، کار، کارِ غیرعاقلانه است؛ این می‌شود «لا یعقلون». حالا خدای متعال می‌گوید لا یعقلون، لا یعقلون، اکثرهم لا یعقلون، فلان.

حالا، ولی در روایات ما داریم؛ اصلاً گاهی وقت‌ها این تعبیر را می‌کنند که یک‌ذره واضح‌تر بشود؛ این لا یعقل یعنی درست همان احمق؛ همان چیز خیلی زشت، با تعبیر خیلی پایین. چون عقل را که خدا به او داده، این عقل هم با آن مقدماتی که گفتیم، می‌گوید خب این درست نیست، این گناه را نباید انجام بدهی، این رفتار زشت را انجام نده، این حرف زشت را نزن، این تصمیم غلطی است؛ این تصمیمی که الان داری از سرِ ناراحتی و دلخوری و عصبانیت و یا از سرِ احساسات داری می‌گیری، این تصمیم درست نیست. عقل هی داد می‌زند، می‌گوید این کارها درست نیست، و او انجام می‌دهد؛ به این می‌گویند احمق، به این می‌گویند لا یعقل.

آن چیزی که مهم است در دین این است؛ می‌خواهند ما را به این‌جا برسانند که این عقلِ بایگانی‌شده‌ای که گوشه طاقچه و گوشه انبار قرارش داده‌ایم، بایگانی‌اش کرده‌ایم و دارد گرد و خاک می‌خورد، این را احیا کند انسان؛ زنده‌اش کند، بیاوردش جلو. اولین چیزی هم که عقل وقتی احیا بشود درک می‌کند—گفتیم قبلاً، توضیحاتش را هم دادیم—وجود خداست. دوم‌چیزی که عقل وقتی احیا بشود درک می‌کند، گوش به حرف دادنِ خداست.

حالا هر مقدار این عقل دارد داد می‌زند که باید گوش به حرف خدا بدهی، انسان گوش نمی‌دهد؛ رفتار غلط را انجام می‌دهد، عصبانی می‌شود، کار را خراب می‌کند، داد می‌زند، نعره می‌زند، حرف زشت می‌زند، حرف بد و غلط می‌زند؛ این‌جا دیگر عاقل نیست. تمام تلاش انبیا و اولیا و اوصیا و علما—علمای ربانی البته—در این است که انسان‌ها را ببرند این‌جا، برسانند به این نقطه که این عقلش از آن بایگانی و از آن انبار و از آن گرد و خاک خوردن دربیاید، تمیز بشود، درست بشود، بیاید بنشیند روی تخت، تخت حکومت، و حکومت کند. این آسیب دیده، این بیاید زنده بشود.

هدف از بعثت انبیا و دفینه‌های عقول

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود خدا پشت سر هم انبیا را فرستاد: «لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ». خدا این‌همه انبیا را فرستاده که مثلاً به این‌ها، به مردم بگویید حالا وقتتان زیاد است، بروید یک گوشه بایستید نماز بخوانید؟ حالا یک چهار روز هم گرسنگی بکشید روزه بگیرید؟ فقط همین؟ می‌خواسته یک وقتی پر بشود از آدم؟ نه. یک کارهایی را خدای متعال می‌داند؛ این کارها را باید آدم انجام بدهد تا عقلش شکوفا بشود، از آن بایگانی و از آن گوشه‌ای که قرار گرفته، از آن حاشیه‌ای که رفته و دارد گرد و خاک می‌خورد، تمیز بشود، پاک بشود، درست بشود، بیاید برود بنشیند منصب حکومت.

لذا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) وقتی می‌خواهد صفت، بالاترین صفتِ یک انسان، عبد صالح خدا را بشمارد، آن‌هایی که خیلی کارشان درست است و حل‌اند مشکلشان، یکی از تعبیرهایی که می‌کند و اولین تعبیری که می‌کند ایشان، این است، می‌فرماید: «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ». «قد احیا عقله»، عقل مرده‌اش را که اکثرهم مرده عقلشان (لا یعقلون)، این زنده کرده؛ عاقل است. از نشانه‌های عقلش هم این است که خیلی خدایی است، خیلی خدا را باور دارد (یک) و خیلی به خدا دعوت می‌کند، به بندگی خدا دعوت می‌کند (دو). چون عقلش این‌قدر رشد کرده، رسیده به آن نقطه‌ای که درک می‌کند، می‌فهمد، می‌بیند که همه‌چیز، همه خیر، همه خیر دنیا و آخرت، همه سعادت مادی و معنوی، دنیایی و آخرتی، در گروِ خدایی شدن است، در گروِ بنده خدا شدن است؛ همین.

لذا در این دنیا خدا، اکثراً در این وادی نیستند، یک عده کمی هستند در این وادی؛ حتی در بین متدینین، حتی در بین علما. آن‌هایی که این ویژگی را دارند که باورشان به خدا خیلی بالاست: «عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ». این‌قدر خدا در ذهن و باور و ایمان این‌ها عظیم است و بزرگ است که همه‌چیز و همه‌کس غیر از خدا پایین است و صغیر است. «عظم الخالق فی انفسهم»، وقتی این‌ها را نگاه کنیم می‌بینیم خدا خیلی در نظر و باور این‌ها بزرگ است، «فصغر ما دون خدا»، هرکسی و هرچیزی غیر از خدا؛ دیگر دومی ندارند. هرکسی می‌خواهد باشد؛ از انبیا و اوصیا و این‌ها گرفته تا مابقی چیزهایی که آدم‌ها آورده‌اند بالاتر از خدا قرار داده‌اند. چه خوبش، چه بدش، چه درستش، چه غلطش؛ همه این‌ها در ذهن و باورش پایین است. خدا در ذهن و باورش خیلی بالاست. این اوجِ نقطه رشد عقل انسان است؛ می‌رسد به این‌ها: «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَّ جَلِيلُهُ وَ لَطُفَ غَلِيلُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ». امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) این‌ها را می‌گوید، می‌گوید تهِ خطِ این‌ها، یک همچین انسانی است؛ این‌قدر خدایی شده، این‌قدر خدایی شده، این‌قدر خدایی شده که دیگر خدایی شده دیگر، بله.

لزوم خدامحوری و بندگی خالصانه

لذا همه‌اش خداست؛ اول خدا، وسط خدا، آخر خدا، همه‌چیز با خداست و با بندگی خداست. لذا نگاه هم می‌کنیم می‌بینیم دیگر، مثلاً علمای بزرگ ما که در وادی معرفت الهی بوده‌اند، این‌ها وقتی حرف می‌زنند، همه را گرایش می‌دهند، سوق می‌دهند به چی؟ به بندگی خدا. هرکسی به آن چیزی که سرمایه‌گذاری کرده سوق می‌دهد، این کلیت دارد. هرکسی روی هرچه سرمایه‌گذاری کرده، به همان سوق می‌دهد.

لذا هر منبری، هر عالمی را نگاه می‌کنی، یک چیزی خیلی در ذهنش برجسته است. مثلاً الان در ذهنتان، مثلاً افراد را که بیاورید می‌بینید هرکسی در یک چیزی برجسته است؛ یکی مثلاً فرض بگیر در قرآن خیلی برجسته است، یکی در اهل‌بیت خیلی برجسته است، یکی در امام زمان خیلی برجسته است، یکی در امام حسین خیلی برجسته است، یکی در فلان چیز، یکی در فلان چیز، حالا این‌ها. این‌ها بستگی دارد که محبتش و ایمانش و باورش را در کدام نقطه خرج کرده است. خب، این نقطه‌ها که اسمش را آوردیم همه‌اش نقاط خیلی خوبی است، اما آن نقطه اصلی و اساسی و نهایی نیست. چون قرآن برای خداست، برای این است که آدم برسد به خدا، عبد خدا بشود. اهل‌بیت هم برای خدایند، برای این‌اند که آدم برسد به خدا؛ یعنی در اهل‌بیت نماند، آن‌ها هم عبد خدایند، مخلوق خدایند. آن‌ها را خدا ساخته و پرداخته که همین راه بندگی و رشد عقل را به زبان ما بیایند به ما یاد بدهند، همه با هم راه بیفتیم برویم سمت خدا؛ حالا آن‌ها جلوتر، ما عقب‌تر.

لذا توقف‌گاه در هیچ‌کس نداریم؛ «عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم». هرچه غیر از خدا هست در نظر و باور این‌ها پایین است، خدا خیلی عظمت دارد؛ این رشد عقل است.

تعریف گناه به عنوان تعطیلی عقل

حالا عقل، «لا یعقلون» یعنی هر رفتاری، هر گفتاری، هر کرداری، هر تصمیمی که غلط است، اشتباه است، گناه است؛ این یک مسئله. آن‌جایی که آدم گناه می‌کند، آن‌جا فرموده‌اند ایمان نیست، آن‌جا فرموده‌اند عقل نیست؛ عقل آن‌جا تعطیل شده، از حکومت آمده پایین، همان گوشه است. این‌جا داد می‌زند، می‌گوید بابا این کار درست نیست، اما خب آدم پسِ خودش برنمی‌آید که؛ می‌خواهد حتماً این کار را انجام بدهد. می‌گوید این حرف را نزن. به عقل، لبِ عقلش که آدم مراجعه می‌کند، می‌فهمد این حرف را نباید بزند، ولی خب نفسش می‌گوید بگو تا دلت حال بیاید، خنک شوی، دلت خالی شود. عقل می‌گوید نگو، نفس می‌گوید بگو؛ یا برعکس. این دعوای بین این دو تاست.

تمام این بساط دین و انبیا و این‌ها برای این است که این نفس در این کارهای غلطش سرکوب بشود، عقل بیاید حاکم بشود. یکی‌یکی سلاح نفس را از او بگیریم؛ می‌گوید این کار، می‌گوییم نه، آن کار، می‌گوییم نه. بگیریم، عقل رشد می‌کند. یک عقل که رشد بکند، آن‌وقت انسان خیلی خدایی می‌شود، درست می‌شود، آن‌وقت کارهای آدم هم درست می‌شود.

حکایتی از مرحوم سید محسن امین در ضرورت انتخاب «اهم»

بعد از این می‌رود جلوتر، نه فقط کار بد و غلط انجام نمی‌دهد، در اهم و مهم، در کارهای درست، می‌تواند درست‌ترش را انتخاب کند. در کارهای درست می‌تواند درست‌تر را تشخیص بدهد. گاهی آدم آن‌چه که خیرش است، آن‌چه که صلاحش است نمی‌تواند تشخیص بدهد؛ این هم کار عقل است؛ یعنی همه‌اش در آن جهت نیست، از این جهت هم هست. خیلی وقت‌ها انسان‌ها باز برایشان پیش می‌آید که در این اهم و مهم کردن‌ها نمی‌تواند درست تشخیص بدهد چی است. اهم چیست، مهم چیست.

مرحوم سید محسن امین کتابی دارد—از علمای بزرگ بود، کتابی هم معروف دارند، اعیان الشیعه، علمای بزرگ شیعه را تعدادشان را آن‌جا نوشته—این می‌گفت—نقل کرده از ایشان، ظاهراً جایی هم مکتوب کرده‌اند—که می‌گفت من یک وقتی دیدم در نزدیک خانه‌مان، همسایگی خانه‌مان، یک خانه‌ای هست این طلبه‌ها زیاد می‌روند می‌آیند. بعد سراغ گرفتم کی است این‌جا، چه‌جوری است این‌ها، گفتند آره یک کسی است، ملاحسینقلی همدانی، یک همچین اسمی. حالا ملاحسینقلی همدانی کی بود؟ استادِ استادِ آقای قاضی؛ یعنی این‌هایی که معروف‌اند در وادی عقل و ایمان و بندگی، نه در وادی خاصی که اختیاری است، در وادی بندگی خدا. این علمای بزرگی که این‌جوری، راه درست را رفته‌اند، نه یک راه خوبی که حالا می‌شود رفت، نشد نرفت؛ نه، راهی که باید برویم را رفته‌اند. این یک همچین کسی بود.

بعد خب، سراغ گرفت و چی است این‌جا، گفتند خب این بنده خداست، یک بالاخره جلساتی دارد، برنامه، موعظه و از این حرف‌ها است و این‌ها. خب، این تصمیم گرفت برود، هم‌زمان یک درسی هم برایش پیش آمده بود که در همان ساعتی که مثلاً این‌جا این برنامه بود، آن‌جا هم یک کلاسی از همین درس‌ها که هست، درس‌های حوزه مثلاً، علم است، مثلاً درسی، چیزی، علم دینی، پیش آمده بود. بعد می‌گفت خب، من این را فعلاً گفتم خب حالا کأنه در ذهن آدم می‌آید خب حالا این‌که دم‌دست است، این‌که هست، این‌که فرصتش هست، حالا برویم حالا آن درسه را برویم؛ این حکایت حال ماست. آن درسه الان مهم است، درس است، علم است، باید بروم یاد بگیرم، یاد نگیرم عقب می‌افتم، نمی‌دانم چی می‌شوم، این‌ها. گفت بله، ما رفتیم آن را، و حوادثی پیش آمد، این هم از دستم رفت.

بعد می‌گفت، گفته بود ایشان بزرگ‌ترین خسارت عمرم هم همین بود که آن لحظه نتوانستم تشخیص بدهم که بابا، تو که این درس را، این علم را که می‌خواستی این‌جا یاد بگیری، آن‌جاها که می‌خواستی بروی یاد بگیری، این‌که بعداً هم وقتش هست، فرصتش هست. آن علم، علمِ حالا اصول بخواهی یاد بگیری، فقه بخواهی یاد بگیری، چی بخواهی یاد بگیری، یک علمی، حالا ولو علم خوبی، بخواهی یاد بگیری، آن حالا یاد نگیری چیزی از تو کم نمی‌شود، از آن چیزهای اصلیِ انسانی و ایمانیِ آدم کم نمی‌شود که حالا بعداً هم قابل جبران است. اما این، یک موقعیتی است که اگر این را همین‌جور روزبه‌روز از دست بدهی، داری از ایمانت دست می‌دهی، داری خسارت می‌بینی، داری چیز ایمانی که عرض کردیم قبلاً روایاتش را، مهم‌ترین چیزی که ما را در این دنیا خیلی سوق داده‌اند سمتش که خیلی حواستان به آن باشد، ایمان است، که این ایمانتان مواظب باشید نه فقط ضعیف نشود، بلکه توقف نکند، رشد کند، جلو بروید. خب این جلو رفتنِ ایمان که با درسِ آن‌جوری نیست که، جلو رفتنِ ایمان با این چیزهاست، با این‌هاست که آدم حال معنوی‌اش خوب می‌شود، روح ایمانی‌اش تقویت می‌شود، توجهش به خدا بیشتر می‌شود، اراده‌اش در گناه نکردن، در تقوا بیشتر می‌شود؛ این اصل است. اصل این بوده، بقیه چیزها فرع و حاشیه‌ است. اصل این بوده.

تحلیل دعای امام سجاد (ع) برای مرزداران و اهمیت والای بندگی

امام سجاد (علیه‌السلام) در دعای ۲۷ که مال مرزداران هست، می‌فرماید: خدایا یک کار بکن این مرزداران جنگ نشود، از جنگ و از این چیزها دور شوند بیایند مشغول بندگی تو بشوند. مگه مرزداران دارند چه‌کار می‌کنند؟ دارند جهاد می‌کنند. آره جهاد، آره جهاد دارند می‌کنند، جهاد خیلی عظمت دارد، خیلی بزرگ است، اما امام سجاد (علیه‌السلام) می‌فرماید جهاد با—حالا به این تعبیر که از این تکه دعا—جهاد خیلی بزرگ است، اما بزرگ‌تر از آن داریم، بزرگ‌تر از آن داریم که کاری بشود که زمینه مثلاً جنگ از بین برود، این‌ها مشغول نباشند، نخواهند مشغول بروند بشوند به جنگ، بیایند مشغول بشوند به کارهایی که مستقیماً عبادی است و تأثیر بزرگ دارد در رشد ایمانشان، از عبادات خاص؛ این تعبیری است که ایشان می‌فرماید در صحیفه. این تعبیر خیلی مهم است، خیلی جای فکر دارد. اهم و مهم گاهی این‌جاست.

خب، خود جهاد یک وقتی می‌شود اهم، خود جهاد؛ اما باز می‌فرماید یک‌جوری بشود زمینه‌اش از بین برود، اصلاً جنگ نباشد، که همان جهادگران به اهم از جهاد بپردازند؛ وگرنه اگر جنگ پیش بیاید، برای خیلی‌ها اهم از جهاد چیزی دیگر نداریم، مهم‌ترین کار همان جهاد است. اما می‌فرماید اصلاً جنگ پیش نیاید که به مهم‌تر از جهاد بپردازند. این خیلی مهم است.

عقل‌ستیزیِ گناه و ضرورت نهی از منکر در جامعه

وقتی می‌گفت من خسارتی از این بزرگ‌تر در عمرم ندیدم که این فرصت را از دست دادم. حالا آن درس که می‌شد بعداً جبران کنی، آن درس که ربطی به ایمان نداشت که. آن درس یک علمی بود مربوط به یک چیزی، حالا بعداً هم شاید می‌شد جبرانش کرد، آدمش هم زیاد هست که از او بروی یاد بگیری؛ اما این، نه، فرصتش می‌رود، آدمش هم زیاد نیست، مگه چند تا هست می‌شود از او آدم برود یاد بگیرد. این‌جا اهم و مهم یعنی این؛ یعنی در بین کارهای درست، کارهای خوب، آن درست‌ترش را که موقع وقتش الان است، نباید دیر بشود، پیدا کنم انجام بدهم، وقتم را روی آن بگذارم، خودم را خرج آن بکنم. این‌ها به چی؟ این‌ها عقل؛ این‌ها همه‌اش می‌گویند عقل. یعنی تمام آن چیزی که مطرح است برای این است: «قد احیا عقله». این‌قدر خدا را خوب بندگی کرده، در اثر این بندگی عقلش زنده شده، نه فقط کار بد و غلط و گناه نمی‌کند که چی؟ در موقعیت‌های خاص زندگی که برای همه پیش می‌آید، می‌تواند در اهم و مهم کردن‌ها آن اهم را بگیرد، زمینه اهم را فراهم کند، نرود مشغول مهم بشود، از اهم باز بماند. این هم از چیزهای عقل.

لذا می‌بینید ما در کتاب‌های روایی‌مان که مهم‌ترین کتاب روایی ما، اصول کافی هست؛ کافی، یعنی به طور کلی کتاب کافی؛ از لحاظ اعتبار و جامعیت و عظمت، مهم‌ترین کتاب روایی ما، کتاب شریف و بزرگ کافی هست؛ این کتاب، مؤلفش برداشته وقتی فصل‌بندی کرده کتاب را، همه مسائل دین را خواسته در این کتاب بیاورد، احکام بیاورد، عقاید بیاورد، اخلاق بیاورد، مسائل مختلف، تمام احکام و فقهی که در حوزه‌ها هست، در رساله‌ها هست، این‌ها همه را روایاتش را بیاورد، اولین فصل و باب را اسمش را گذاشته عقل و جهل؛ از این‌جا شروع کرده. چه عقلی ایشان داشته، چه عقلی ایشان داشته! آدم از این کارش می‌فهمد چقدر خودش عاقل بوده است. لذا وقتی این کتاب کافی را نوشت، غیبت کبری شروع شد. امام عصر (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) فرمودند: «الکافی کافٍ لشیعتنا»؛ الان که دیگر کافی نوشته شده است، کفایت می‌کند شیعیان ما را، با همین کتاب کافی احتیاجاتشان برطرف می‌شود، آن‌چه که نیاز دارند تا ظهور امام عصر (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) با همین تأمین می‌شود؛ هیچ‌چیزی هم نمی‌تواند جای این را بگیرد. «الکافی کافٍ لشیعتنا»، برای شیعیان ما همین کافی بس است. آن‌وقت اولین بابش را اسمش را، فصلش را اسمش را گذاشته چی؟ عقل و جهل. بعد می‌آید روایات می‌آورد.

عقل باشد دین هست، عقل باشد حیا هست، عقل باشد غیرت هست؛ اصلاً مدار انسانیت انسان به عقل است، مدار ثواب و عقاب به عقل است، معیار سنجش افراد به عقل است، نه مقدار عباداتشان، عقلشان. عقل هم نه فقط چیزِ، یک آدم زیرک است، حقه کلک، حقه و کلک خوب می‌زند و نه، آن را نمی‌گفت، آن‌ها در روایات خواندیم، آن را نمی‌گویند؛ عقل یعنی خیلی به حرف خدا گوش می‌دهد، خیلی خدایی است. این کسی که این‌طور می‌شود دیگر هر حرفی نمی‌زند که؛ حرف که می‌زند، پخته حرف می‌زند. هر کاری نمی‌کند که؛ او کاری که انجام می‌دهد، کار پخته است، عاقلانه است؛ تصمیمش، رفتارش، کارهای ظاهری‌اش، همه‌چیز می‌شود بر اساس معیار درست و عاقلانه. که جزءبه‌جزء زندگی ما را در بر می‌گیرد. چیزهای غلط، هر وقت مشغولش خدای نکرده می‌شویم، داریم، چیزهای بدی که در ما هست، آن‌جا عقل نیست، یعنی آن قسمت عقل نیست، آن تکه خالی است؛ جایش اسمش را می‌گذارند جهل.

لذا در یک روایتی، امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید: عقل را بشناسید و لشکریانش را بشناسید، جهل هم بشناسید و لشکریانش را بشناسید. تعداد زیادی، حدود مثلاً ۷۵ تا از لشکریان عقل را و جهل را امام صادق (علیه‌السلام) می‌شمارند، در آن همه‌ این صفات خوب و بد هست، همه کارهای خوب و بد هست. آن کار خوب را می‌گوید لشکر عقل است، جنود عقل است؛ آن کار بد در نقطه مقابلش جز لشکریان جهل است؛ وقتی آن صفت را داری یعنی در آن حد جاهل است انسان، عاقل نیست.

چرا خدا اصرار دارد نهی از منکر باشد در جامعه؟ چون گناه عقل آدم‌ها را نابود می‌کند. گناه عقل را می‌گیرد از مرد و زن. وقتی زن حجاب ندارد، مرد که نگاهش به زن بی‌حجاب و بدحجابی می‌افتد که خودش را حفظ نمی‌کند، این مرد اولین آسیبی که می‌بیند عقلش آسیب می‌بیند، آن لحظه. آن تصورات و تخیلات و کشش‌ها و چیزهایی که در او ایجاد می‌شود، این‌ها شروع می‌کند عقل را لگدمال می‌کند، جهل را حاکم می‌کند، به گناه می‌کشاند فرد را؛ لذا نهی از منکر برای همین است. می‌گوید اصلاً عقلتان را نابود می‌کند گناهان وقتی می‌آید علنی می‌شود. شما مگر نمی‌خواهید زندگی خوبی داشته باشید، مگر نمی‌خواهید عقلتان خوب کار کند حتی دنیایتان آباد باشد؟ باید گناه را نکنید و نگذارید گناه علنی بشود در جامعه، چون بشود عقلتان می‌پرد.

مروری بر جنود عقل و جهل در کلام امام صادق (ع)

«الخیر و هو وزیر العقل، ضده الشر و هو وزیر الجهل»؛ خیر، شر. هر خیری منشأش عقل است، تقویت‌کننده عقل است؛ هر شری منشأش جهل است، تقویت‌کننده جهل است. بعد شروع می‌کنند: ایمان و ضده الکفر، تصدیق و ضده الجحود، عدل و ضده الجور. وقتی آدم به عدالت رفتار می‌کند، کار می‌کند در زندگی‌اش، در کارهایش، نقطه مقابلش جور، عین جهل است. رضا، ضدش سخط؛ یا راضی است، یا همه‌اش می‌جنگد با همه، یا همه‌اش شاکی است. این‌هایی که همه‌اش شاکی‌اند، از در و دیوار شاکی‌اند، از زمین و زمان شاکی‌اند، حالا کم یا زیاد.

شکر و ضده الکفران؛ شکر لشکر عقل است، نشان‌گر عقل است. آدم شاکر—که گاهی ممکن است بعضی‌ها را دیده باشید این، وقتی با او حرف می‌زنی شاکر است، راضی است—بعضی‌ها هم با آن‌ها حرف می‌زنی همه‌اش ناراحت‌اند، همه‌اش غصه‌دارند، همه‌اش شاکی‌اند؛ این عقل است، آن هم جهل است.

و الطمع و ضده الیأس؛ طمع، این‌ها هرکدام خیلی توضیح دارد. و التوکل و ضده الحرص، و الرأفة و ضده القسوة، و الرحمة و ضدها الغضب؛ غضب، لشکر جهل است، اما رحمت، لشکر عقل است. عفت، لشکر عقل است؛ ضدش تهتک، بی‌حیایی، عقل را نابود می‌کند. و الزهد و ضده الرغبة؛ این حرص و ولعِ در این‌که چشم و هم‌چشمی و تجملات و مسابقه در تجملات و این ذهن و فکر درگیر است که حالا چرا من آن را ندارم و چرا فلانی آن را دارد، ما آن را نداریم و چرا از او بهترش را نداریم و چرا مثل او را نداریم، این‌ها عقل نیست این‌جا، تعطیل است، بایگانی. نقطه مقابلش، چه بلایی سر بشر می‌آورد مسابقه در تجملات و دنیاگرایی.

روحیه تواضع و حق‌پذیری به عنوان ثمره عقل

و التواضع و ضده الکبر؛ عقل آدم را متواضع می‌کند، می‌گوید بابا حرف حق دارد می‌زند، گوش بده. چرا این‌قدر قدی، چرا این‌قدر یک‌دنده‌ای، چرا این‌قدر متکبری؟ این عقل نیست این‌جا، این‌جا که آدم قد است، عقل تعطیل است؛ لا یعقل، اکثرهم لا یعقلون. عقل داده خدا، ندارد؛ ندارد، داده، دارد، اما ندارد. دارد، اما ندارد. خدا به او داده، اما استفاده نمی‌کند. چرا تواضع؟ تواضع نه فقط دولا شدن و فلان؛ تواضع یعنی حرف حق که بهت می‌رسد بپذیری، حالا از هرکی می‌خواهد باشد. بچه‌ات دارد حرف حقی می‌زند، بپذیر. مثلاً، این بچه پنج ساله، ده ساله من، خوب مچم را گرفته؛ یک چیزی دارد می‌گوید عجیب! ولی من... نه، برو بچه! نه، همان بچه خیلی حرف درستی دارد می‌زند، آن‌چنان مچ آدم را می‌گیرد؛ پدر را می‌گیرد، مادر را می‌گیرد، که اگر این چیز بد است، تو که خوب منبر می‌روی، خوب توصیه می‌کنی، اگر بد است چرا خودت داری؟ این عین عقل است. تواضع می‌گوید بپذیر؛ کی دارد بهت می‌گوید و حالا او سنش کمتر است و او یکی نمیدونم فلان است و فلان، نه، حرف حق [است] به این عقل است. عقل آدم را متواضع می‌کند، جهل انسان را متکبر می‌کند، و تکبر جهالت را در انسان بیشتر می‌کند و و و و ۷۵ تا در این‌جا مثلاً امام صادق (علیه‌السلام) شمرده‌اند؛ این‌ها همه‌اش نقاط عقل و جهل است.

این با چی درست می‌شود؟ با همین چارچوبی که خدا قرار داده؛ بندگی خدا، به حرف خدا خوب گوش دادن، مطیع فرمان خدا بودن و خدایی شدن. هرچه آدم خدایی‌تر بشود—یعنی صفاتی که خدا دوست دارد و خواسته که ما داشته باشیم، این‌ها را در خودمان پیاده کنیم—ان‌شاءالله خدای متعال به ما توفیق مرحمت کند این نعمت بزرگ عقل را که به ما عنایت کرده، بتوانیم احیا کنیم، زنده کنیم و روزبه‌روز تقویتش کنیم و در سایه تقویتش، ایمانمان به خدای متعال ان‌شاءالله بیشتر بشود. نثار ارواح طیبه همه عقلای عالم، مخصوصاً انبیا، اوصیاء انبیا، علما و همه کسانی که زحمت کشیدند و این راه را به ما نشان دادند و این حرف‌ها را به ما رساندند، صلواتی ختم کنید.

گزیده

۱. پیوند ناگسستنی دین و رشد عقلانیت

آن‌چه که در دین و از طریق انبیا رسیده، یکی از آثار مهمش این است که عقل انسان را رشد می‌دهد. یعنی همه آن‌چه که از دستورات دین مطرح است، همه‌اش برای این است که انسان در یک چارچوبی قرار بگیرد و حرکت کند. با حرکتِ در این چارچوب و در این مسیر، به این نقطه می‌رسد که عبارت است از بندگی خدا. این چارچوب همان بندگی خداست، این مسیر همان بندگی خداست. در اثر بندگی خدا، انسان یکی از آثار و بهره‌هایی که می‌برد، این است که عقل انسان پخته‌تر می‌شود. عقل را خدا به انسان داده، ولی انسان‌ها در اثر عواملی عقلشان دچار مشکل شده است.

۲. عقل حقیقی در ترازوی فرهنگ دین

در روایات و در دین، وقتی عقل مطرح می‌شود، در مقابل عقل، جهل هست. اکثر انسان‌ها در این نقطه جهل قرار دارند در مقابل عقل. چون تعبیری که در دین می‌شود راجع به عقل و جهل، با تعبیری که ما در عرف به کار می‌بریم راجع به عقل و بی‌عقلی و بی‌عقل و عاقل، فرق دارد. عاقل یعنی کسی که در نقطه‌ای قرار دارد که کارش، رفتارش، تصمیمش، حرف زدنش، حرف‌هایش، اخلاقش و رفتارش درست است و حق است و آن معیار صحیحی را که خدا تعیین کرده دارد. نقطه مقابلش احمق است؛ احمق به همان انسانی گفته می‌شود که آن‌جایی که گناه می‌کند، می‌شود احمق.

۳. عقل‌مداری و دوری از امور سطحی و کوچک

آن قوه‌ای که خدا به انسان داده، یک آثار عجیب و عظیمی دارد. انسان را خیلی بلندْفکر می‌کند، دوراندیش می‌کند، می‌آورد بالا. از این پایین و پست بودن و پایین بودن می‌آید بالاتر و خودش را، فکرش را، ذهنش را، عقلش را، حرفش را، وقتش را، این چیزها را خرجِ خیلی از چیزهایی که خیلی از انسان‌ها می‌کنند، نمی‌کند. عقل نتیجه‌اش این است؛ می‌گوید این‌جا قاعدتاً نباید انسان کاری را که خدا نمی‌پسندد انجام بدهد. آدم عاقل به همان دفترچه راهنما تکیه می‌کند؛ خودش دخالت نمی‌کند، فضولی نمی‌کند. اما آدمی که سرِ خود انجام می‌دهد، کارش غیرعاقلانه است.

۴. بندگی؛ کلید احیا و بیداری عقل

می‌خواهند ما را به این‌جا برسانند که این عقلِ بایگانی‌شده‌ای که گوشه طاقچه و گوشه انبار قرارش داده‌ایم و دارد گرد و خاک می‌خورد، این را احیا کند انسان؛ زنده‌اش کند، بیاوردش جلو. اولین چیزی هم که عقل وقتی احیا بشود درک می‌کند، وجود خداست. دوم‌چیزی که عقل وقتی احیا بشود درک می‌کند، گوش به حرف دادنِ خداست. تمام تلاش انبیا و اولیا و اوصیا و علما در این است که انسان‌ها را برسانند به این نقطه که این عقلش از آن بایگانی و از آن گرد و خاک خوردن دربیاید، تمیز بشود، درست بشود، بیاید بنشیند روی تخت حکومت و حکومت کند.

۵. اوج تکامل عقل؛ خدا در نظرش بزرگ و غیر خدا کوچک است

در این دنیا، یک عده کمی هستند در وادی بندگی. آن‌هایی که این ویژگی را دارند که باورشان به خدا خیلی بالاست: «عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ». این‌قدر خدا در ذهن و باور و ایمان این‌ها عظیم و بزرگ است که همه‌چیز و همه‌کس غیر از خدا پایین است و صغیر است. وقتی این‌ها را نگاه کنیم می‌بینیم خدا خیلی در نظر و باور این‌ها بزرگ است و هرکسی و هرچیزی غیر از خدا دومی ندارد. همه این‌ها در ذهن و باورش پایین است؛ خدا در ذهن و باورش خیلی بالاست. این اوجِ نقطه رشد عقل انسان است.

۶. عقل در مدیریت تصمیمات و تشخیص اولویت‌ها (اهم و مهم)

عقل در موقعیت‌های خاص زندگی که برای همه پیش می‌آید، می‌تواند در اهم و مهم کردن‌ها آن اهم را بگیرد. نه این‌که فقط کار بد و غلط انجام ندهد؛ بلکه در کارهای درست، می‌تواند درست‌ترش را انتخاب کند و تشخیص بدهد. گاهی انسان در یک دو راهی قرار می‌گیرد که هر دو تایش غلط نیست، بد نیست، اشکالی ندارند؛ ولی این‌که کدام بهتر است، کدام مهم‌تر است، اولویتش بیشتر است، این هم کار عقل است. در نقطه مقابلِ این، دوباره جهل است که آدم بین اهمّ و مهم، کار اهم را نتواند تشخیص بدهد و برود سراغ کار مهم.

۷. عقل‌ستیزیِ گناه و ضرورت نهی از منکر در جامعه

چرا خدا اصرار دارد نهی از منکر باشد در جامعه؟ چون گناه عقل آدم‌ها را نابود می‌کند. گناه عقل را می‌گیرد از مرد و زن. وقتی زن حجاب ندارد، مرد که نگاهش به زن بی‌حجاب و بدحجابی می‌افتد، این مرد اولین آسیبی که می‌بیند عقلش آسیب می‌بیند در آن لحظه. آن تصورات و کشش‌ها که در او ایجاد می‌شود، این‌ها شروع می‌کند عقل را لگدمال می‌کند، جهل را حاکم می‌کند و به گناه می‌کشاند فرد را. نهی از منکر برای همین است؛ می‌گوید اصلاً عقلتان را نابود می‌کند گناهان وقتی می‌آید علنی می‌شود.

۸. تواضع و حق‌پذیری؛ شاخصه اصلی عاقل

عقل آدم را متواضع می‌کند، می‌گوید بابا حرف حق دارد می‌زند، گوش بده. تواضع یعنی حرف حق که بهت می‌رسد بپذیری، حالا از هرکی می‌خواهد باشد. بچه‌ات دارد حرف حقی می‌زند، بپذیر. حرف حق را باید پذیرفت، حالا از هرکسی می‌خواهد باشد؛ ولو سنش کمتر است، ولو او فلان است. حرف حق را پذیرفتن عین عقل است. عقل آدم را متواضع می‌کند، جهل انسان را متکبر می‌کند و تکبر جهالت را در انسان بیشتر می‌کند. هر خیری منشأش عقل است و تقویت‌کننده عقل است و هر شری منشأش جهل است و تقویت‌کننده جهل است.

فهرست

1️⃣ پیوند ناگسستنی دین و عقل

◽️ رشد عقلانیت؛ ثمره حرکت در چارچوب دستورات دین

◽️ پختگی عقل در سایه مسیر بندگی خدا

2️⃣ مفهوم جهل و عقل در فرهنگ دین

◽️ مرزبندی عقل با جهل و حماقت، نه با جنون عرفی

◽️ تعریف عاقل بر اساس انطباق رفتار با معیارهای حق

3️⃣ عقل‌مداری و دوری از امور سطحی

◽️ بلندنظری و دوراندیشی؛ مانع هدر رفتن وقت و فکر انسان

◽️ تکیه بر دفترچه راهنمای الهی و پرهیز از رفتار سرِ خود

4️⃣ بندگی؛ کلید احیا و بیداری عقل

◽️ خروج عقل از انبار بایگانی و گرد و خاک فراموشی

◽️ شناخت وجود خدا و گوش سپردن به فرمان او

5️⃣ اوج تکامل عقل در نگاه توحیدی

◽️ عظمت خالق در جان عاقل و کوچکی غیر خدا در چشم او

◽️ بندگی خالصانه؛ گنجینه تمام خیرات دنیا و آخرت

6️⃣ مدیریت تصمیمات و تشخیص اولویت‌ها

◽️ نقش عقل در گزینش «درست‌تر» در دوراهی‌های زندگی

◽️ تشخیص کار «اهم» و پرهیز از سرگرم شدن به امور «مهم»

7️⃣ شاخصه‌های رفتاری در جنود عقل و جهل

◽️ عفت، تواضع و حق‌پذیری؛ نشانه‌های آشکار عقلانیت

◽️ عقل‌ستیزیِ گناهان علنی و تکبر در جامعه

حریر بندگی

💻 رسم بندگی
🌐 نشر بیانات استاد محمدی
🔗 وب‌سایت: ostadmohammadi.ir

💠 پرسش و پاسخ دینی
🔹 بیان دیدگاه‌های اسلام در موضوعات:

  • 🔸اخلاق فردی
  • 🔸اخلاق اجتماعی
  • 🔸خانواده

📲 شناسه در شبکه‌های اجتماعی:
🔗 @ostadmohammadi_ir

عقل و بندگی در مکتب وحی

موضوع: صوت کامل سخنرانی