عقل؛ سرمایهٔ هدایت، تفکر و عبودیت
صوت کامل سخنرانی
1404/02/30
پست

🧠 عقل، دغدغه‌مندی و مراتب هویت انسان

🕋 خطبه آغازین و ادعیه

📊 مفهوم عقل و تفاوت مراتب آن در انسان‌ها

🏡 تمثیل مراتب عقل؛ از چارچوب خانه تا سطح کشور

⛰️ دغدغه‌مندی انسان در مواجهه با سختی‌ها و مقایسه شرایط

🍲 غفلت از هدف آفرینش و درگیر شدن در روزمرگی مادی

🔔 رسالت انبیا در بیدار کردن انسان از خواب غفلت

🌐 تفاوت رویکرد الهی با تمدن غربی و شیطانی در تعریف ارزش انسان

📱 زوال تفکر و عقلانیت تحت تأثیر مقتضیات عصر جدید

🎭 تنزل منزلت اجتماعی و مسخ هویت انسان در جوامع مدرن

📜 ملازمه عقل، حیا و دین در کلام معصوم (ع)

⛓️ عقل؛ مهارکننده انسان و پابندِ تجاوز از حدود

📿 خطبه فرجامین و صلوات

عقل؛ سرمایهٔ هدایت، تفکر و عبودیت

🧠 عقل، دغدغه‌مندی و مراتب هویت انسان

🕋 خطبه آغازین و ادعیه

📊 مفهوم عقل و تفاوت مراتب آن در انسان‌ها

🏡 تمثیل مراتب عقل؛ از چارچوب خانه تا سطح کشور

⛰️ دغدغه‌مندی انسان در مواجهه با سختی‌ها و مقایسه شرایط

🍲 غفلت از هدف آفرینش و درگیر شدن در روزمرگی مادی

🔔 رسالت انبیا در بیدار کردن انسان از خواب غفلت

🌐 تفاوت رویکرد الهی با تمدن غربی و شیطانی در تعریف ارزش انسان

📱 زوال تفکر و عقلانیت تحت تأثیر مقتضیات عصر جدید

🎭 تنزل منزلت اجتماعی و مسخ هویت انسان در جوامع مدرن

📜 ملازمه عقل، حیا و دین در کلام معصوم (ع)

⛓️ عقل؛ مهارکننده انسان و پابندِ تجاوز از حدود

📿 خطبه فرجامین و صلوات

متن

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

و نبینا ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین سیما بقیه الله فی الارضین

و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین

مفهوم عقل و تفاوت مراتب آن در انسان‌ها

درباره عقل، زیاد صحبت شده است؛ درباره فایده‌هایش و مسائلی که نسبت به آن مطرح هست. نقطه امتیاز انسان و سایر مخلوقات در عقل هست و این عقل، قوت و قدرتش در افراد مختلف متفاوت است. بعضی‌ها طبیعتاً از عقل بیشتری برخوردارند و بعضی‌ها ضعیف‌تر. علل و اسبابی هم دارد که ما حالا در صدد بیان آنکه علت این مسئله چیست، نیستیم.

ولی در خیلی از انسان‌ها عقل هست، اما احساس می‌کنند که در کارهایی که انجام می‌دهند دارند عاقلانه رفتار می‌کنند. عقل یک‌سری مسائل مهم و کلی را درک می‌کنه، بعد هم تو جزئیات زندگی به درد می‌خوره. آن مسائل کلی و مهم، مسائلی‌ست که وقتی انسان مشغول زندگی روزمره‌اش هست، نوعاً به آن توجهی ندارد و از آن غافل می‌شود؛ چون درگیر مسائل زندگی است و در آن چهاردیواری که محصورش شده، قرار گرفته است. آنچه رو هم که با آن درگیر است، چشمش می‌بیند و گوشش می‌شنود؛ عقلش هم متناسب با همان کار می‌کند.

تمثیل مراتب عقل؛ از چارچوب خانه تا سطح کشور

مثلاً یک انسانی را در نظر بگیرید که تو یک محدوده محدودی قرار دارد؛ فرض کنید یک نفر تو این خانه است؛ مثالش را قبلاً هم زدیم. آن کسی که تو این خانه است و هیچ کار دیگری ندارد، غیر از اینکه همین‌جا قرارش بدهیم، همه آنچه را که می‌بیند و با آن درگیر هست و با آن مواجه است، همین چارچوب در و دیوار و چیزهایی است که دارد چشمش می‌بیند.

حالا از این مرحله، یک کسی فراتر برود؛ از خانه بیاد بیرون و در یک محله‌ای قرار بگیره، رفت‌وآمد داشته باشه و مسئولیت داشته باشه. خب، از این باز بالاتر، یک کسی رو ببری در یک شهری قرار بدهی با همین وضعیت و شرایط، و مسئولیتی مثلاً داشته باشه؛ بعد باز از این بالاتر، برود در حد یک کشور.

این‌ها عقلشان متفاوت خواهد شد. عقل آن کسی که در یک حد محدودتری قرار دارد، به علت مواجهه با مسائل محدودتر، قدرت رشد ندارد و زمینه رشد برایش فراهم نیست. اما آن کسی که در محدوده وسیع‌تری قرار می‌گیرد، قدرت رشدش بیشتر است.

مثلاً آدم‌ها را ببینید؛ یک کسی که تو خانه است، فقط چارچوب فکری‌اش همین است که «فرشم را این رنگ بکنم یا آن رنگ بکنم؟ مبلم را این‌جور بکنم؟ پرده‌ام را این‌طور بکنم؟ چیزهای دیگرم را این‌طور؟» و این تمام چارچوبی است که با آن درگیر است. اما یک کسی که مثلاً تو یک محل یا یک شهر، مسئولیتی به عهده می‌گیرد، چارچوب فکری‌اش می‌شود به اندازه یک شهر. وسعت پیدا می‌کند دغدغه فکری‌اش، مشغولیت‌هایش و ذهنیت‌هایش. اصلاً چه بسا فرصت نمی‌کند دیگر به چیزهایی که تو خانه‌اش هست بپردازد. اصلاً یادش می‌رود، اصلاً حواسهش نیست و اصلاً ملتفت نیست.

بعد از این بالاتر، در حد یک محدوده وسیع‌تری مثل یک کشور؛ یک کسی که مسئولیت دارد، دیگر چارچوب فکری‌اش و دغدغه‌هایش، می‌رود تو همان چارچوب وسیع‌ترِ مثلاً یک کشور و محدود نیست. این دیگر دغدغه و فکرش محدود به یک منطقه خاصی نیست؛ کشور رو در اختیار دارد، ذهنش و عقلش هم به همان اندازه درگیر می‌شود و زمینه رشد پیدا می‌کند.

دغدغه‌مندی انسان در مواجهه با سختی‌ها و مقایسه شرایط

انسان این‌طوری است؛ تو مسائل دیگر هم همین‌طور. حتی تو مشکلات و سختی‌ها هم همین ویژگی در انسان هست. مثلاً یک کسی که هیچ مشکلی ندارد به آن معنا، یا مشکل جدی ندارد، می‌بینی کمترین دغدغه و مشکلش، همین چیزهای ظاهریِ زندگی‌اش است.

یک کسی هم هست که مثلاً یک مریض دارد کنار دستش، گوشه خانه‌اش؛ خب دغدغه‌اش از آن قبلی بیشتر است و در حد مریضی این مریض هست و مشکلاتش. یک کسی غیر از این، یک دو تا مشکل دیگر هم دارد؛ خب دغدغه‌اش بیشتر می‌شود، شرایطش سخت‌تر می‌شود. حتی درجه این‌ها که متفاوت می‌شود، دغدغه آدم درجه‌اش هم فرق می‌کند.

الان مثلاً تو همه انسان‌ها، مردها، زن‌ها، هر کسی رو نگاه کنید یک گرفتاری دارد. ولی این گرفتاری در مقایسه با گرفتاری بغل‌دستی‌اش، یا پایین‌تر است یا بالاتر، یا حالا مثل آن است. اگر نسبت به بغل‌دستی‌اش گرفتاری‌اش پایین‌تر باشه، خب مواجه که می‌شود با یک کسی که حد بدتری از گرفتاری را دارد، یک مقداری گاهی وقت‌ها ممکنه آدم ملتفت بشه که «خب پس این چیزی که ما داریم، برای او هیچه؛ برای او حساب نمی‌آد.» این نگاه، گاهی یک دلگرمی به آدم می‌دهد، گاهی یک قوت بیشتری به آدم می‌دهد، گاهی یک امید بیشتری به آدم می‌دهد و از ناامیدی دور می‌کند.

اما برعکس، یک کسی که یک مشکلی دارد، وقتی نگاه کند به اطرافیانش و آن‌ها، احساس کند از ظاهر کار، که مثلاً آن‌ها این مشکلو ندارند؛ فشار این مشکل برای این فرد بیشتر می‌شود. فشارش برایش بیشتر می‌شود، سنگین‌تر می‌شود. چون وقتی احساس می‌کند که فقط این است [که] مثلاً این مشکلو دارد و اطرافیانش راحت‌ترند، تنزل می‌کند؛ قوتش کمتر می‌شود، هوچی‌گری‌اش بیشتر می‌شود و کم‌صبری‌اش بیشتر می‌شود.

انسان است دیگر؛ یعنی بستگی دارد با چی مواجه بشود و چه دغدغه‌ای زندگی‌اش رو بگیرد. شاید خیلی از شماها یا همه شماها، تو زندگی‌تان مشکلات مختلفی داشتید که وقتی این‌ها را با هم مقایسه می‌کنید، تو متن یک مشکلی که یک زمانی مثلاً بودید و احساس می‌کردید این خیلی مشکل عظیمی است، چه بسا بعدتر با مشکلات بدتری آدم مواجه می‌شود، می‌بیند: «خب اونی که من آن‌وقت داشتم، خیلی خوب بود. اونی که آن‌وقت من داشتم و این‌قدر هم برام سنگین می‌نمود و این‌قدر منو اذیت می‌کرد، برای اینی که الان دارم اصلاً هیچه؛ اصلاً کاش همون بود.»

مشکلات و سختی‌ها یک همچین حالتی نسبت به هم دارند. انسان هم متناسب با این مشکلات و سختی‌ها، متفاوتند انسان‌ها. دغدغه‌هاشان، فکرشان، قوتشان، قدرتشان، بی‌صبری‌شان، صبور بودنشان، کم‌طاقتی‌شان و پرطاقتی‌شان متفاوت است. بستگی به این دارد در چه درجه‌ای از مشکل قرار دارند. در درجه بالاتری هستند، یا پایین‌تر [که] براش چیزی نمی‌نمود و چیزی به حساب نمی‌آد.

مشکل خودش رو که بزرگ می‌بیند، آن‌ها چیزی به حساب نمی‌آد، ممکنه شکنندگی‌اش برایش بیشتر بشه. اما وقتی در درجه پایین‌تر قرار دارد و یکی بدتر و بالاتر از خودش می‌بیند، برعکس؛ بیشتر این حالت قوت و اطمینان یا رضایت یا قناعت یا این چیزها براش حاصل می‌شه. کلاً انسان ویژگی‌های عجیبی داره، کل انسان‌ها. متفاوتند تو شرایط مختلف؛ عقل ما هم همین‌طوره.

غفلت از هدف آفرینش و درگیر شدن در روزمرگی مادی

عقل ما هم درگیر است با همان حدی از مسائلی که با آن روبه‌رو است، با همان مثالی که زدیم. حالا یک کسی [در] یک محدوده تنگ‌تری محصور شده، عقلش هم در همان حد به فعلیت می‌رسیده و به درد می‌خوره. یکی تو محدوده وسیع‌تری قرار دارد، عقلش به اندازه آن محدوده وسیع‌تر، بیشتر به دردش می‌خوره و به کار می‌افته.

این وسط، مسئله‌ای که هست اینه که خدای متعال که این عقلو به انسان داده، می‌دونست که انسان این‌طوریه؛ وقتی درگیر می‌شه با مسائل زندگی‌اش و همین چارچوب مشکلات و مسائل دنیا، این هم با این محدودیت‌هایی که داره، خیلی عقلش ضعیف می‌مونه. از یک‌سری چیزهای مهم‌تری باز می‌مونه. از اینکه «من چقدر می‌تونم آثاری داشته باشم؟ اصلاً من برای چی هستم؟ اصلاً من بعدش چی خواهم شد؟ اصلاً من چه کار باید بکنم؟» از این‌ها دور می‌شه.

همه دغدغه‌اش فعلاً این می‌شه که مثلاً شکمش را سیر کنه. همه دغدغه‌اش این می‌شه که چه لباسی بپوشه. یعنی همان دغدغه‌ای که بلا‌نسبت، سایر حیوانات دارند. یعنی تمام از صبح تا شب دغدغه این است که «چی بخورم؟ چه‌جور تأمین کنم؟» و رو آن حالت غریزی که خدا درشان قرار داده حرکت می‌کنند که احتیاجشان را تأمین کنند. دغدغه‌هاشان در حد همین چیزهاست.

انسان هم اگر حواسش را جمع نکند، به همین وضع مبتلا می‌شه، ولی برای خودش خوشه. یعنی مثلاً تمام دغدغه‌اش اینه که «من الان کجا چی بپوشم، کجا چی نپوشم؟ امشب چی بخوریم، فردا چی بخوریم؟ نمی‌دونم فرشم چه‌جور باشه، مبلم چه‌جور باشه، پرده‌ام چه‌جور باشه؟» یعنی قشنگ هیچ تفاوتی بین انسان و سایرین نیست، جز فرق بین نوع دغدغه‌ها. مثلاً سایر موجودات و حیوانات، خیلی هم دغدغه‌هاشان محدودتره؛ دیگه فرش و مبل و موکت هم ندارند، یک خوردن است و خوابیدن و یک پناهگاه و لانه و چیزی.

رسالت انبیا در بیدار کردن انسان از خواب غفلت

ولی انسان نه؛ انسان هم همان دغدغه‌ها رو دارد به عبارتی، ولی چون عقل دارد، یه مقداری تشریفات و تجملات و این چیزهایش را بیشتر می‌کنند و خسارت‌بارتر می‌شید. ولی خب، عقل خیلی کارایی‌اش بیشتره؛ یعنی یکی از کارایی‌هایش همینه‌ که یک گاهی ممکنه در بعضی به کار بیافته، بگه: «خب مثلاً یعنی تهش من هم همینم؟ مثلاً تمام آنچه که مهمه تو زندگی برای من باید همین‌ها باشه؟ من مثلاً فرقم با بقیه در چیه؟ در اینه که مثلاً خب حالا خونه‌های ما قشنگ‌تره و بهتر ساخته شده تا خونه سایر حیوانات؟ غذاهای ما بهتر پخته می‌شه و درست می‌شه مثلاً نسبت به سایر حیوانات؟» اصلش مشترکیم، کیفیتش چون خدا عقل داده یه ذره بهتر شده، ولی تو اصلش که با هم مشترکیم. یعنی تهش من همین بودم؟ برای همین اومدم؟ اصلاً عقل خدا به من داده که پدر همدیگر رو دربیاریم که ثروتمون بیشتر بشه؟ خدا عقل به من داده که به همدیگه ظلم کنیم، حق همدیگه رو بخوریم که مثلاً مایملک‌مان، ثروتمون، دارایی‌هامون بیشتر بشه؟

این‌ها یک‌سری مسائل مهمی است که کم‌کم اگر عقل انسان رشد کنه، به آن می‌رسه. یک گاهی ممکنه به خودش بیاد، یه تلنگری بهش بخوره که «تو اصلاً به چه درد می‌خوری؟ اصلاً برای چی اومدی؟ تهش چی؟» مثل بقیه مثلاً یه چارصباحی هم هستند و برای خودشان خوش و ناخوشند، بعد هم می‌میرند می‌رند. انگار نه انگار که مثلاً سال‌های سال یک کسی اینجا بوده، می‌رفته، می‌آمده و بساطی داشته. پس تهش چیه مسئله اصلی؟ این‌ها یک‌سری مسائل مهمی است که یه مقداری انسان وقتی عقلش از خواب بیدار شه، یا رشد کنه، آن‌وقت بیشتر بهش توجه می‌کنه. مثل آن کسی که داره ارتفاع می‌گیره، داره اوج می‌گیره؛ داره از یک محدوده تنگی به یک محدوده وسیع‌تری قدم می‌ذاره.

عقل ما یک نعمت خیلی بزرگی است که متأسفانه خیلی بدتر و کمتر از آن فایده‌ای که دارد، ما داریم ازش استفاده می‌کنیم. یعنی استفاده نوع انسان‌ها از عقل با آن کارایی که عقل دارد، خیلی متفاوت است و خیلی ضعیف است. تمام خرجش هم همینه که حالا مثلاً همین کارهای مادی‌اش. لذا فرمودند مردم همه خوابند. این مردم یعنی تک‌تک ماها؛ یعنی شما خانم فلان و شما خانم فلان و شما آقای فلان و شما آقای فلان و منِ آقای فلان. یعنی تک‌تک‌مان خوابیم، خوابمان هم یعنی همین. که مثلاً تو حال خودمانیم، تو لاک خودمانیم. همان‌جوری‌ست که دیروز صبح رو به شب رساندیم، فردا هم همان‌جور به شب می‌رسانیم، بعداً هم تقریباً همان‌جور به شب می‌رسانیم. بعد هم تمام دغدغه‌مان همین چیزهاست که عرض شد؛ در حد مشکلاتمان و رفاهیاتمان. مشکلاتمان چقدره، دغدغه‌مان در همان حده. مشغولیت‌هامون چقدره، دغدغه‌مان در همان حده. بیش از این هم نیست.

خدا انبیا رو فرستاده یه مقدار آدم‌ها رو بیدار کنند. مثلاً بگن: «آدم، تو یک فرقی داری با بقیه و آن اینه که خلاصه‌اش اینجا برنامه‌ات یه مقدار متفاوت از بقیه باشه. یعنی تو بدن داری، مادی هستی، با حیوانات دیگر مشترک هستی تو این نیازهای مادی. برو تأمین کن، اما آن‌ها یه چیزی ندارند، تو یه چیزی رو داری که حساب‌کتابت فرق بکنه با آن‌ها؛ باید خرج درست‌حسابی بکنی.»

تفاوت رویکرد الهی با تمدن غربی و شیطانی در تعریف ارزش انسان

یکی از چیزهایی که مهمه که درک می‌کنه، وجود خداست؛ این را بارها عرض کردیم. خداست؛ می‌فهمه انسان که خدا هست و یواش‌یواش که فکر به کار بیافته, گاهی فکر بکنه، می‌فهمه خب حالا این خدا که این بساطو به پا کرده، یه برنامه‌ای داشته. بعد هم تو قرآن، تو امثال قرآن، مثل کتب آسمانی نگاه هم که می‌کنه می‌بینه خدا همه مخلوقاتو تنظیم کرده. یعنی گفته ما همه چیز رو برای شما خلق کردیم، شما رم برای یه چیز دیگه‌ای خلق کردیم؛ برای یه مسئله دیگری آفریدیم. یعنی هدف میده.

آن چیز دیگر رو وقتی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم غیر از اینیِ که ما بهش خودمونو مشغول کردیم و دغدغه‌ساز کردیم برای خودمون. تو این که با بقیه، با عرض معذرت مشترکیم. یکی‌یم، یعنی با بقیه سایر مخلوقات یعنی حیوانات، مثلاً مشترکیم. و من یعنی ارزشم در حد آن‌هاست که دغدغه‌های من هم فقط به بدن و مادیاتم برمی‌گرده مثل آن‌ها؟ حالا بازم به آن‌ها که یه مقدار ضعیف‌تره، من قوی‌تر و بدترم؛ فشارش هم روم بیشتره، اذیت‌هاش هم برام بیشتره.

این‌ها خیلی مسائله آدم گاهی باید نسبت بهش فکر کنه. اگه گاهی فکر کنه، یه مقداری بعضی وقت‌ها یه تصمیم‌هایی سراغ آدم می‌آد، یه مسائلی رو یه مقدار بهتر می‌فهمه. یه مقدار بعضی وقت‌ها اولویت‌هاش متفاوت می‌شه؛ اولویت‌ها متفاوت می‌شه. این فرق می‌کنه. چون انسان‌ها رو وقتی نگاه می‌کنی، تک‌تک اولویت‌هاشون با هم فرق می‌کنه. به چیه که اولویتش براش فرق می‌کنه؟ این به عقلِ.

یه کسی که تمام دغدغه‌اش همینه که مثلاً «من اینجا چی بپوشم، اونجا چی بپوشم؟ اینجا چی بپوشم، اونجا چه بپوشم؟» چون دغدغه‌اش اینه، فقط باید بیافته دنبال اینکه «خب من باید زیاد لباس بخرم، زیاد بپوشم.» تمام ارزش وجودی انسان می‌شه خلاصه می‌شه در اینکه ایشون مثلاً بیشترین فایده وجودیشون اینه که تبحر خاصی پیدا کردند که چی بپوشند، چی نپوشند؛ چی بخورند، چی نخورند؛ چی رو کجا بپوشند، چی رو کجا نپوشند و چی رو چطور بخورند، چی رو نخورند، چی رو چطور بپزند، چی رو نپزند. ته خاصیت یک انسان می‌رسد به این حد. بعد هم یه مقداری بیافته تو همین مانور اشرافی‌گری، تجملات و چشم‌و‌هم‌چشمی و مسابقه تو تجملات. یعنی این دیگه ارزش این فرد اینه؛ یعنی وقتی می‌خوای این انسانو معرفی کنی، میگی ایشون انسانی‌ست که از انسانیت، بهره عظیمش این بوده که خب تو این چیزا خیلی فکر می‌کنه و خیلی براش دغدغه داره؛ اصلاً ایناست دغدغه اصلی‌اش. خب این دیگه ارزشش تا این حد تنزل میده.

حالا انبیا، اولیا، آدمای عاقل فهیم که عقلشون خیلی رشد کرده، این‌ها تلاششون اینه که «ای آدم و این بشری که این‌جور خوابش برده، رفته تو لاک خودش و احتیاجاتش با سایر مخلوقات یعنی حیوانات دیگر مشترک شده، از این حال درش بیاره؛ بگه تو ارزشت بیشتر از این حرف‌هاست.» در نقطه مقابل شیطانه؛ در نقطه مقابل، تمدن غربه؛ در نقطه مقابل، فضای حاکم بر مجازی هست مثلاً که تولید غرب [است]. آن‌ها انسانی رو پرورش می‌دند که از انسانیت فقط شکلش باقی بمونه.

بعد به آن هم رحم نمی‌کنند. می‌گن: «تو که انسانی شکلت هم عوض کن.» یعنی یه عده الان تو غرب هستند، یه روز ماسک سگ می‌زنند به چهره‌شون؛ مثلاً ادای سگ درمی‌آرند. ته خط تمدن غرب که اومده تو زندگی ما، جلو چشم ما تو گوشی ما، که مانور اشرافی‌گری و تجمل و مدگرایی و این چیزاست، تهش منتهی می‌شه به آن. آن‌ها دنبالند انسان‌ها تا آن نقطه پیش برند؛ که از انسانیت حتی چهره‌اش رو هم نداشته باشند، یعنی نخواهند داشته باشند؛ حتی چهره یک انسان رو. یه روز ماسک سگ را بزنند، یه روز یه حیوون دیگه رو بزنند، یه روز خودشان را شکل یه چیز دیگه‌ای دربیارند.

زوال تفکر و عقلانیت تحت تأثیر مقتضیات عصر جدید

درون رو که از بین بردند، عقلو که از بین بردند، این چهره رو هم دیگه برنمی‌تابند؛ این هم باید عوض بشه، یه چیز دیگه‌ای بشه. این‌ها از کجاها شروع می‌شه؟ این دو نقطه مقابل همند؛ انبیا و انسان‌های پاک و عاقل تو این دنیا، و شیاطین و اعوان و انصار شیطان. این‌ها اومدند بغل گوش ما، بغل گوش ما، جلوی چشم ما، ما رو به آن سمت ببرند. تمام دغدغه یک انسان فقط در همین حده، مثلاً این‌ها رو جلو چشم بزک می‌کنند، جذاب می‌کنند، آدما مخصوصاً زن‌ها می‌افتند توش؛ علقه انسان را از سالم زندگی کردن می‌گیرند، علقه انسان را از خود زندگی و خانواده و همسر و فرزند می‌گیرند. رهاش هم نمی‌کنند، به یه جای دیگه‌ای وصلش می‌کنند. شروع می‌کنند آروم‌آروم انسان رو یواش‌یواش آن چیزایی که انسانیت انسان هست رو عوضش کنند، متفاوتش کنند.

«تو اصلاً فکر نکن چیزای مهم زندگی‌ات رو؛ تو فقط بچسب به خوشی‌ات، به لذتت؛ تو فقط بچسب به همین جسمت رو و مادی‌ات رو، هر چی می‌تونی تأمین کن.» لذا مخارج بالا، کارایی پایین. این انسان می‌شه یه انسان پرخرج، خرجش چیه؟ هر روز یه دست لباس. حالا می‌گیم هر روز، بعضی‌ها هستند، بعضی‌ها هم حالا فرض کن یه روز درمیون، بعضی‌ها هم حالا یه مقدار کم‌و‌بیش. هر روز، هر برهه‌ای باید یه سری چیزا عوض بشه، یه سری چیزا عوض بشه؛ دغدغه ایناست. وقتی این انسان رو تعریف می‌کنند می‌گن آقای فلانی یا خانم فلانی، انسانی‌ست که از آثار انسانیت بهره‌اش همینه که این‌قدر دست لباس داره، دغدغه‌اش هم در همین حدهاست. کارایی بیش از این هم دیگه تقریباً نداره. این‌قدر ما رو می‌آرند پایین. ارزش انسان کم می‌شه، ضعیف می‌شه.

حالی که بالاتر از این حرف‌ها می‌خواهند آدم بره. آدم یک انسان عاقل پخته‌ای که برای هر چیز حدی قرار میده، حدی قرار میده. از آن حد اگر تجاوز کرد انسان، به خلاف عدالت می‌افته. در مقابل عدالت، ظلمِ. عدالت یعنی هر چیزی در حد خودش، ظلم یعنی از حد بزنی اون‌ورتر؛ به ظلم می‌افته. پای ظلم که می‌آد وسط دیگه سنگ رو سنگ بند نمی‌شه. نه زندگی‌ات دیگه زندگی می‌شه، نه اخلاق دیگه اخلاق می‌شه، نه حال آدم حال می‌شه. حالش فقط یه چیزای زودگذر دنبال لذات زودگذره و لذت رو در همین چیزا می‌دونه. یعنی اوج لذتش همینه که هی لباس عوض کنه، هی این چیزای دیگرش رو عوض کنه. ته خط لذت همین چیزاست؛ و اشباع هم نمی‌شه. کاش به یک آرامش ثابت و مستقری می‌رسید، خب نمی‌رسه.

حالا انبیا اومدند آدم را از این خواب غفلت بیدار کنند، از این که به حال خودش بسنده کرده و با عرض معذرت، با بقیه حیوانات در یه حد خودشو شریک کرده که دغدغه‌هاش تقریباً فقط مادی است و چیز دیگه‌ای هم دغدغه ندارد، این را بیدارش کنند. بیاد یه ذره بالاتر؛ بگه: «تو یعنی ته ارزشت همین بوده؟ برای همین خلق شدی؟ اصلاً نیاز بود خدا این بساط عالمو به پا کنه که مثلاً بعد هم گفته همه چیز رو برای انسان خلق کردم، بعد انسان رو برای چه خلق کردم؟ برای اینکه خیلی لباس‌های خوش‌تیپ خوبِ مجلسی متناسب بپوشه. بعد هم بدونه چی بخوره، چه‌جور بپزه بخوره و بعد هم همینا یعنی دیگه تو همین حیطه می‌گرده. این بساط به پا شده برای همین. ته ته مقصد همه چیزاش شده همین. همه چیز برای انسان، انسان هم خودش که ارزش ندارد؛ خودش ارزشش به چیزای دیگرش است. آن چیزای دیگر چیست؟ همین‌هاست.» انسانیت‌اش به اینه که فقط این مادیاتش فقط خیلی عالی تأمین می‌شه.

این‌ها رو باید روش فکر کرد، این‌ها را باید بهش توجه کرد. این‌ها گاهی که انسان روش تفکر می‌کنه، فکر می‌کنه، کمک می‌کنه انسان بیاد بالا. از مظاهر، از ارکان تفکر غربی و شیطانی این است که فکر رو از انسان می‌گیرند، فکر کردن رو. فکر کردن راجع به این چیزا و چیزای مهم زندگی رو از انسان می‌گیرند. اصلاً فرصت نمیده فکر کنه. اصلاً یکی از مسائل مجازی همینه. شما لحظه به لحظه که داری پایین و بالا می‌کنی گوشی رو، لحظه به لحظه با چیزای مختلفی درگیر می‌شی و چشم شما می‌بینه و گوش شما می‌شنوه؛ این یکی از آثار مخربش اینه که قدرت فکر و عقلو از انسان می‌گیره. این‌ها الان آن‌هایی هم که کاری حالا به این حرفای دینی و مسائل عقلی و اینا ندارند، ولی این‌ها رو بررسی کردن، از آفاتش الان بهش رسیدند. می‌گن نفس همین کار که انسان به این حالت می‌رسد، با این چیزا مواجه می‌شه مثلاً تو این فضا، این خودش تأثیر مستقیم داره رو ضعیف شدن قدرت فکر انسان. تنوع موضوعات و مسائل مختلف که انسان باهاش مواجه می‌شه، قدرت فکر رو از انسان می‌گیره. قدرت فکر که از انسان گرفته شد، عقل ضعیف می‌شه.

عقل که ضعیف شد، در چی ضعیف می‌شه؟ در چیزای مهمش، آن مصلحت‌های مهمش. لذا هیچ استبعادی نداره ما چرا مثلاً یه وقت تعجب کنیم؛ که مثلاً چی می‌شه یک انسان در غرب به اونجا برسه که ترجیح بده چهره‌اش، چهره سگ بشه؛ ترجیح بده به هیچ چیزی مقید نباشه. هیچ اصلاً طبیعی‌ش به اونجا می‌رسه. وقتی عقل و فکر رو از انسان گرفتی، الان تو این مسائله، آن چیزا براش خیلی عجیبه. قدم به قدم، پله به پله می‌ره به جایی می‌رسد که از انسان بودن خودش سیر می‌شه. از اینکه انسانه سیر می‌شه؛ مرد از مرد بودن خودش سیر بشه، زن از زن بودن خودش سیر بشه؛ به آن اصول و قواعدی که در زندگی‌ها حاکم بوده همه سیر بشند، فقط بیافتند تو تنوع‌طلبی تو هر چیزی. تنوع‌طلبی باز از آثارش [است]. باب تنوع‌طلبی که باز شد به رو انسان، دیگه انتها ندارد؛ دیگه اشباع هم نداره، سیر هم نمی‌شه. به یه جهت و دو جهت هم اکتفا نمی‌کنه، همه چیز رو. لذا تو غرب هیچ قید و قاعده‌ای نداری؛ نه خانواده یعنی چی، همسر یعنی چی، فرزند یعنی چی، کار و شغل به طور مقید و ثابتی یعنی چی، حد و حدود انسان‌ها نسبت به همدیگه یعنی چی. این‌ها همه رو از انسان می‌گیره، تهش این می‌شه که انسان همه چیزو تجربه کنه، آخرش هم به این نقطه برسد که از انسانیت خودش اصلاً ناراضیِ. دوست داره اصلاً نبود یا یه در و دیوار بود به جای اینکه انسان باشه، یا یک حیوان دیگری. حیوان برای انسان جذابیتش بیشتره تو هر شکل و قالب و حالتی؛ فرزند باشه، رفیق باشه و مسائل دیگه. اینجا می‌رسونه، این‌در از درون تهی می‌کنه انسان را.

تنزل منزلت اجتماعی و مسخ هویت انسان در جوامع مدرن

لذا عقل که بره، چیزای دیگه می‌ره. انسان‌ها الان ما معضل مملکتمون چی شده؟ مردم می‌رند یه جا خاکشو می‌دزدند، یه جا می‌رند مثلاً سنگ‌های قیمتیش رو آسیب می‌زنند، آثار باستانی رو آسیب می‌زنند، یه جا می‌رند گل‌هاشو نابود می‌کنند. الان مثلاً اینا شد؛ یعنی رسیدیم به یه نقطه‌ای که باید مثل بچه‌ها بگیم: «دست نزنی مثلاً به این دیوار، این دیوار مال هزار سال پیشه، مثلاً آثار باستانیه، دست نزن، روش خط نکش، بچه جون. اونجا می‌ری خاک‌ها رو ورندار، ندزد مثلاً.» خب نیست، این خاک‌ها خیلی مهمه، مال اونجا [است]، باید باشه. این‌ها کیان؟ این‌ها کسانی‌ان که با همه چیزایی که گفتیم مشترکن. همه چیزایی که گفتیم درشون هست. و جالبه اینا را وقتی آمار می‌گیرند، می‌گن بیشترین آسیبی که اینا دیدند که به این نقطه رسیدند، از مجازیِ الان [است]. یعنی یه نقطه آدم می‌رسد، آدم دقیقاً مساوی می‌شه با بچه‌ها. مثلاً تازه باید بهش آداب که بچه نباشه رو یاد بدی، یه ذره بزرگ بشه. عقل از دست رفته، ضعیف شده. کشش نداره، فقط هر چی خوشم بیاد می‌خوام انجام بدم. عین یه بچه، عین یک چیز دیگری. حیوان برای انسان جذابیتش بیشتره تو هر شکل و قالب و حالتی؛ فرزند باشه، رفیق باشه و مسائل دیگه. اینجا می‌رسونه، این‌قدر از درون تهی می‌کنه انسان را.

نقطه مقابل عقل که انسان رو می‌کشونه به این چیزا، این دشمنی داره می‌کنه با ما، داره سرمایه‌های ما رو از ما می‌گیره، ما رو خرج چیزای خطرناکی می‌کنه، چیزای بدی می‌کنه. ته خطش اینه که انسانیت را از انسان بگیره، انسان نه از درون و باطن، که از شکل و ظاهر هم حتی بخواد بگذره و انسان نباشه. این‌ها رو جلو چشم بزک می‌کنند، جذاب می‌کنند، آدما مخصوصاً زن‌ها می‌افتند توش؛ علقه انسان را از سالم زندگی کردن می‌گیرند، علقه انسان را از خود زندگی و خانواده و همسر و فرزند می‌گیرند. رهاش هم نمی‌کنند، به یه جای دیگه‌ای وصلش می‌کنند. شروع می‌کنند آروم‌آروم انسان رو یواش‌یواش آن چیزایی که انسانیت انسان هست رو عوضش کنند، متفاوتش کنند. تو اصلاً فکر نکن چیزای مهم زندگی‌ات رو؛ تو فقط بچسب به خوشی‌ات، به لذتت؛ تو فقط بچسب به همین جسمت رو و مادی‌ات رو، هر چی می‌تونی تأمین کن. لذا مخارج بالا، کارایی پایین. این انسان می‌شه یه انسان پرخرج، خرجش چیه؟ هر روز یه دست لباس. حالا می‌گیم هر روز، بعضی‌ها هستند، بعضی‌ها هم حالا فرض کن یه روز درمیون، بعضی‌ها هم حالا یه مقدار کم‌و‌بیش. هر روز، هر برهه‌ای باید یه سری چیزا عوض بشه، یه سری چیزا عوض بشه؛ دغدغه ایناست. وقتی این انسان رو تعریف می‌کنند می‌گن آقای فلانی یا خانم فلانی، انسانی‌ست که از آثار انسانیت بهره‌اش همینه که این‌قدر دست لباس داره، دغدغه‌اش هم در همین حدهاست. کارایی بیش از این هم دیگه تقریباً نداره. این‌قدر ما رو می‌آرند پایین. ارزش انسان کم می‌شه، ضعیف می‌شه.

آدم خنگ، چیز که مصلحتشه بد، خلاف تشخیص میده، آن چیزی که به ضررشه مصلحت تشخیص میده؛ خب، خیرش تشخیص میده. این‌جوری می‌شه مثلاً زن شأنش می‌آد پایین. غرب با زن این کارو می‌کنه، یعنی یک کالا از ماهیت انسانیت درمی‌آره؛ می‌گه: «زن موجودی‌ست که [کالا است]» موجود هم یعنی کالا، یعنی یک چیزی؛ که برای یه چیزای خاصی فقط به درد می‌خوره، دیگه‌م می‌شه ازش بار کشید، می‌شه ازش کار کشید، تو یه جهات خاصی. این‌ها به چیه دوباره؟ عقلِ. نه حتماً دین می‌خواد که آدم باید دیندار باشه تا اینا رو بفهمند؛ اینا عقل می‌خواد. لذا همون‌جا آن‌هایی که یه ذره عقل دارند، تن به این چیزا نمی‌دند؛ دین هم نداره او. اما چون یه ذره عقلش به کار می‌اندازه، تن به یه سری کارا نمی‌دند.

ملازمه عقل، حیا و دین در کلام معصوم (ع)

در روایت هست جبرئیل؛ از امیرالمؤمنین علیه‌السلام نقل شده که جبرئیل به سراغ حضرت آدم اومد و عرض کرد: «سه تا مسئله هست من مأمور شدم که یکی از این سه تا به شما بدم الان، درستش رو، کاملش رو به شما بدم.» حضرت آدم سوال کرد: «این سه تا چیه؟» ایشون فرمود: «عقل، حیاء، دین.» یکی عقل، یکی حیاء، دین. حیاء هم یه مسئله‌ایِ که خب همون غرب ملازمِ با این چیزا که انسانو پیش می‌بره، حیاء رو از انسان آروم‌آروم می‌گیره. و دین.

بعد آدم علیه‌السلام گفت: «من عقل رو می‌خوام.» از بین این سه تا، عقل رو انتخاب کرد.

جبرئیل به آن دو تا اشاره کرد که: «خب دیگه تموم شد، آن رو انتخاب کرد، شما برید.» این‌ها برگشتند گفتند: «اصلاً محاله یه جا عقل باشه و ما نباشیم. ملازمِ همیم. عقل باشه، حیاء هست؛ حیاء هست، عقل هست. عقل و حیاء باشه، دین هست؛ دین باشه، حیاء هست. حیاء باشه، عقل هست؛ عقل باشه، دین هست. دین باشه، عقل هست. ما نمی‌تونیم از هم جدا شیم؛ چون مجموع ما یک انسان کاملی رو درست می‌کنه که اصل و اساسش بر عقل استوارِ. عقل می‌فهمه حیاء رو و مرزهای حیاء رو حفظ می‌کنه؛ و عقل می‌فهمه دین رو و فایده دین رو و دین را حفظ می‌کنه.»

صدیق کل امرء عقله و عدوه جهله

آنکه دوست واقعی انسانه، عقل انسانه؛ چون خیلی کارایی داره، خیلی به درد می‌خوره. عقل انسان رو به حیاء وامی‌داره، عقل انسان رو به حد نگه داشتن وامی‌داره. عقل انسان رو مقید بار می‌آره که از حد و گلیم خودش پاشو درازتر نکنه، تجاوز به حقوق سایرین نکنه.

عقل انسان را مقید بار می‌آره که از حد و گلیم خودش پاشو درازتر نکنه، تجاوز به حقوق سایرین نکنه. انسان‌ها الان ما معضل مملکتمون چی شده؟ مردم می‌رند یه جا خاکشو می‌دزدند، یه جا می‌رند مثلاً سنگ‌های قیمتیش رو آسیب می‌زنند، آثار باستانی رو آسیب می‌زنند، یه جا می‌رند گل‌هاشو نابود می‌کنند. الان مثلاً اینا شد؛ یعنی رسیدیم به یه نقطه‌ای که باید مثل بچه‌ها بگیم: «دست نزنی مثلاً به این دیوار، این دیوار مال هزار سال پیشه، مثلاً آثار باستانیه، دست نزن، روش خط نکش، بچه جون. اونجا می‌ری خاک‌ها رو ورندار، ندزد مثلاً.» خب نیست، این خاک‌ها خیلی مهمه، مال اونجا [است]، باید باشه. این‌ها کیان؟ این‌ها کسانی‌ان که با همه چیزایی که گفتیم مشترکن. همه چیزایی که گفتیم درشون هست. و جالبه اینا را وقتی آمار می‌گیرند، می‌گن بیشترین آسیبی که اینا دیدند که به این نقطه رسیدند، از مجازیِ الان [است]. یعنی یه نقطه آدم می‌رسد، آدم دقیقاً مساوی می‌شه با بچه‌ها. مثلاً تازه باید بهش آداب که بچه نباشه رو یاد بدی، یه ذره بزرگ بشه. عقل از دست رفته، ضعیف شده. کشش نداره، فقط هر چی خوشم بیاد می‌خوام انجام دند. عین یه بچه، عین یک چیز دیگری. حیوان برای انسان جذابیتش بیشتره تو هر شکل و قالب و حالتی؛ فرزند باشه، رفیق باشه و مسائل دیگه. اینجا می‌رسونه، این‌در از درون تهی می‌کنه انسان را.

نقطه مقابل عقل که انسان رو می‌کشونه به این چیزا، این دشمنی داره می‌کنه با ما، داره سرمایه‌های ما رو از ما می‌گیره، ما رو خرج چیزای خطرناکی می‌کنه، چیزای بدی می‌کنه. ته خطش اینه که انسانیت را از انسان بگیره، انسان نه از درون و باطن، که از شکل و ظاهر هم حتی بخواد بگذره و انسان نباشه. این‌ها رو جلو چشم بزک می‌کنند، جذاب می‌کنند، آدما مخصوصاً زن‌ها می‌افتند توش؛ علقه انسان را از سالم زندگی کردن می‌گیرند، علقه انسان را از خود زندگی و خانواده و همسر و فرزند می‌گیرند. رهاش هم نمی‌کنند، به یه جای دیگه‌ای وصلش می‌کنند. شروع می‌کنند آروم‌آروم انسان رو یواش‌یواش آن چیزایی که انسانیت انسان هست رو عوضش کنند، متفاوتش کنند. تو اصلاً فکر نکن چیزای مهم زندگی‌ات رو؛ تو فقط بچسب به خوشی‌ات, به لذتت؛ تو فقط بچسب به همین جسمت رو و مادی‌ات رو، هر چی می‌تونی تأمین کن. لذا مخارج بالا، کارایی پایین. این انسان می‌شه یه انسان پرخرج، خرجش چیه؟ هر روز یه دست لباس. حالا می‌گیم هر روز، بعضی‌ها هستند، بعضی‌ها هم حالا فرض کن یه روز درمیون، بعضی‌ها هم حالا یه مقدار کم‌و‌بیش. هر روز، هر برهه‌ای باید یه سری چیزا عوض بشه، یه سری چیزا عوض بشه؛ دغدغه ایناست. وقتی این انسان رو تعریف می‌کنند می‌گن آقای فلانی یا خانم فلانی, انسانی‌ست که از آثار انسانیت بهره‌اش همینه که این‌قدر دست لباس داره، دغدغه‌اش هم در همین حدهاست. کارایی بیش از این هم دیگه تقریباً نداره. این‌قدر ما رو می‌آرند پایین. ارزش انسان کم می‌شه، ضعیف می‌شه.

آدم خنگ، چیز که مصلحتشه بد، خلاف تشخیص میده، آن چیزی که به ضررشه مصلحت تشخیص میده؛ خب، خیرش تشخیص میده. این‌جوری می‌شه مثلاً زن شأنش می‌آد پایین. غرب با زن این کارو می‌کنه، یعنی یک کالا از ماهیت انسانیت درمی‌آره؛ می‌گه: «زن موجودی‌ست که [کالا است]» موجود هم یعنی کالا، یعنی یک چیزی؛ که برای یه چیزای خاصی فقط به درد می‌خوره، دیگه‌م می‌شه ازش بار کشید، می‌شه ازش کار کشید، تو یه جهات خاصی. این‌ها به چیه دوباره؟ عقلِ. نه حتماً دین می‌خواد که آدم باید دیندار باشه تا اینا رو بفهمند؛ اینا عقل می‌خواد. لذا همون‌جا آن‌هایی که یه ذره عقل دارند، تن به این چیزا نمی‌دند؛ دین هم نداره او. اما چون یه ذره عقلش به کار می‌اندازه، تن به یه سری کارا نمی‌دند.

و عدوه جهله

نقطه مقابل عقل که انسان رو می‌کشونه به این چیزا، این دشمنی داره می‌کنه با ما، داره سرمایه‌های ما رو از ما می‌گیره، ما رو خرج چیزای خطرناکی می‌کنه، چیزای بدی می‌کنه. ته خطش اینه که انسانیت را از انسان بگیره، انسان نه از درون و باطن، که از شکل و ظاهر هم حتی بخواد بگذره و انسان نباشه.

خطبه فرجامین و صلوات

ان‌شاءالله خدا به ما این توفیق رو بده که بتونیم از نعمت بزرگی که به نام عقل به ما داده، در نقطه به نقطه زندگی‌مان و مرحله به مرحله زندگی‌مان بهره‌مند بشیم و از فوایدش استفاده کنیم و گرفتار آن چیزایی که کسانی که عقل و ایمانو کنار گذاشتند و آسیب دیدند، گرفتار آن چیزا نشیم. این بزرگترین توفیقی‌ست که خدا به یه کسی بده که عقلش بتونه این‌قدر رشد کنه، که خودش رو و وجودش رو خرج چیزای سبک، پایین و کم‌ارزش نکنه ان‌شاءالله.

نثار ارواح طیبه همه کسانی که تلاش کردند، زحمت کشیدند که این حرفا به ما برسه و ما عقلمون رشد کنه، ایمانمون رشد کنه، مخصوصاً خاتم انبیا، همه انبیا، خاتم انبیا، حضرات معصومین، علما، شهدا، سه صلوات بفرستید.

گزیده

۱. عقل؛ نقطه امتیاز انسان و سنجش مراتب آن

درباره عقل و فایده‌هایش زیاد صحبت شده است. عقل، نقطه امتیاز انسان و سایر مخلوقات است و این عقل، قوت و قدرتش در افراد مختلف متفاوت است. بعضی‌ها طبیعتاً از عقل بیشتری برخوردارند و بعضی‌ها ضعیف‌تر. علل و اسبابی هم دارد که ما در صدد بیان علت آن نیستیم. ولی در خیلی از انسان‌ها عقل هست، اما احساس می‌کنند که در کارهاشان عاقلانه رفتار می‌کنند. عقل یک‌سری مسائل مهم و کلی را درک می‌کند و بعد هم در جزئیات زندگی به درد می‌خورد. آن مسائل کلی و مهم، مسائلی است که وقتی انسان مشغول زندگی روزمره‌اش هست، نوعاً به آن توجهی ندارد و از آن غافل می‌شود؛ چون درگیر مسائل زندگی است و در آن چهاردیواری که محصورش شده قرار گرفته است.

۲. اسارت عقل در چارچوب روزمرگی و دایره دید محدود

آنچه رو که انسان با آن درگیر است، چشمش می‌بیند، گوشش می‌شنوه و عقلش هم متناسب با همان کار می‌کند. مثلاً یک انسانی که در یک محدوده محدودی قرار دارد؛ فرض کنید یک نفر در این خانه است. آن کسی که در این خانه است و هیچ کار دیگری ندارد، غیر از اینکه همین‌جا قرارش بدهیم، همه آنچه را که می‌بیند و با آن درگیر هست و با آن مواجه است، همین چارچوب در و دیوار و چیزهایی است که دارد چشمش می‌بیند. از این، یک کسی فراتر برود؛ از خانه بیرون بیاید و در یک محله‌ای مثلاً قرار بگیرد، رفت‌وآمد داشته باشد و مسئولیت داشته باشد. خب، از این باز بالاتر، یک کسی را در یک شهری قرار بدهید.

۳. مسئولیت‌پذیریِ کلان و توسعه بستر رشد عقلانی

انسان‌ها عقلشان متفاوت خواهد شد. عقل آن کسی که در یک حد محدودتری قرار دارد، به علت مواجهه با مسائل محدودتر، قدرت رشد ندارد و زمینه رشد برایش فراهم نیست. اما آن کسی که در محدوده وسیع‌تری قرار می‌گیرد، قدرت رشدش بیشتر است. مثلاً یک کسی که در خانه است، فقط چارچوب فکری‌اش همین است که «فرشم را این رنگ بکنم یا آن رنگ بکنم؟ مبلم را این‌جور بکنم؟» اما یک کسی که مثلاً در یک محل یا یک شهر، مسئولیتی به عهده می‌گیرد، دغدغه فکری‌اش می‌شود اندازه یک شهر. وسعت پیدا می‌کند دغدغه فکری‌اش، مشغولیت‌هایش و ذهنیت‌هایش؛ اصلاً چه بسا فرصت نمی‌کند دیگر به چیزهایی که در خانه‌اش هست بپردازد.

۴. مواجهه با مشکلات و خطای سنجش در قیاس با دیگران

در مشکلات و سختی‌ها هم همین ویژگی در انسان هست. مثلاً یک کسی که هیچ مشکلی ندارد به آن معنا، می‌بینید کمترین دغدغه و مشکلش، همین چیزهای ظاهریِ زندگی‌اش است. یک کسی مثلاً یک مریض دارد کنار دستش، گوشه خانه‌اش؛ دغدغه‌اش از آن قبلی بیشتر است و در حد مریضی این مریض هست. یک کسی غیر از این، یک دو تا مشکل دیگر هم دارد؛ دغدغه‌اش بیشتر می‌شود، شرایطش سخت‌تر می‌شود. هر کسی را نگاه کنید یک گرفتاری دارد. ولی این گرفتاری در مقایسه با گرفتاری بغل‌دستی‌اش، یا پایین‌تر است یا بالاتر. اگر نسبت به بغل‌دستی‌اش گرفتاری‌اش پایین‌تر باشد، مواجه که می‌شود با یک کسی که حد بدتری دارد، یک مقداری ملتفت می‌شود. این نگاه، گاهی یک امید و قوت بیشتری به آدم می‌دهد و از ناامیدی دور می‌کند.

۵. مسخ هویت و سقوط ارزش انسان در دایره تجمل‌گرایی

تمام دغدغه‌اش فعلاً این می‌شود که مثلاً شکمش را سیر کند یا چه لباسی بپوشد؛ یعنی همان دغدغه‌ای که بلا‌نسبت، سایر حیوانات دارند. تمام از صبح تا شب دغدغه این است که «چی بخورم؟ چه‌جور تأمین کنم؟» انسان هم اگر حواشش را جمع نکند، به همین وضع مبتلا می‌شود، ولی برای خودش خوش است. یعنی مثلاً تمام دغدغه‌اش این است که «من الان کجا چی بپوشم؟ امشب چی بخوریم، فردا چی بخوریم؟ پرده‌ام چه‌جور باشد؟» یعنی قشنگ هیچ تفاوتی بین انسان و سایرین نیست، جز فرق بین نوع دغدغه‌ها. مثلاً سایر موجودات و حیوانات، دغدغه‌هاشان محدودتر است؛ یک خوردن است و خوابیدن و یک پناهگاه و لانه؛ ولی انسان نه.

۶. بیداری عقلانی؛ رهایی از افقِ کوتاه مادی‌گرایی

عقل خیلی کارایی‌اش بیشتر است؛ یعنی یک گاهی ممکنه به کار بیافتد، بگوید: «خب مثلاً یعنی تهش من هم همینم؟ مثلاً تمام آنچه که مهم است در زندگی برای من باید همین‌ها باشد؟ من فرقم با بقیه در چیه؟ در این است که مثلاً خانه‌های ما قشنگ‌تر است؟ غذاهای ما بهتر پخته می‌شود؟» اصلش مشترکیم، کیفیتش چون خدا عقل داده یه ذره بهتر شده، ولی در اصلش که با هم مشترکیم. یعنی تهش من همین بودم؟ برای همین آمدم؟ اصلاً عقل خدا به من داده که حق همدیگر را بخوریم که ثروتمون بیشتر بشه؟ این‌ها یک‌سری مسائل مهمی است که کم‌کم اگر عقل انسان رشد کند، به آن می‌رسد و گاهی ممکنه به خودش بیاد و یه تلنگری بهش بخورد.

۷. فضای مجازی و تهدید بزرگ زوال تفکر و عقلانیت

از ارکان تفکر غربی و شیطانی این است که فکر را از انسان می‌گیرند؛ فکر کردن را. فکر کردن راجع به این چیزها و چیزهای مهم زندگی را از انسان می‌گیرند؛ اصلاً فرصت نمی‌دهد فکر کند. اصلاً یکی از مسائل مجازی همین است. شما لحظه به لحظه که دارید بالا و پایین می‌کنید گوشی را، لحظه به لحظه با چیزهای مختلفی درگیر می‌شوید؛ چشم شما می‌بیند و گوش شما می‌شنود. این یکی از آثار مخربش این است که قدرت فکر و عقل را از انسان می‌گیرد. تنوع موضوعات و مسائل مختلفی که انسان با آن مواجه می‌شود، قدرت فکر را از انسان می‌گیرد. قدرت فکر که از انسان گرفته شد، عقل ضعیف می‌شود. عقل که ضعیف شد، در چیزهای مهمش ضعیف می‌شود.

۸. تنزل رتبه انسانی در اثر مصرف‌گرایی و لذت‌های زودگذر

انبیا، اولیا و آدم‌های عاقل تلاششان این است که این بشری را که این‌جور خوابش برده و رفته در لاک خودش، از این حال درش بیاورند؛ بگویند تو ارزشت بیشتر از این حرف‌هاست. در نقطه مقابل، تمدن غرب است. آن‌ها انسانی رو پرورش می‌دهند که از انسانیت فقط شکلش باقی بماند. تو اصلاً فکر نکن به چیزهای مهم زندگی‌ات؛ تو فقط بچسب به خوشی‌ات، به لذتت. تو فقط بچسب به همین جسمت و مادی‌ات؛ هر چه می‌توانی تأمین کن. لذا مخارج بالا، کارایی پایین. این انسان می‌شود یک انسان پرخرج؛ خرجش چیه؟ لباس و تعویض مکرر آن. تمام ارزش وجودی انسان خلاصه می‌شود در این چیزها؛ ته خط لذت همین چیزهاست و اشباع هم نمی‌شود.

۹. پیوند ناگسستنی عقل، حیا و دین در وجود انسان

در روایت هست جبرئیل به سراغ حضرت آدم آمد و عرض کرد: «سه مسئله هست، من مأمور شدم که یکی از این سه تا را به شما بدهم؛ عقل، حیاء، دین.» حضرت آدم فرمود: «من عقل را می‌خواهم.» جبرئیل به آن دو تا اشاره کرد که شما بروید. آن‌ها برگشتند گفتند: «اصلاً محاله یک جا عقل باشد و ما نباشیم. ملازمِ همیم. عقل باشد، حیاء هست؛ حیاء هست، عقل هست. عقل و حیاء باشد، دین هست. ما نمی‌توانیم از هم جدا شویم؛ چون مجموع ما یک انسان کاملی را درست می‌کند که اصل و اساسش بر عقل استوار است. عقل می‌فهمد حیاء را و مرزهای حیاء را حفظ می‌کند؛ و عقل می‌فهمد دین را و فایده دین را و دین را حفظ می‌کند.»

۱۰. عقل؛ پابند و مهارکننده انسان از تجاوز به حدود

صدیق کل امرء عقله و عدوه جهله. آنکه دوست واقعی انسان است، عقل انسان است؛ چون خیلی کارایی دارد. عقل انسان را به حیاء وامی‌دارد، عقل انسان را به حد نگه داشتن وامی‌دارد. عقل انسان را مقید بار می‌آورد که از حد و گلیم خودش پایش را درازتر نکند، تجاوز به حقوق سایرین نکند. عقل را چرا می‌گویند عقل؟ چون از عقال شتر می‌آید، همان پابند؛ چیزی که می‌بستند به حیوان که فرار نکند. عقل هم بهش عقل می‌گویند چون مثل پابندی می‌ماند برای انسان؛ نمی‌گذارد هر کاری بکند. می‌گوید آخه درست نیست این‌ها، این‌ها به تو نمی‌خورد، شأنت نیست. نقطه مقابل عقل، دشمنی دارد می‌کند با ما؛ دارد سرمایه‌های ما را از ما می‌گیرد.

فهرست

1️⃣ عقل و سنجش مراتب آن در انسان‌ها

◽️ نقطه امتیاز انسان و سایر مخلوقات

◽️ تفاوت افراد در قوت، قدرت و مراتب عقل

2️⃣ محدودیت افق فکری و اسارت در روزمرگی

◽️ انطباق عقل با دایره دید محدود و چارچوب خانه

◽️ غفلت از مسائل کلی درگیرودار زندگی مادی

3️⃣ مسئولیت‌پذیری کلان و توسعه بستر رشد عقل

◽️ تمثیل مراتب رشد عقل از سطح محله تا کشور

◽️ رابطه وسعت دغدغه‌های فکری با نوع مسئولیت‌ها

4️⃣ خطای سنجش و قیاس در مواجهه با سختی‌ها

◽️ تفاوت دغدغه‌ها متناسب با درجات مشکلات و گرفتاری‌ها

◽️ نقش قیاس با دیگران در سقوط یا تقویت امید و قوت

5️⃣ انحطاط هویت انسان در دایره تجمل‌گرایی

◽️ سقوط در سطح دغدغه‌های مادی و حیوانی

◽️ مانور اشرافی‌گری، مدگرایی و مسابقه در تجملات

6️⃣ تهدید بزرگ عصر جدید؛ زوال تفکر و عقلانیت

◽️ فضای مجازی و سلب قدرت فکر و عقل از انسان

◽️ رویکرد شیطانی و غرب در مسخ هویت و شکل انسانی

7️⃣ عقل؛ مهارکننده انسان و ملازم حیا و دین

◽️ مفهوم عقل به عنوان پابند و مانع تجاوز از حدود

◽️ پیوند ناگسستنی و ملازمه عقل، حیا و دین

حریر بندگی

💻 رسم بندگی
🌐 نشر بیانات استاد محمدی
🔗 وب‌سایت: ostadmohammadi.ir

💠 پرسش و پاسخ دینی
🔹 بیان دیدگاه‌های اسلام در موضوعات:

  • 🔸اخلاق فردی
  • 🔸اخلاق اجتماعی
  • 🔸خانواده

📲 شناسه در شبکه‌های اجتماعی:
🔗 @ostadmohammadi_ir

عقل؛ سرمایهٔ هدایت، تفکر و عبودیت

موضوع: صوت کامل سخنرانی