
یاد مرگ؛ داروی بیداری دل
این حالتِ خاص «حفظ» نمیشود؛ یعنی اگر منظور این است که آن حالتِ سوز و گداز، دوام و بقای همیشگی داشته باشد، انسان اینگونه نیست و واقعیتِ وجودی او این تداوم یکنواخت را تصدیق نمیکند. اما اینکه انسان مدت طولانی از فضای یاد مرگ فاصله بگیرد، بسیار خطرناک است و «قساوت قلب» خاصی را در انسان ایجاد میکند. غافل شدن از مرگ، حتی از غافل شدن از یاد خدا هم خطرناکتر است؛ چراکه یاد مرگ اثرش در نوع انسانها بیشتر و ملموستر است و لذا فرمودند اهمیتش بسیار بالاست.
خداوند گاهی لطف میکند و یکی از اطرافیان را از میان برمیدارد تا انسانها و کسانی که با او مرتبطند، به یاد مرگ بیفتند. این یکی از فایدههای مصیبت است، ولی کافی نیست؛ چون گاهی خیلی دیر میشود و در این فاصله، اثر بدی در روح انسان ایجاد میگردد. بنابراین توصیه کردهاند که آدم کارهایی را انجام دهد که یاد مرگ در آن زیاد میشود و نگذارد این فاصله زیاد شود.
۱. برنامه مستمر زیارت اهل قبور
یکی از تقیدات عقلای مؤمن و کسانی که نسبت به دنیا عاقلانه رفتار میکردند، همین بود که اهمیت خاصی به «قبرستان رفتن» میدادند. تمام کسانی که اهل معنویت، محبت و معرفت بودند، این کار جزو برنامههای اصلی و لازم زندگیشان بوده است. حالا گاهی بیان میکردند و گاهی هم چیزی نمیگفتند و نمود نداشت، ولی جزو برنامهشان بود که یاد مرگ را نگه دارند و نگذارند فاصله طولانی شود. انسان باید از خود بپرسد: «من دفعه قبل کِی درستوحسابی یادی از مرگ کردم؟» اگر این یادآوری به چند ماه یا چند سال پیش برمیگردد، خطرناک است. این یاد مرگی که الان لقلقه زبان ماست نه؛ آن یاد مرگی که آدم یکذره جدیتر برود در بحرِ آن.
لذا معمولاً سفارش میکردند ماهی یکبار یا دو بار، در وقت خلوتی سری به قبرستان بزنید. آن هم نه قبرستانهای تروتمیز و لوکس! قبرستانهای قدیمی که تجملات در آن نیست. وقت شلوغ هم نروید، بلکه وقت خلوت که آدمِ زیادی آنجا نیست. این دو نکته مهم است. قبرستانهای امروزی که انواع سنگها و تزیینات را دارد، آدم وقتی میرود آنجا تازه میخواهد ببیند قیمت این سنگها چند است؟ چند طبقه است؟ چه شکلی است؟ اینها فایده ندارد. ما از حکمتِ بسیاری از این چیزها فاصله گرفتهایم.
۲. تفاوت نگاه اسلام و غرب به مرگ
در قدیم حکمت این بود که قبرستان در «متن شهر» و در محل سکونت و زندگی باشد. الان میگویند قبرستانها باید برود بیرون از شهر! خب یاد مرگ باید جلوی چشم باشد؛ مردم وقتی رد میشوند باید چشمشان به این قبرها بخورد. اینها را متوجه نیستند؛ میگویند قبرستان نباید در شهر باشد، اگر هم هست باید پارکش کنند. آنوقت از تویِ پارک چه در میآید؟ در یادِ مرگ، اثری برای مردم نهفته است که اگر آن اثر را بگیرید، خسارتش خیلی سنگین میشود.
غربیها چون مرگ را «تهِ خطِ زندگی» میدانند، با یاد آن به افسردگی میافتند. اما اینجا نه؛ در دین، یاد مرگ وسیلهای است برای اینکه آدم متنبه شود، حرکت کند، بدود دنبال عمل صالح و توبه کند. در فرهنگ غرب یاد مرگ یعنی یاد چیزی که دیگر تمامِ تمام است، لذا آدم افسرده میشود چون بعدی وجود ندارد. اما اسلام میگوید یاد مرگ کن تا به فکر بیفتی؛ حواست باشد بناست بروی آن طرف. کسی که یاد مرگ میکند، توبه میکند، تصمیم میگیرد کار خیر انجام دهد، نماز قضاهایش را زودتر میرود درست میکند؛ یعنی یاد مرگ انسان را به حرکت میاندازد.
متأسفانه ما افسردگیِ نگاه غربی را گرفتیم و آوردیم اینجا در جامعه اسلامی پیاده میکنیم. در اسلام وقتی مِیّت میمرد، میگفتند چند قدم او را بیرون ببرید؛ رسم داشتند از درِ خانهاش جنازه را تا سر کوچه میبردند که چهار نفر آدم، جنازه را ببینند و بگویند: «این کی بود؟ همسایه بود؟ پریروز من دیدمش، امروز صبح درِ خانهاش نشسته بود! اِه...» اینگونه اثر میگذاشت. اما تفکر غربی میگوید: «خب این مُرد، من هم میمیرم، همهمان میمیریم و تمام شد؛ خیلی بد است، فکرش را نکن، فعلاً خوش باشیم.» دین و نگاه الهی میگوید: «نه! اتفاقاً بیا فکر کن. تو خیلی غرقِ شغلت و دَرست و دنیا شدی؛ یکذره جدی بگیر، خیلی شوخی نگیر. بیا اینور شاید خبری باشد.»