
🏴السَّـلٰامُ عَلَیْـکِ أَیَّـتُــهَــا الصِّـــــدِّیْقَـــةُ الشَّــهِـــــیْدَةُ🏴
🔊 سخنرانی ایام فاطمیه دوم (شب سوم)
🔰 سخنران: استاد محمّدی
🕌 مسجد میزان الاعمال امام علی علیه السلام
🗓 ۱۴ آذر ۱۴۰۳

🏴السَّـلٰامُ عَلَیْـکِ أَیَّـتُــهَــا الصِّـــــدِّیْقَـــةُ الشَّــهِـــــیْدَةُ🏴
🔊 سخنرانی ایام فاطمیه دوم (شب سوم)
🔰 سخنران: استاد محمّدی
🕌 مسجد میزان الاعمال امام علی علیه السلام
🗓 ۱۴ آذر ۱۴۰۳
🏴السَّـلٰامُ عَلَیْـکِ أَیَّـتُــهَــا الصِّـــــدِّیْقَـــةُ الشَّــهِـــــیْدَةُ🏴
🔊 سخنرانی ایام فاطمیه دوم (شب سوم)
🔰 سخنران: استاد محمّدی
🕌 مسجد میزان الاعمال امام علی علیه السلام
🗓 ۱۴ آذر ۱۴۰۳
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. و الصلات و السلام علی سیدنا و نبینا ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین، سیما بقیة الله فی الارضین، و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین.
حوادثی که در صدر اسلام و بعد از رحلت خاتمالانبیاء اتفاق افتاد، زمینههایی در دوران بعثت پیغمبر اکرم و دوران حضور ایشان، مخصوصاً در مدینه طیبه داشت که در آن شرایط، زمینه جنگهای فراوانی فراهم شد و طبیعتاً بهخاطر این جنگها، زمینهای پیش آمد که در این اتفاقات تأثیرگذار بود.
این موضوع علتهای دیگری هم داشت؛ یکی از آنها همین بود که مردم ایمانشان ایمان واقعی و قلبی نبود، بلکه ایمان زبانی و اقرار زبانی بود و مسائل اسلام در قلب و باورشان نفوذ نکرده بود. از یک طرف این مسئله بود و از طرف دیگر، در همین جنگهایی که بعد از هجرت پیغمبر اکرم به مدینه پیش آمد، عامل اصلی، اساسی و مؤثر در پیروزی مسلمانها، وجود مبارک امیرالمؤمنین بود که با شمشیر برانشان توانستند اسلام را حفظ بکنند.
دو مسئله در حقیقت اسلام را حفظ کرد و گسترش داد؛ یکی خلق و خوی عظیم رسول خدا و یکی هم شمشیر امیرالمؤمنین. یعنی زمینه طوری بود که به مصلحت نبود به دست رسول خدا عدهای کشته بشوند و شرایط طوری فراهم میشد که کمتر ایشان دچار چنین مسئلهای بشوند و کمتر کسی به دست ایشان از بین برود؛ چون خودِ همین کشته شدنِ اطرافیان به دست یک فرد، زمینه کدورت، کینه و ناراحتی را ایجاد میکند.
اسلام هم در آن ابتدا طبیعتاً ضعیف بود؛ لذا به دو مسئله نیاز بود؛ هم نیاز به خلق و خو بود، خلق و خوی الهی و اخلاقی، و هم نیاز به شمشیر بود. خلق و خو به وسیله پیغمبر اکرم کارساز شد؛ «انّک لعلی خلقٍ عظیم»، «فبِما رحمةٍ من الله لِنت لهم و لو کنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک». ایشان نرم، گرم، متواضع و گوش شنوا بود و این ویژگیها را داشتند؛ لذا عده زیادی را با همین اخلاق جذب کردند.
اما دشمنان اسلام طبیعتاً با اخلاق کارشان درست نمیشد و آنها نیاز به شمشیر داشتند. مسلمانها هم شمشیرشان ضعیف بود و عده و عُدهشان کم و ضعیف بود؛ لذا نیاز به یک نیروی عظیم و قوی بود و آن نیروی عظیم و قوی و آن شمشیر بران، طبیعتاً به امیرالمؤمنین (علیه السلام و الصلات) رسید. شمشیر پیغمبر اکرم را بستند و به امیرالمؤمنین دادند و ایشان کار را پیش بردند.
طبیعتاً عده زیادی از ایشان دلخور بودند و در طول این جنگها، کینههایی در دل عده زیادی ایجاد شد. این کینهها بود تا زمانی که رسول خدا از دنیا رفتند؛ این موضوع به انضمام ضعف ایمان، اعتقادات و باورهای مردم، باعث شد که این اتفاقها بیفتد.
وظیفهای که برای امیرالمؤمنین مشخص شد همین بود که ایشان سکوت کنند؛ چون این مردم ضعیفالایمان آماده بودند که به همان بتپرستی سابق برگردند و همین اسم اسلام و همین اسلام ظاهری از بین برود؛ چون اینها در دلشان بتپرست بودند و حتی عدهای در خانههایشان بت داشتند و آنها را حفظ کرده بودند. امیدوار بودند که بعد از رحلت پیغمبر اکرم اوضاع برگردد تا بتوانند درست همان بساط بتپرستی را احیا کنند و زنده کنند.
این باعث شد که خیلی راحت بعد از پیغمبر اکرم، طرف امیرالمؤمنین نرفتند و اگر امیرالمؤمنین دست به شمشیر میبردند و مسلمانها دو دسته میشدند و به جان هم میافتافتند، آنطور که پیغمبر اکرم به امیرالمؤمنین فرمودند، این مردم اگر چنین اتفاقی بیفتد، برمیگردند و همه همان بتپرستیها حاکم میشود و همین اسلام ظاهری هم دیگر از بین خواهد رفت و این زحمات از بین میرود و برمیگردد. لذا بعد از رحلت پیغمبر اکرم، مردم در اسم، در ظاهر و به زبان اسلام را داشتند؛ اما قلباً به سمت همان چیزهایی رفتند که از قبل داشتند.
این دو مسئله زمینه ایجاد کرد و این اتفاقات سخت و تلخ افتاد. بزرگترین مصیبتی که بر اسلام وارد شد و ریشه همه مصیبتهایی بود که از آن به بعد تا امروز دامنگیر مسلمانها شد، همین اتفاق بود؛ یعنی از جهتی مصیبت رحلت رسول خدا بالاترین مصیبت است، از این جهت که ریشه و باعث همه مصیبتهای بعدی بود.
این مصیبت بود که اتفاق افتاد و امامت امیرالمؤمنین ضایع شد، راهش بسته شد، به انحراف کشیده شد و بعد هم دیگر متأسفانه مسلمانها به جنگ با هم افتادند. از زمانی که خودِ امیرالمؤمنین بر سر کار آمد، تقریباً اولین جنگی که بین مسلمانها اتفاق افتاد، جنگ جمل بود و تا امروز که امروزه، همچنان مسلمانها متأسفانه با هم دارند میجنگند.
بر حسب آنچه از روایاتی که دیشب عرض شد خوانده شد، فرمودند اگر شما به امامت علی ثابتقدم نباشید و علی را کنار بگذارید، تا روز ظهور امام عصر (علیه السلام و الصلات) با هم خواهید جنگید و آبتان در یک جوی نخواهد رفت؛ همین را هم الآن متأسفانه با چشم داریم میبینیم که همینجور است. بیشترین جنگی که واقع شده و همین الآن هم هست، جنگ مسلمان با مسلمان است؛ یعنی همینطور مسلمانها با هم میجنگند، بیشترینش اینطوری است. الآن هم در حال حاضر ما همین را میبینیم؛ کسانی که اسم اسلام را دارند و شهادتین به زبان دارند، اما به اسمهای مختلفی با خط شیعه در جنگند؛ وهابیاند، داعشیاند، هر کسی هر جایی هست و این متأسفانه چیزی است که علیالظاهر ادامه دارد.
دیشب قسمتی از خطبه حضرت زهرا (سلام الله علیها) در مسجد رسول خدا خوانده شد؛ این خطبهها خیلی پرمحتواست. بنده بیشتر متمایلم که به جای اینکه حرف بزنیم، از مطالبی که حضرت زهرا در این خطبهها فرمودند بیشتر استفاده بکنیم. لذا یک بخشی از منبر را شب گذشته اختصاص دادیم به آن خطبهای که ایشان در مسجد رسول خدا خواندند؛ خیلی خطبه پرمحتوایی بود و حیف بود که وقت نبود و نشد همهاش خوانده بشود، ولی متناسب با بحث، قسمتهایی از آن خوانده شد.
متناسب با همین مسائلی که عرض کردیم، یک خطبه دیگری ایشان خواندند و علیالظاهر آخرین خطبهای است که ایشان در جمع مردم به نحوی خواندند؛ به نظر میرسد ظاهراً دیگر بعد از این خطبهای نخواندند تا به شهادت رسیدند و این آخرین خطبه هست. آنطور که نقل شده، در وقتی است که آن مصیبت بزرگ و حمله به خانه ایشان اتفاق افتاد و ایشان در بستر بیماری افتادند، زمینگیر شدند و در همان حال که بیماریشان شدت گرفت و اوج گرفت، زنان مهاجرین و انصار آمدند به عیادت ایشان.
عرض شد ایشان از هر فرصتی استفاده کردند که زبان امیرالمؤمنین باشند در بیان حق و حقیقت؛ از هر فرصتی با هر حالی که داشتند استفاده کردند؛ یعنی هم زبان را به کار انداختند و خطبه خواندند، هم اشک را جاری کردند، هم ناله کردند و فریاد زدند. اینها همه ثبت شده، نوشته شده و اشاره شده است؛ هر کاری میشد انجام بدهند، انجام دادند که این مظلومیت را برسانند و این حقی را که از بین رفت، نشان بدهند.
جناب شیخ صدوق در کتاب معانیالاخبار این خطبه را از جناب فاطمه بنت الحسین (علیهما السلام) نقل میکند که وقتی بیماری و این مصیبتی که بر حضرت زهرا وارد شد، شدت گرفت - این ظاهراً همان اتفاق و مسائلی که پیش آمد دم در خانهشان، بعد باعث شد این بیماری شدت بگیرد و شدت گرفت تا به شهادت رسیدند - در اوج شدت این بیماری، عدهای از زنان مهاجرین و انصار خدمت ایشان رسیدند و پرسیدند که اوضاعتان چطور است، احوالتان چطور است و شبها را چطوری به صبح میرسانید؟ این را که پرسیدند، ایشان بدون درنگ شروع کردند و خطبهای خواندند و باز مطالب دردآور و مهمی را بیان کردند.
ضمن این مطالب، ایشان هم به علت اینکه چرا مردان شما زنها این مصیبت را بر سر اسلام آوردند اشاره میکنند، هم به اثر و برکات حکومت امیرالمؤمنین اشاره میکنند که اگر این اتفاق نیفتاده بود و حق را به امیرالمؤمنین داده بودید و امامت ایشان را ساری و جاری کرده بودید چه اتفاقی میافتاد، و خلاصه گله و شکایتشان را کردند و علیالظاهر هم آخرین خطبهای بود که در این دار دنیا ایشان انشا فرمودند.
حالا به جهت اهمیتش، قسمتهایی از آن یا هر مقدار که وقت اجازه بدهد، بخشی از خطبه را میخوانیم. باز چون وقت کم است بنده مجبورم برای اینکه همه متوجه معانیاش بشوند، معانیاش را بخوانم. این خطبه هم اوج فصاحت و بلاغت است؛ یعنی از مثال، تشبیه و تمثیل استفاده میکنند. در همین حال، این وضعیت مسلمانها و این بلایی را که سر اسلام آوردند، ایشان مرتب با تمثیلاتی و تشبیهاتی بیان میکنند؛ اما جا دارد برای اینکه شاید کمتر این چیزها به گوشمان میخورد یا خوانده میشود، ما هم حالا امشب مقداری از این خطبه را بخونیم.
پرسیدند که چطوری شب را به صبح رساندی؟ فرمودند: «أصبحت و الله عائفةً لدنیاکم قالیةً لرجالکم لفظتهم بعد أن عجمتهم و شنأتهم بعد أن سبرتهم».
به خدا سوگند شب را به صبح رساندم در حالی که از این دنیای شما سخت متنفر و بیزارم و از مردان شما دلخون و دشمن آنانم؛ و چون آنان را آزمودم، همچون میوه تلخ و نارس از دهان به دور افکندم؛ و پس از آنکه با محک آزمایش سنجیدم و از نیات بد و اخلاق ناهنجار آنان باخبر شدم، ایشان را دشمن داشتم.
میگوید مردان شما امتحانشان را پس دادند. امتحان را پس دادند دیگر؛ آن کاری را که نباید میکردند، کردند و دیگر بین من و آنها هیچ ارتباطی و هیچ حلقه محبت و ولایتی وجود ندارد؛ من دشمن اینهایم. این مطالب را ایشان صریح بیان میکنند که من دشمنم با اینها، با این کاری که و بلایی که سر اسلام و خط هدایت بشری آوردند.
چه بسیار زشتند مردانی که خصلت مردی ندارند، لبه تیز شمشیر آنان کند و شکسته شده و سرنیزههایشان کارایی ندارد. میفرماید شما چطور تا دیروز شمشیر میزدید برای حفظ اسلام، امروز آن شمشیرها کجاست؟ چرا دیگر کار از دستتان برنمیآید؟ چرا پا نمیشوید به یاری حق بشتابید؟ مردانی که عقیده و رأیشان دیگر رنگ ثبات ندارد. همینطور رنگ عوض میکنند؛ در غدیر خم بیعت کردند، «بَخٍّ بَخٍّ» گفتند؛ پیغمبر اکرم از دنیا رفت، جنازه ایشان روی زمین بود، رفتند دنبال کار خودشان و کار خودشان را کردند. بعد که امیرالمؤمنین حرف زدند، بعد که ایشان حرف زدند، گفتند کاش زودتر میگفتید ما میآمدیم، نه ما قبول نداریم؛ از همین حرفها نقل شده است. باز دوباره مواجه میشدند با خلفا یک طور حرف میزدند، مواجه میشدند با امیرالمؤمنین یک طور حرف میزدند.
مردانی که عقیده و رأیشان دیگر رنگ ثبات ندارد و هر لحظه به رنگی درمیآیند. به جای افتخارآفرینی و صعود به قله ترقی، هر دم با سرعتی بیشتر گامی برای کشاندن خود به تباهی و سقوط برمیدارند. آه که به چه کار نکوهیدهای دست زدند و چه بد توشهای پیشاپیش برای خود فرستادند و خود را مستوجب خشم خدا کرده، به عذاب همیشگی دوزخ گرفتار ساختند. من وقتی چنین دیدم، به ناچار مهار خلافت را به گردن خودش انداختم. مهار این شتر را ما دیگر رهایش کردیم؛ نه من دیگر پیاش را میگیرم، علی هم که دیگر از همان لحظه رحلت پیغمبر اکرم رها کرد، من هم تا اینجا که از دستم برمیآمد کردم و دیگر بیش از این کاری از من برنمیآید. و لکه ننگ این کار زیانبار را برای ابد بر دامنشان باقی گذاشتم. کاری کرد حضرت زهرا که این لکه ننگ به دامنشان ماند.
لذا امام صادق (علیه السلام) میفرمایند در یک جایی که امروز مبغوضتر از امیرالمؤمنین و همسرشان حضرت زهرا در بین این مسلمانها پیدا نمیکنی و از همه بیشتر با این دو نفر دشمنند. با حضرت زهرا چرا؟ یک لکه ننگی بر دامن اینها گذاشتند که این را تا ابد نمیتوانند پاکش بکنند؛ وگرنه کار را تمامشده حساب میکردند؛ یک لسان ناطق و حجت الهی بود که میتوانست این وسط اینها را بیآبرو کند.
آنها را با بار سنگین مسئولیت که بر دوششان میباشد، به حال خود رها نمودم تا مانند شتر بیصاحب هر جا سبزهزاری دید برود و به هر قرقگاهی قدم نهد؛ ولی عاقبت صاحب ملک پیدا خواهد شد و با بریدن گوش و بینی و لب و سایر اعضا آن را شکنجه خواهد کرد. این شتر خلافت دیگر آن مسیر درستش را پیدا نخواهد کرد. به دست چه کسانی افتاد؟ هر روز یک خلیفهای؛ چه خلیفهای؟ چه کسانی شدند خلیفه؟ چه کسانی سوار بر این مرکب خلافت شدند تا آخر؟
دیگر واضح است و دیدیم دیگر چه کسی شد؛ بعدش افتاد دست کسی، انسان خشن و تند و تیزی؛ بعدش افتاد دست یک انسانی که اوضاع را به آنجا کشید که خودِ مسلمانها علیهاش قیام کردند؛ بعد افتاد دست معاویه، بعد افتاد دست یزیدِ میمونباز، بعد افتاد دست هر کسی از آن یکی بدتر، هر کدام از آن یکی بدتر؛ اینها شدند خلیفه و زمامدار مسلمین.
و چنین خواهد بود سرانجام ملتی که خودسری پیشه سازد و ستمگر شود؛ از رحمت واسعه الهی دور گردد و تازیانه نقمت بر پیکرش فرود آید. وای به حالشان؛ چگونه خلافت را جابهجا کردند و آن را از بنیان استوار کوههای ثابت خاندان رسالت برگردانیده و دور ساختند. این ولایت و امامت بر پایههای نبوت استوار است و در امتداد نبوت رسول خدا بود؛ کار ناتمام رسول خدا را امام تمام میکند و امتداد آن است و در ادامه آن است. از پایههای استوار نبوت و منزلگاه وحی و جبرئیل امین جدا کردند و آن کس را که در امر دین و دنیا ماهر و متخصص بود کنار زدند و از حقش محروم نمودند. آگاه باشید این کار زیانی است آشکار.
بعد اینجا اشاره میکنند و میفرمایند مگر ابوالحسن، مگر علی با شما چیکار کرده بود که این کار را با او کردید؟ میفرماید: «و ما نقموا من أبی حسنٍ؟ نقموا و الله نکیر سیفه و شدة وطأته و نکال وقعته و تنمّره فی ذات الله». میگوید چرا این کار را کردند؟ از ترس شمشیر برانش که صاعقهوار بر فرق دشمنان خدا کوبیده بود. از این دلِ خوش نداشتند؛ همان «احقاداً بدریة و تراتٌ احدیة». از گامهای استوار و پولادینش که با وجود مشاهده سختیها در چند قدمی خود، میدان نبرد را میلرزاند و با حملههای صفشکن خویش طومار حیات آنان را در هم پیچید. خیلیها را ایشان کشت و از بین برد. و از ترس شدت خشم و ستیزش که برای اجرای قانون حق و عدالت، پلنگآسا از هیچ چیز نهراسید و آنقدر پایداری کرد تا رضای خدا را به دست آورد. محکم بود و ثابتقدم بود.
نقلهای متعددی شده که میآمدند گله امیرالمؤمنین را به رسول خدا میکردند؛ گله میکردند چون ایشان در اطاعت فرمان خدا و اجرای دستورات خدا خیلی محکم بود، خیلی تند بود و تیز بود. اینها دلخور میشدند که حالا یک مقدار کوتاه بیا، حالا یک مقدار ساده بگیر؛ اما ایشان اجازه نمیدادند. غنائمی دستشان میرسید، اجازه نمیدادند کسی تصرف بکند. اتفاقات متعددی افتاد؛ ایشان چیزهایی را که مسلمانها برداشته بودند و جایش نبود و وقتش نبود، همه را پس گرفت. اینها آمدند گله کردند به پیغمبر اکرم و پیغمبر اکرم فرمودند علی را مذمت نکنید؛ «انّه لأخیشن فی ذات الله»، او در اطاعت فرمان خدا و اجرای دستورات خدا سر از پا نمیشناسد، هیچی نمیشناسد، خیلی محکم است، خیلی تند است و تیز است؛ او عین خط صراط حرکت میکند، یک ذره کج و راست نمیشود، کوتاه نمیآید و مسامحه نمیکند.
میگوید این علی، میفرماید این علی چون اینطور بود با او دشمن بودید. شمشیر تیزش سر خیلیهاتان را برید، با او دشمنید؛ گام استوار و محکماش خیلیهاتان را به حسادت واداشته بود. خیلی پیغمبر اکرم تعریف میکرد، حرف میزد و فضائل امیرالمؤمنین را بیان میکرد؛ اینها حسادتشان گل میکرد. یک جوانی است؛ وقتی که پیغمبر اکرم رحلت کردند، حدود سی و سه سالشان بود و این ده سال آخر هم عمده جنگها در این ده سال آخر بود؛ مثلاً از بیست و دو سه سالگی تا سی و سه سالگی. یک جوان در چنین سنی اوج عظمت و قدرت اسلام بود، خب اینها تاب نمیآوردند و تحمل دیدنش را نداشتند که یک چنین جوانی از همه ما جلوتر باشد؛ آنجایی که ماها فرار میکنیم - دیشب خطبه حضرت زهرا را خواندیم - میفرمود فرار میکردید شما در جنگها، شما این بودید؛ یک کم اوضاع به هم میشد، فرار میکردید؛ اونی که میماند امیرالمؤمنین بود، کم نمیآورد و کوتاه نمیآمد.
بعد میفرماید حالا اگر گذاشته بودید این حق به حقدار میرسید و امامت بر همان مدارش ثابت میشد، به خدا سوگند اگر دست باز میداشتند و زمام خلافت را که پیغمبر خدا به دست او نهاده بود از وی بازپس نمیگرفتند و در اختیارش باقی میگذاشتند، کاروان ره گم کرده بشریت را با کمال آرامش، با سیری ملایم به سوی سعادت و حق رهبری مینمود. اینها تعابیر عربی است، در قالبِ تعابیر بلیغ که تشبیهات در آن هست؛ کاروان بشر و انسانها را به یک کاروانی خلاصه تشبیه میکنند که دارد حرکت میکند و امیرالمؤمنین سالار این کاروان میشود. آنوقت میفرماید یک طوری این کاروان را حرکت میداد که نه مرکب آسیب میدید نه راکب؛ یک کاروانی دارند حرکت میکنند، میگوید با یک اعتدالی، با یک نرمشی و آرامشی آن کاروان را پیش میبرد که نه مرکب آسیب میدید نه راکبش؛ همه چیز روی حق و عدالت و مسیر اعتدالش پیش میرفت و هیچ کجی و راستی، افراط و تفریط در هیچ جهتی پیش نمیآمد.
بیآنکه به واسطه کشیدن افسار، مرکب زخمی گردد و سوار بر آن نیز به واسطه تکانهای ناشی از حرکت بیرویه آن در شکنجه و ناراحتی بیفتد؛ نه سوار بر مرکب از حرکت این مرکب اذیت میشد نه خودِ مرکب. تا ایشان را به سرچشمه زلال و گوارای آب حیات برساند. حیات طیبه را در جامعه اسلامی جاری میکرد. جویباری که آبی پاک، دو سمت آن موج میزند و آنان را سیراب نموده، برمیگرداند در حالی که خودش از آن بهرهای نمیخورد؛ همه کارها را میکرد، این قافله بشریت را به هدایت در صراط مستقیم قرار میداد، زندگی بشر، دنیا و آخرتش درست میشد و خودش هم هیچ بهرهای نمیبرد. مگر با جامی کوچک که تشنهای تشنگی خود را رفع کند؛ در حدی که خودش نیاز داشت برمیداشت و بیشتر برنمیداشت.
حالا بعداً خلفا میآیند؛ میفرماید بعداً خواهید دید که چه بر سر و روز این شتر خلافت خواهد آمد و چه کسانی از همین شتر چه استفادهها که نخواهند کرد. آن زمان بود که درهای برکات از زمین و آسمان به روی مردم گشوده میشد و دنیای آنان رونق میگرفت و مردم در ناز و نعمت به سر میبردند؛ در حالی که رهبرشان سودی عاید خود نساخته و از این همه برکات و زر و زیور چیزی برای خودش نیندوخته بود. این تجملگرایی و اشرافیگری حاکمان و مسئولان از همانجاها یواشیواش بذرش کاشته شد که وقتی رسید به حکومت امیرالمؤمنین، همینها که اصحاب پیغمبر اکرم بودند، بهخاطر همین بذری که کاشته شده بود دیگر نمیتوانستند در مسیر قرار بگیرند.
آری، حق علی را غصب کردند؛ ولی دیری نخواهد پایید که خداوند آنان را به کیفر دستاوردهای ناپسندشان مبتلا خواهد ساخت. اکنون بیا و گوش فرا دار؛ هرچه زنده بمانی، روزگار مصائب شگفتانگیزی در چشماندازت قرار خواهد داد که بیشتر بهتزدهات خواهد کرد که چه کسانی شدند خلیفه رسول خدا و کار به کجا رسید.
به جاودانگی خدا سوگند، این عمل ناشایست شما عاقبتی ناسرودهتر خواهد داشت؛ تخم آشوب در خاطرهها کاشته شد و زمانه آبستن حوادث ناگواری گشت. از حالا آماده باشید که بناست چه اتفاقهایی بیفتد. خطر سقوط در هرج و مرج و بدتر از آن، افتادن به دام استبداد از هماکنون حتمی خواهد بود؛ اما به این زودی نه، بلکه اندکی درنگ لازم است تا نتیجه بدهد و بزاید؛ آن وقت است که از پستان روزگار پرفتنه که از گیاهان سمی تغذیه نموده، به جای شیر، خون زهرآلود خواهید دوشید؛ همهاش جنگ و خونریزی، همهاش به جان هم خواهید افتاد.
آن هم نه اندک، بلکه ظرفهای بزرگ را مالامال از خون تازه و زهر کشندهای خواهید نمود که از آشامیدن قطرهقطره آن جز مرگ و اندوه بهره دیگری نخواهید برد. آن وقت است که زیان و خسارت، دامن مردم هوسبازِ باطلگرا را خواهد گرفت و نسلها و نژادهای آینده نتیجه وحشتناک پایهگذاری پیشینیان را خواهند دید؛ ما داریم میبینیم دیگر مسلمانها چه اوضاعی دارند، داریم میبینیم؛ این همان حرف حق و وعدهای است که ایشان دادند.
و بنیانگذار نخستینِ این همه سیهروزی را خواهند شناخت؛ خواهند فهمید که همه مشکلات از همان سقیفهای که درست کردید، شروع شد و رفت و رفت و رفت تا آنجا که... هماکنون با این فریاد در گلو شکستهام به شما هشدار میدهم، به آیندهای وحشتناک دل خوش دارید و با آرامش خاطر بخوابید و به دلهای خود مژده دهید و خود را مهیای فتنه و آشوب سازید که دیر یا زود گرفتار آن خواهید شد.
این وضعیتی است که در چند کلمه حضرت زهرا (سلام الله علیها) از آثار بدی که این خلافت منحرف شد، بیان کردند؛ اینکه اگر امیرالمؤمنین روی کار میآمد چه اتفاقی میافتاد، علت این کینهها با ایشان چه بود، اینها همه را بیان کردند و علیالظاهر این آخرین بیانات و خطبهای بود که حضرت زهرا (سلام الله علیها) در این دار دنیا انشا فرمودند.
انشاءالله خدای متعال به ما توفیق مرحمت کند که همینطور که این نعمت بزرگ، محبت و ولایت حضرت زهرا، امیرالمؤمنین و اولاد معصومینشان را به ما کرامت فرموده، به ما توفیق مرحمت کند که در این مسیر ثابتقدم باشیم، روزبهروز محبتمان و ایمانمان به آنها بیشتر بشود و مهمتر از آن، در پیروی عملی از دستوراتشان موفق باشیم انشاءالله.
شب شهادت است، یک چند کلمهای عرض مصیبت کنیم و برویم خدمت برادر محترممان.
صلی الله علیک یا فاطمة الزهراء، یا بنت محمد، یا قرة عین الرسول، یا سیدتنا و مولاتنا، انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیهةً عند الله، اشفعی لنا عند الله.
نقل شده وقتی که بیعت را از همه مسلمانها گرفتند، خلیفه دوم رو کرد به خلیفه اول و گفت حالا دیگر همه با تو بیعت کردند الا این مرد؛ چه کسی؟ یعنی امیرالمؤمنین و اهل بیتش؛ «انّ الناس اجمعین قد بایعوک ما خلا هذا الرجل». بعد پیشنهاد داد یک کسی را بفرست بیعت بگیرد، اینجا میگویند پسر عموی عمر به نام قنفذ را فرستادند سراغ امیرالمؤمنین. چند بار رفت و برگشت، هر بار رفت امیرالمؤمنین ردش کردند و برگرداندندش و جواب ندادند؛ تا اینکه عصبانی شد. میگوید خلیفه دوم «و ثب غضبان» از جا پرید، خشن، تند، عصبانی، و ناد خالد بن الولید و قنفذ؛ به خالد بن الولید و قنفذ گفت که بروید هیزم و آتش بیاورید.
آمد و آمد تا رسید درِ خانه امیرالمؤمنین. اینجوری تعبیر میکند، میگوید: «و فاطمة قائمةٌ خلف الباب»، حضرت زهرا پشت در ایستاده بود، در چه حالی؟ «قد عصبت رأسها»، روایت شده «انها ما زالت بعد ابیها معصبة الرأس»، ایشان همواره سرش را بسته بود؛ این کسانی که خیلی سردرد شدید دارند سرشان را با یک دستمالی میبندند، میگوید ایشان در این حال بود؛ از شدت درد، سرشان را بسته بود و «و نحل جسمها»، میگوید بعد از پیغمبر اکرم این بدن ایشان آب شده بود، «منهدة الرکن»، ارکان بدن ایشان از هم فروریخته بود، «باکیة العین»، همهاش گریه میکرد، «محترقة القلب»، دل و قلبش سوزان بود و نالههای جگرسوز میکشید.
میگوید در این حال ایشان ایستاده بود پشت در؛ «فاقبل حتی ضرب الباب ثم نادی یا بن ابی طالب افتح الباب»، در را زد گفت در را باز کنید، «فقالت فاطمة یا عمر ما لنا و لک؟ لا تدعنا و ما نحن فیه»، عمر چیکار با ما داری؟ چرا ما را به حال خودمان واگذار نمیکنی؟ «قال افتح الباب و الا احرقنا علیکم»، در را باز کن وگرنه آتش میزنم خانه را.
«قالت یا عمر اما تتقی الله عز و جل؟» از خدا بترس! «تدخل علی بیتی و تهجم علی داری؟» چطور میخواهی وارد خانه من بشوی؟ چطور میخواهی به خانه من حمله بکنی؟ «ثم دعا عمر بالنار»، عمر گفت آتش بیاورید، «و اضرمها فی الباب»، «فاحرق الباب»، در را آتش زد، «ثم دفعه عمر»، در را زد باز کرد و مواجه شد با فاطمه زهرا و «و صاحت یا ابتاه!» فریادِ پدر جان بلند شد، «یا رسول الله!» وقتی فاطمه زهرا فریاد زد، میگوید «رفع السیف و هو فی غمده»، شمشیرش را بلند کرد در حالی که در غلاف بود، «و وجع به جنبها»، با این شمشیر زد به پهلوی زهرا، «فصرخت»، فریاد زد، «فرفع الصوت»، تازیانه را بلند کرد، «فضرب به ذراعها»، زد به دست فاطمه، «فصاحت یا ابتاه!» فریاد زد پدر جان!
«فوجب علی بن ابی طالب»، امیرالمؤمنین از جا بلند شدند، «فاخذ بتلابیب عمر»، یقه عمر را گرفتند، «ثم هزه فصرعه»، او را به زمینش زدند و «و همّ بقتله»، خواستند به قتلش برسانند، «فذکر قول رسول الله»، یاد امیرالمؤمنین به حرف پیغمبر اکرم آمد که دعوتش کرده بود به اینکه صبر کند؛ رو کرد به عمر گفت قسم به خدا میدانی اگر دستور خدا نبود، نمیتوانستی پا به درون خانه من بگذاری، نمیتوانستی این کارها را بکنی.
میگوید عمر فریاد زد و دادخواهی کرد، کسانی دورش جمع شدند، میگوید «و اقبل الناس حتی دخلوا الدار»، مردم آمدند ریختند در خانه، «فکاسروه و القوا فی عنقه»، آمدند دور امیرالمؤمنین را گرفتند، به گردن علی ریسمان انداختند؛ حالا هنوز زهرا میآید جلو باز دوباره، «فحالت بینهم و بینه»، بین آنها و بین علی حائل شد، خودش را انداخت بین آنها، «فضربها قنفذ الملعون بالسوط»، قنفذ آمد جلو با شلاق زد به فاطمه، «فماتت حین ماتت»، وقتی فاطمه از دنیا رفت ضربه این شلاق بود که مثل دستبندی برآمده بود روی بازوی فاطمه، «فالجأها الی عضادة بیتها»، فاطمه را هل داد انداخت به گوشهای از خانه و «و دفعها فکسر ضلعها من جنبها»، زد استخوان سینه فاطمه را از پهلویش شکست و «و القت جنینها من بطنها»، فرزندش محسن را سقط کرد؛ «فلم تزل صاحبة فراش حتی ماتت من ذلک شهیدة»، فاطمه زمینگیر شد تا به شهادت رسید؛ الا لعنة الله علی القوم الظالمین.
بزرگترین مصیبتی که بر اسلام وارد شد و ریشه همه مصیبتهایی بود که از آن به بعد تا امروز دامنگیر مسلمانان شد، همین اتفاق بود؛ یعنی مصیبت رحلت رسول خدا بالاترین مصیبت است، از این جهت که ریشه و باعث همه مصیبتهای بعدی بود. این مصیبت بود که اتفاق افتاد و امامت امیرالمؤمنین ضایع شد، راهش بسته شد، به انحراف کشیده شد و بعد هم دیگر متأسفانه مسلمانها به جنگ با هم افتادند. از زمانی که خودِ امیرالمؤمنین بر سر کار آمد، تقریباً اولین جنگی که بین مسلمانها اتفاق افتاد، جنگ جمل بود و تا امروز، همچنان مسلمانها متأسفانه با هم دارند میجنگند؛ چرا که فرمودند اگر شما به امامت علی ثابتقدم نباشید و علی را کنار بگذارید، تا روز ظهور امام عصر با هم خواهید جنگید.
حضرت زهرا (سلام الله علیها) از هر فرصتی استفاده کردند که زبان امیرالمؤمنین باشند در بیان حق و حقیقت؛ از هر فرصتی با هر حالی که داشتند استفاده کردند؛ یعنی هم زبان را به کار انداختند و خطبه خواندند، هم اشک را جاری کردند، هم ناله کردند و فریاد زدند. اینها همه ثبت شده، نوشته شده و اشاره شده است؛ هر کاری میشد انجام بدهند، انجام دادند که این مظلومیت را برسانند و این حقی را که از بین رفت، نشان بدهند. در اوج شدت بیماری، عدهای از زنان مهاجرین و انصار خدمت ایشان رسیدند و پرسیدند که احوالتان چطور است و شبها را چطوری به صبح میرسانید؟ ایشان بدون درنگ شروع کردند و خطبهای خواندند و باز مطالب دردآور و مهمی را بیان کردند.
حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمودند: به خدا سوگند شب را به صبح رساندم در حالی که از این دنیای شما سخت متنفر و بیزارم و از مردان شما دلخون و دشمن آنانم؛ و چون آنان را آزمودم، همچون میوه تلخ و نارس از دهان به دور افکندم؛ و پس از آنکه با محک آزمایش سنجیدم و از نیات بد و اخلاق ناهنجار آنان باخبر شدم، ایشان را دشمن داشتم. مردان شما امتحانشان را پس دادند؛ آن کاری را که نباید میکردند، کردند و دیگر بین من و آنها هیچ ارتباطی و هیچ حلقه محبت و ولایتی وجود ندارد؛ من دشمن اینهایم. این مطالب را ایشان صریح بیان میکنند که من دشمنم با اینها، با این کاری که و بلایی که سر اسلام و خط هدایت بشری آوردند.
چه بسیار زشتند مردانی که خصلت مردی ندارند، لبه تیز شمشیر آنان کند و شکسته شده و سرنیزههایشان کارایی ندارد. شما چطور تا دیروز شمشیر میزدید برای حفظ اسلام، امروز آن شمشیرها کجاست؟ چرا دیگر کار از دستتان برنمیآید؟ چرا پا نمیشوید به یاری حق بشتابید؟ مردانی که عقیده و رأیشان دیگر رنگ ثبات ندارد و هر لحظه به رنگی درمیآیند. به جای افتخارآفرینی و صعود به قله ترقی، هر دم با سرعتی بیشتر گامی برای کشاندن خود به تباهی و سقوط برمیدارند. آه که به چه کار نکوهیدهای دست زدند و چه بد توشهای پیشاپیش برای خود فرستادند و خود را مستوجب خشم خدا کرده، به عذاب همیشگی دوزخ گرفتار ساختند. من مهار خلافت را انداختم و لکه ننگ را برای ابد بر دامنشان باقی گذاشتم.
چگونه خلافت را جابهجا کردند و آن را از بنیان استوار کوههای ثابت خاندان رسالت برگردانیده و دور ساختند. این ولایت و امامت بر پایههای نبوت استوار است و در امتداد نبوت رسول خدا بود؛ کار ناتمام رسول خدا را امام تمام میکند و امتداد آن است. از پایههای استوار نبوت و منزلگاه وحی و جبرئیل امین جدا کردند و آن کس را که در امر دین و دنیا ماهر و متخصص بود کنار زدند و از حقش محروم نمودند. آگاه باشید این کار زیانی است آشکار. مگر ابوالحسن، مگر علی با شما چیکار کرده بود؟ از ترس شمشیر برانش که صاعقهوار بر فرق دشمنان خدا کوبیده بود، از این دلِ خوش نداشتند؛ همان کینههای قدیمی که از ترس شدت خشم و ستیزش برای اجرای قانون حق و عدالت، از او داشتند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در اطاعت فرمان خدا و اجرای دستورات خدا خیلی محکم، خیلی تند و تیز بود. اینها دلخور میشدند که حالا یک مقدار کوتاه بیا، حالا یک مقدار ساده بگیر؛ اما ایشان اجازه نمیدادند. پیغمبر اکرم فرمودند علی را مذمت نکنید؛ او در اطاعت فرمان خدا و اجرای دستورات خدا سر از پا نمیشناسد، هیچی نمیشناسد، خیلی محکم است؛ او عین خط صراط حرکت میکند، یک ذره کج و راست نمیشود، کوتاه نمیآید و مسامحه نمیکند. شمشیر تیزش سر خیلیهاتان را برید، با او دشمنید؛ گام استوار و محکماش خیلیهاتان را به حسادت واداشته بود. فضائل امیرالمؤمنین را بیان میکرد و اینها حسادتشان گل میکرد. در جنگها اونی که میماند امیرالمؤمنین بود، کم نمیآورد و کوتاه نمیآمد.
به خدا سوگند اگر دست باز میداشتند و زمام خلافت را که پیغمبر خدا به دست او نهاده بود در اختیارش باقی میگذاشتند، کاروان ره گم کرده بشریت را با کمال آرامش، با سیری ملایم به سوی سعادت و حق رهبری مینمود؛ طوری این کاروان را حرکت میداد که نه مرکب آسیب میدید نه راکب؛ همه چیز روی حق و عدالت و مسیر اعتدالش پیش میرفت و هیچ کجی و راستی، افراط و تفریط در هیچ جهتی پیش نمیآمد، تا ایشان را به سرچشمه زلال و گوارای آب حیات برساند. حیات طیبه را در جامعه اسلامی جاری میکرد. جویباری که آبی پاک، دو سمت آن موج میزند و آنان را سیراب نموده، برمیگرداند در حالی که خودش از آن بهرهای نمیخورد؛ مگر با جامی کوچک.
اگر حق به حقدار میرسید، آن زمان بود که درهای برکات از زمین و آسمان به روی مردم گشوده میشد و دنیای آنان رونق میگرفت و مردم در ناز و نعمت به سر میبردند؛ در حالی که رهبرشان سودی عاید خود نساخته و از این همه برکات و زر و زیور چیزی برای خودش نیندوخته بود. این تجملگرایی و اشرافیگری حاکمان و مسئولان از همانجاها یواشیواش بذرش کاشته شد که وقتی رسید به حکومت امیرالمؤمنین، همینها که اصحاب پیغمبر اکرم بودند، بهخاطر همین بذری که کاشته شده بود دیگر نمیتوانستند در مسیر قرار بگیرند. آری، حق علی را غصب کردند؛ ولی دیری نخواهد پایید که خداوند آنان را به کیفر دستاوردهای ناپسندشان مبتلا خواهد ساخت.
به جاودانگی خدا سوگند، این عمل ناشایست شما عاقبتی ناسرودهتر خواهد داشت؛ تخم آشوب در خاطرهها کاشته شد و زمانه آبستن حوادث ناگواری گشت. از حالا آماده باشید که بناست چه اتفاقهایی بیفتد. خطر سقوط در هرج و مرج و بدتر از آن، افتادن به دام استبداد از هماکنون حتمی خواهد بود؛ اما اندکی درنگ لازم است تا نتیجه بدهد؛ آن وقت است که از پستان روزگار پرفتنه، به جای شیر، خون زهرآلود خواهید دوشید؛ همهاش جنگ و خونریزی، همهاش به جان هم خواهید افتاد. آن وقت است که زیان و خسارت، دامن مردم هوسبازِ باطلگرا را خواهد گرفت و نسلهای آینده نتیجه وحشتناک پایهگذاری پیشینیان را خواهند دید؛ خواهند فهمید که همه مشکلات از همان سقیفهای که درست کردید، شروع شد.
سرانجام ملتی که خودسری پیشه سازد و ستمگر شود، این است که از رحمت واسعه الهی دور گردد و تازیانه نقمت بر پیکرش فرود آید. هماکنون با این فریاد در گلو شکستهام به شما هشدار میدهم، به آیندهای وحشتناک دل خوش دارید و با آرامش خاطر بخوابید و به دلهای خود مژده دهید و خود را مهیای فتنه و آشوب سازید که دیر یا زود گرفتار آن خواهید شد. این وضعیتی است که حضرت زهرا (سلام الله علیها) از آثار بدی که این خلافت منحرف شد، بیان کردند؛ اینکه اگر امیرالمؤمنین روی کار میآمد چه اتفاقی میافتاد، علت این کینهها با ایشان چه بود، اینها همه را بیان کردند و این آخرین بیانات و خطبهای بود که حضرت زهرا در این دار دنیا انشا فرمودند.
1️⃣ بررسی زمینههای تاریخی حوادث صدر اسلام
◽️ تأثیر جنگهای دوران مدینه بر حوادث پس از رحلت
◽️ سنجش عیار ایمان قلبی و زبانی مردم
2️⃣ عوامل حفظ و گسترش اسلام
◽️ نقش خلق و خوی الهی و اخلاق نبوی رسول خدا (ص)
◽️ جایگاه شمشیر بران امیرالمؤمنین (ع) در صیانت از دین
3️⃣ علل انحراف جامعه و سکوت مصلحتی
◽️ کینههای بازمانده از جنگها و ضعف باورهای مردم
◽️ تبیین دلایل سکوت و صبر امیرالمؤمنین (ع) برای حفظ ظاهر اسلام
4️⃣ تبیین خطبه پایانی حضرت زهرا (س)
◽️ عیادت زنان مهاجرین و انصار و پاسخ افشاگرانه حضرت
◽️ ابراز بیزاری از عهدشکنی مردان و لکه ننگ ابدی آنان
5️⃣ شایستگیهای امیرالمؤمنین (ع) و علل دشمنی با ایشان
◽️ هراس اهل باطل از شمشیر تیز، عدالت و قاطعیت علی (ع)
◽️ حسادت به فضائل بینظیر و ثبات قدم ایشان در صراط مستقیم
6️⃣ برکات حاکمیت امامت و پیامدهای غصب خلافت
◽️ حیات طیبه، هدایت کاروان بشریت و گشایش برکات آسمان و زمین
◽️ انحراف خلافت و بذر تجملگرایی، اشرافیگری و غصب حق ولایت
7️⃣ پیشبینی فتنهها و ذکر مصیبت شهادت
◽️ هشدار حضرت زهرا (س) درباره هرجومرج، استبداد و خونریزیهای آینده
◽️ روضه هجوم به خانه وحی، مظلومیت اهلبیت (ع) و شهادت حضرت
💻 رسم بندگی
🌐 نشر بیانات استاد محمدی
🔗 وبسایت: ostadmohammadi.ir
💠 پرسش و پاسخ دینی
🔹 بیان دیدگاههای اسلام در موضوعات:
موضوع: صوت کامل سخنرانی