🎧جلسه سوم ماه مبارک رمضان
صوت کامل سخنرانی
1402/12/25
پست

🎧جلسه سوم ماه مبارک رمضان 

--------------------------------

📌 اهمیت ورع و حفظ دین از منظر امام صادق (علیه‌السلام)

🔰 اهمیت ورع و حفظ دین

💡 ناتوانی عقل بشر در تعیین مصالح خود

🤝 لزوم تسلیم در برابر مصلحت الهی

🌍 تفاوت‌ها در بینش و لزوم رجوع به منبع وحی

📖 قرآن و عترت؛ راهنما و مفسر قانون الهی

💎 بطلان خودرأیی و لزوم بندگی

⚠️ پیامدهای گریز از راه انبیاء در جامعه

🌱 نقش انبیاء در شکوفایی عقل فطری

🏁 نتیجه‌گیری: ورع تنها راه حفظ دین

🎧جلسه سوم ماه مبارک رمضان

🎧جلسه سوم ماه مبارک رمضان 

--------------------------------

📌 اهمیت ورع و حفظ دین از منظر امام صادق (علیه‌السلام)

🔰 اهمیت ورع و حفظ دین

💡 ناتوانی عقل بشر در تعیین مصالح خود

🤝 لزوم تسلیم در برابر مصلحت الهی

🌍 تفاوت‌ها در بینش و لزوم رجوع به منبع وحی

📖 قرآن و عترت؛ راهنما و مفسر قانون الهی

💎 بطلان خودرأیی و لزوم بندگی

⚠️ پیامدهای گریز از راه انبیاء در جامعه

🌱 نقش انبیاء در شکوفایی عقل فطری

🏁 نتیجه‌گیری: ورع تنها راه حفظ دین

متن

بسم الله الرحمن الرحیم.

الحمدلله رب العالمین والصلاه والسلام علی سیدنا و نبینا ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین سیما بقیه الله فی الارضین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.

اهمیت ورع در حفظ و صیانت از دین

در ادامه روایاتی که درباره اهمیت ورع و ترک گناه از جانب حضرات معصومین (علیهم الصلاه و السلام) صادر شده بود، به این روایت می‌رسیم که از امام صادق (علیه‌السلام) نقل شده است؛ فرمودند: «اتَّقُوا اللَّهَ وَ صُونُوا دِینَکُمْ بِالْوَرَعِ»؛ تقوای خدا را داشته باشید، خودتان را از مخالفت خدای متعال حفظ کنید و دینتان را به وسیله ورع محافظت کنید.

این روایت خیلی کوتاه و مختصر است، اما از لحاظ معنا خیلی عمیق است. مضمون روایت و مطلبی که روایت در خودش دارد، در دو سه کلمه است، اما معنای بسیار عمیقی دارد. می‌فرمایند دینتان را به وسیله ورع حفظ بکنید. یک دغدغه‌ای که همه ما باید داشته باشیم، دغدغه حفظ دین است؛ حفظ دین خودمان، حفظ دین نسلمان، حفظ دین اطرافیانمان و در حد وسیع‌تر، حفظ دین در جامعه.

این دین خدا، دستورات خدا و این چیزهایی که خدای متعال از طریق پیغمبر اکرم به بشر رسانده و این‌همه برایش زحمت کشیده شده، خون داده شده، رنج و سختی کشیده شده تا این دین نسلاً بعد نسل و پشت سر هم به انسان‌ها برسد و انسان از نعمت دین بهره‌مند بشود تا به آن علت، جهت و هدفی که خدا از خلقت انسان داشت برسد، می‌فرمایند این دین را اگر بخواهید حفظ بکنید، یک راه دارد و راهش هم این است که امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرمایند.

ناتوانی عقل بشر در تعیین مصالح حقیقی خود

یک وقت‌هایی این حرف‌ها را ما می‌نشینیم و با سلیقه و ذوق خودمان حرف‌هایی می‌زنیم که مثلاً برای حفظ دین در جامعه یا حفظ دین خودمان چه کار کنیم و چه راه‌هایی پیش بگیریم. راه‌هایی را افراد پیشنهاد می‌دهند، نظراتی می‌دهند و حرف‌هایی می‌زنند. این راه‌ها را هر کسی متناسب با آن چارچوب فکری که برایش تشکیل شده و مشخص شده، می‌آید و راهکار می‌دهد. هر انسانی بر اساس چینشی که در اندیشه، فکر و معرفتش هست، طبیعتاً در مسائل مختلف نظر می‌دهد و رأی دارد.

آن چیزی که از ما خواسته‌اند این است که فکرمون را و بعد به تبع آن و در دنباله‌اش، عملمان، گفتارمان، رفتارمان و کردارمان را مطابقت بدهیم با آنچه که از مصدر وحی، از منزلگاه وحی و از اولیاء الهی به ما می‌رسد و متناسب با آن تنظیم کنیم. چرا؟ چون آن متصل است به علم خداوند متعال. خدای متعال به عنوان کسی که انسان و همه موجودات را خلق کرده و آفریده، [مانند] آن کسی است که چیزی را، موجودی را یا دستگاهی را اختراع می‌کند؛ او از همه کس بیشتر به آنچه که به صلاح این دستگاه است یا به ضرر این دستگاه است، آشناتر است.

یک دستگاهی که ساخته می‌شود و یک کسی اختراعش می‌کند، آن مخترع است که باید تعیین بکند از این دستگاه چطور باید استفاده کرد. هر انسان عاقلی هم که بخواهد بداند از این دستگاه و از این ساخته‌شده چطور باید استفاده کرد، از مخترعش می‌پرسد: خیرش چیست؟ شرش چیست؟ چه چیزی باعث طول عمر این دستگاه می‌شود؟ چه چیزی عمر این دستگاه را کم می‌کند؟ چه چیزی استفاده بهینه دارد؟ چه چیزی باعث می‌شود که از این دستگاه خوب نتوانیم استفاده بکنیم؟ همه این‌ها را... هیچ انسان عاقلی نمی‌پذیرد که بگوید من که الان مواجه شدم با این دستگاه، خودم می‌نشینم و فکر می‌کنم ببینم چه چیزی به صلاحش است و خودم پیش می‌روم و حفظش می‌کنم، خودم بهتر از همه بلدم!

ما هیچ‌کدام این‌طور نیستیم؛ چون خدا عقل را به انسان داده که از آن استفاده کند. نمی‌پذیریم در مورد یک اختراعی، یک تشکیلاتی یا یک دستگاهی، این‌طور کسی حرف بزند. همه را ربط می‌دهیم به سازنده آن دستگاه؛ او می‌داند چطور است و چطور باید از آن استفاده کرد. آن‌ها می‌آیند دفترچه‌ای هم تنظیم می‌کنند به عنوان راهنمای استفاده از این دستگاه؛ راهنمای آنچه که لازم است برای استفاده از این دستگاه و طول عمر بیشتر این دستگاه و جلوگیری از ضررش داشته باشیم و استفاده کنیم، او می‌آید تهیه می‌کند.

لزوم تسلیم عقل در برابر مصلحت و قانون الهی

این دستگاه عالم خلقت با همه عظمتش، بزرگیش، پیچیدگیش، گستردگیش و در ضمنش مخلوقی مثل انسان با همه این پیچیدگی‌هایی که دارد، خب این هم طبیعتاً اگر انسان خوب از عقلش بهره‌مند بشود و استفاده کند، همان قانونی را که در چیزهای جزئی و مختصر پیاده می‌کند، در چیزی به این عظمت، بزرگی و مهمی هم همان را پیاده می‌کند. نمی‌پذیرد عقل انسان که [بگوید]: «من خودم خیر و شرم، صلاحم و آن چیزی را که به ضررم هست، خودم می‌توانم بفهمم چه چیزی به صلاحم است، خودم می‌توانم تشخیص بدهم».

این‌که «خودم بلدم چه چیزی به صلاحم است»، این اولین نقطه انحراف انسان و راه کج کردن انسان از راهی است که خدا مشخص کرده؛ راهی که انبیاء به ما نشان داده‌اند. این اول از همه، مخالف بدیهیات عقل انسان است. هر انسانی، هر کسی که راهی غیر از راه انبیاء را برود، اولین و بزرگ‌ترین خیانت را به خودش، به عقلش و به فهم عقلی‌اش می‌کند؛ چون فهم عقل تا این حد هست که بفهمه که آن چیزی که به صلاح من هست برای زندگیم، آن را بیش از خودم، خدای من می‌داند. در همه عالم هم همین‌جور است. استفاده انسان از مجموع عالم، در ارتباطش با هر موجودی، با هر انسانی و با هر مخلوقی، همین قانون حاکم است. من چی‌ام؟ چه چیزی به صلاحم است؟ چه چیزی به ضررم است؟ چه کار باید بکنم؟ چه کار نباید بکنم؟ این‌ها را خودم که خودم مخلوق هستم، خودم ساخته‌شده هستم به دست یکی دیگری، خودم تشخیص نمی‌دهم.

از خودِ آن دستگاه ساخته‌شده کسی نمی‌پرسد خب بگو ببینم چه چیزی به صلاح تونه، چه چیزی به ضرر تونه؛ از سازنده‌اش می‌پرسد. هر عقلی و فهمی که درست کار بکند، اینجا هم صادق است. ما در همه این مسائل باید طبیعتاً به این ندای عقلمان لبیک بگوییم؛ به این فهم عقلمان که گاهی مخفی می‌شود و پوشانده می‌شود به خاطر صفات بدی که داریم، به خاطر لجبازی‌ای که داریم، به خاطر آن ویژگی‌های بدی که می‌آید و مثل پرده‌ای عقل را می‌پوشاند و نمی‌گذارد عقل درست کار کند و بفهمد. ما باید از این‌ها فاصله بگیریم و به ندای عقلمان لبیک بگوییم که آنچه که به صلاح تو هست، به عنوان یک انسانی که مخلوق خدای متعال هستی، بیش از خودت، خدای خودت می‌داند این صلاح و مصلحت را.

طبیعتاً هرچه انسان در شئون مختلف زندگی و جهات مختلف زندگی‌اش به این نکته بیشتر توجه کند و بیشتر پیاده کند، این قاعدتاً تنظیمش بهتر است، این قاعدتاً استفاده‌اش از عالم بهتر است، این قاعدتاً بقا و طول عمرش بیشتر است، این قاعدتاً به آنچه که به صلاحش هست نزدیک‌تر است و بیشتر می‌رسد، و از آنچه که به ضررش هست دورتر است و از آن بیشتر فاصله می‌گیرد؛ هرچی ما بیشتر به حرف خدا در هر جای زندگیمون یاد بگیریم و گوش بدهیم.

تفاوت در بینش انسان‌ها و ضرورت رجوع به منبع وحی

در هر تصمیمی، در هر عقیده‌ای که می‌خواهیم داشته باشیم [باید به وحی رجوع کنیم]؛ ما خیلی از عقیده‌هایی که داریم و فکرهایی که داریم در مسائل مختلف زندگیمون، خیلی‌هایش ساخته و پرداخته ذهنمون است با مقدماتی که طی کرده‌ایم؛ از بچگی، محیطی که رشد کرده‌ایم، شرایطی که در آن بوده‌ایم، افرادی، معلمینی، اساتیدی، پدر و مادر، شرایط محیطی، این‌ها همه دخیل شده که ما به عنوان یک انسان افکاری داریم، عقایدی داریم، نظراتی داریم در همه مسائل؛ مسائل جزئی زندگیمون، مسائل کلی زندگی، در خصوص زندگی فردی‌مان، در زندگی اجتماعی‌مان و روابط جمعی‌مان.

هر کسی ذهنش تشکیل شده از مجموع افکار و عقایدی که آن تنظیم می‌کند که من چطور رفتار کنم و چطور زندگی بکنم. لذا تک‌تک افرادی را که می‌بینیم با هم فرق دارند، این فرق رفتاری یا عملی‌شان، گفتاری‌شان و عقیده‌ای‌شان، آن همه‌اش برمی‌گردد به آن تفاوت بینش و فکرشان که چیده شده است. یک کاری را یک کسی خوب می‌داند، یک کسی بد می‌داند؛ یک کسی این کار و این مصلحت را اهم می‌داند، یک کسی مهم می‌داند، یک کسی اصلاً نه اهم می‌داند نه مهم می‌داند؛ مفسده را و چیز بد را یکی خوب می‌داند، یکی بد می‌داند؛ اختلاف نظر هست، اختلاف رأی هست، در همه چیز هم هست و فرق نمی‌کند.

این منشأش آن چینش فکری انسان است که یک طوری چیده شده که متأثر از عوامل محیطی است که در آن قرار داشته؛ چیزهایی که شنیده، این‌ها یواش‌یواش تو ذهنش نقش بسته و ذهنش را حکاکی کرده است. این شده کلاً چارچوب ذهنش؛ این شده، لذا رفتارش این‌طوری است که می‌بینیم، گفتارش این‌طوری است، عقایدش این است، کردارش، اعمالش، همه‌شان با هم تفاوت دارند. این تفاوت‌ها قاعدتاً در خیلی جاها نباید باشد؛ چون واقعیات که چند تا نیست، واقعیات در هر چیزی یک چیز است. این مطلب، این کار، این فکر، این فعل، این حرف، این عقیده، این تصمیم، یا درست است یا غلط است؛ هم درست و هم غلط که ندارد در یک جهت خاص، یا درست است یا غلط است؛ واقعیتش چیست؟

آن واقعیات را ما می‌توانیم تشخیص بدهیم؟ نه، همه جا ما نمی‌توانیم. ما برخی از این واقعیات مهم را عقلمان می‌تواند تشخیص بدهد. وجود خدا را عقل انسان درک می‌کند، تشخیص می‌دهد. اطاعت خدا را درک می‌کند، تشخیص می‌دهد. یک مسائلی را عقل درک می‌کند، اما خیلی مسائل هست که عقل [در آن‌ها] محدود است، ضعیف است، ناقص است، تجربه کم است، مختصر است، احاطه و اشراف ندارد عقل انسان به همه جوانب همه مسائل؛ همه‌بعدی نیست، تک‌بعدی است، دوبعدی است، در هر بعدی هم که عمق داشته باشد، خیلی عمیق نمی‌تواند بشود؛ این‌ها همه‌اش مهم است.

لذا همه این‌ها همین عقل را به این نتیجه می‌رساند که بسپار به خدا. خودت خیلی چیزی عایدت نمی‌شود، نداری، دست‌خالی‌ای. بسپار به خدا، بسپار به آن کسی که او علم دارد، اشراف دارد و احاطه دارد به واقعیات، به درستِ مسائل از غلط، به اهمِ مسائل، به اهم مصلحت‌ها؛ او علم دارد، ما که نمی‌توانیم. این‌همه افراد بشر با هم اختلاف دارند، اختلاف فهم دارند، اختلاف رأی دارند، در هر مسئله‌ای تو جامعه پیش می‌آید ده تا نظر درمی‌آید، صد تا نظر درمی‌آد، هر کسی یک نظری دارد، هر کسی یک چیزی می‌گوید. واقعیتش از کجا باید تشخیص داده بشود؟ چطور باید فهمیده بشود؟

قرآن و عترت؛ راهنما و مفسر قانون الهی

این ما را می‌رساند به این نقطه که باید برویم سراغ مصدر و منبع وحی الهی؛ آن راهی که خدای متعال مشخص کرده برای رساندن حرفش به ما بشر و یاد دادن آن چیزی که به صلاح ما بشر هست؛ که آن راه را به وسیله انبیاء، اوصیاء انبیاء و کتاب آسمانی مشخص کرده است. لذا پیغمبر اکرم فرمود من کتاب خدا و عترتم را می‌گذارم، هر دو تا را. کتاب خدا مثل آن دفترچه راهنمای این دستگاه است؛ آن دفترچه راهنما، کتاب قانون، کتاب قانون اساسی وجود انسان و ارتباطش با همه آنچه که ارتباط دارد، قانون اساسی‌اش قرآن کریم [است].

و این قرآن چون مفسر می‌خواهد، مبین می‌خواهد، راهنما می‌خواهد، هادی می‌خواهد، این را عترتِ رسول خدا قرار داده شد؛ این دو تا با هم. می‌رسیم به این نقطه که ما باید هرچه می‌توانیم تو جزءبه‌جزء عقایدمون، افکارمون، اعمالمون، هرچی عقیده داریم بیایم پیاده کنیم و عرضه کنیم به این‌ها. همان کاری که یک انسانی نه به عنوان امام معصوم، نه به عنوان آن رتبه، خب آن‌ها خودشان منبع وحی‌اند، یک انسانی مثل حضرت عبدالعظیم حسنی این را نشان دادند و پیاده کردند که می‌رفتند عرضه می‌کردند این چیزهایی را که عقیده‌شان بود؛ چون دین یعنی مجموع عقاید، مجموع چیزهایی که من به آن عقیده دارم.

این عقاید باید تنظیم باشد، درست باشد، نه این‌که «خودم به نظر من، به نظر من، به نظر من، به نظر من»؛ این «من» از کجا این نظر را آورده است؟ به تجربه‌اش؟ به فهمش؟ به چیش؟ آن که خیلی ناقصه، خیلی ضعیفه. خودمون در طول زندگی با عقاید خودمون در تضادیم گاهی؛ قبلاً یک چیزی را قبول داشتیم الان نداریم، الان یک چیز را قبول داریم بعداً نداریم، خودمون ثبات رأی و فکر نداریم، طبیعی هم هست؛ چون ما خودمون با واقعیات آن‌طور که باید آشنا نیستیم، آن که واقعیات را می‌داند و مطلع [است] او خداست و کسانی که علمش را بهشان داده است.

لذا ایشان می‌رفت عرضه می‌کرد به امام هادی (علیه‌السلام) که من این افکار را دارم، این عقاید را دارم، این‌ها را شما ببینید درست است یا نه. خجالت بکشد یا تکبر داشته باشد یا این حرف‌ها که نبود. عرضه کرد، حضرت فرمود این دین من و آباء من است، پدران من همه عقاید[شان] همین [بود]. مهر تأیید زدند به عقاید ایشان و [فرمودند]: «أنْتَ وَلِیُّنَا حَقّاً»؛ تو واقعاً ولی مایی، نه به اسم و ادعا و شعار. پیاده کرد خودش را، عرضه کرد خودش را که من اینم، این‌جوری است فکرم؛ «أنْتَ وَلِیُّنَا حَقّاً». چه مهری بالاتر از این پای یک انسانی بخورد که امام معصومی به او بگوید تو واقعاً، واقعاً ولی مایی، نه به ادعا.

این مسئله مهم است، این را ایشان به ما یاد دادند، این را ایشان به ما فهماندند. بعد ثوابش شد ثواب زیارت امام حسین، ثواب زیارت ایشان. ثواب بشود ثواب زیارت امام حسین (علیه‌السلام)، خیلی مقام بزرگی است؛ یک انسان غیر معصومی این‌طور ببرندش بالا، چرا؟ چون این مهمه که کمتر کسی این ندای عقلش را لبیک می‌گوید که برو خودت را عرضه کن، برو اصلاح کن، فکرهایی که داری را اصلاح کن. همه، هر چیزی که در طول ایام زندگیت به آن اعتقاد داری معلوم نیست درست باشد، تو جهل مرکبی در خیلی چیزها، نمی‌فهمی.

بطلان خودرأیی و ضرورت تسلیم و شاگردی در محضر خدا

اول قدمی که انسان اصلاح بشود این است که بپذیره که همه‌چیزدان نیست، همه‌چی بلد نیست، تو همه‌چی نباید حرف بزند، تو همه‌چی نباید نظر بدهد. آن چیزی که می‌خواهد بپذیرد باید مستدل باشد، درست باشد، به منبع اصلی‌اش متصل باشد، نه همین‌طور به سلیقه و ذوقش تکیه کرده [باشد که] «به نظر من». این «نظر من» را خدا باطل کرد. منی نیست، این «من» که تویی ناقصی، عاجزی، محتاجی، مضطری، فقیری، جاهلی، همه این‌ها هست؛ یک «من» بیشتر وجود ندارد آن هم منِ خداست. شما هم بنده خدا، عبد خدا، او یاد بدهد شما یاد بگیر. «نظر من» دیگر تعطیل می‌شود، نظر خدا چیست؟ نظر دین خدا چیست؟ نظر آن‌ها چیست؟ نه نظر من چیه.

آنوقت اگر این راه را طی بکنیم خیلی از این اختلاف‌ها کم می‌شود، از بین می‌رود؛ چون نه نظر من، نه نظر تو، نظر او. من و تو کی هستیم؟ چه حدی از علم و اعتبار و عقل و فهم را داریم؟ ناقص است. زندگی هم یک بار تکرار می‌شود، فقط یک بار است. دوباره نمی‌آیند یک بار دیگر این عمر را به ما بدهند، به آزمون و خطا نمی‌ارزد، نمی‌ارزد. دیگر این وقت‌هایی که دارد می‌رود بر نخواهد گشت الی الابد. دیگر این فصل‌های زندگی ما که بچگی و نوجوانی و جوانی و این‌ها آروم‌آروم دارد می‌رود و رفته، دیگر بر نخواهد گشت، دیگر تکرار نخواهد شد. پس حالا به بعدش را دریاب.

خب قبلی که رفت، دیگر هم برنمی‌گردد؛ بعدی هم اگر به آن اضافه بشود خب تموم بشود دیگر تکرار نمی‌شود. پس نمی‌ارزد به آزمون و خطا زندگیمون را طی کنیم؛ چون یک راهی که بشر دارد تو کارهای جزئی زندگی‌اش آزمون و خطاست؛ می‌گوید حالا برویم امتحان کنیم. یک جاهایی آزمون و خطا می‌ارزد، اما به عمر انسان آزمون خطا نمی‌ارزد. راهی که انسان می‌خواهد در طول عمرش برود به آزمون و خطایش نمی‌ارزد، نمی‌ارزد؛ چون وقتی طی شد به یک آزمونی، اگر خطایش مشخص شد دیگر آن وقتِ ازدست‌رفته برنمی‌گردد، آن فصل زندگی ازدست‌رفته دیگر برنمی‌گردد، نمی‌شود دیگر جبرانش کرد.

لذا اینجا جای آزمون خطا نیست باید بسپاری به آن‌ها. هر راهی برود آدم برای فرار، راه فراری برایش نگذاشته‌اند؛ از هر طرف که بخواهد حرکت کند عقل می‌گوید نه، تو آن نیستی که بتوانی از پس تنظیم زندگی و امورت و ارتباطاتت و رفتارت و عقایدمت بربیایی؛ بسپار به آن‌ها، ببین آن‌ها چه می‌گویند، آن‌ها بهتر بلدند، آن‌ها بهتر بلدند. آن‌ها جونشون را داده‌اند در این راه، مصیبت دیده‌اند، مظلومیت دیده‌اند، اسارت دیده‌اند، رنج دیده‌اند؛ بهترین بنده‌های خدا گرفتار بالاترین مصیبت‌ها در این عالم همیشه شده‌اند؛ انبیاء، اوصیاء انبیاء، اولیاء.

بهترین مخلوقات خدا، خار شده‌اند، مصیبت دیده‌اند، فشار دیده‌اند، سختی دیده‌اند که به این بشرِ بفهمانند که تو باید بیایی تو راه خدا، بسپار به خدا، بنده خدا باش؛ در عقایدت، در افکارت، در کارات، در تصمیماتت، در حرفات، هرچی، تو هر جهتی بنده باش، اوستاگری نکن؛ بنده باش، شاگرد باش تا بتوانی استاد بشوی. بندگی‌نکرده، شاگردی‌نکرده، اوستا شدی! آنوقت تو کارهای خدا اوستاگری می‌کنی، حرف‌های خدا اوستاگری می‌کنی، دستورات خدا اوستاگری می‌کنی، واجبات خدا اوستاگری می‌کنی؛ ما بهتر فهمیده‌ایم از خدا که این نباید واجب باشد، چرا اجباری است؟ چرا واجب است؟ ما بهتر بلدیم یا خدا بهتر بلد است؟ خدا خیر ما را می‌خواهد یا شر ما را می‌خواهد؟

پیامدهای گریز از قانون الهی در شئون مختلف جامعه

این‌ها را باید جواب بدهیم. مشکلات ما در جامعه و در اتفاقاتی که پیش می‌آید خیلی‌هایش این‌جاها باید حل بشود؛ چون این‌جاها حل نمی‌شود آنوقت می‌جنگیم با هم که فلان قانون خوبه، فلان قانون بده، فلان حکم دین درسته، فلان حکم دین غلطه. آنجا به نتیجه نمی‌رسیم با هم بجنگیم، باید اول تکلیف این حرف‌ها را معلوم کنیم. بالاخره ما چکاره‌ایم؟ ما همه‌کاره‌ایم؟ ما همه‌چیزدانیم؟ ما همه‌چیزفهمیم؟ یا خدای ما همه‌چیزدان و همه‌چیزفهم است؟ خدای ما خیر ما را می‌خواهد یا شر ما را می‌خواهد؟ خدای ما چرا ما را خلق کرده است؟ دنبال چه چیزی بوده؟ فقط خلق کرده یک چند تا دستور و واجب بدهد، ما را فشار بدهد، تحت فشار قرار بدهد و تمام؟! بعد هم می‌گوید هرکی این فشارها را تحمل کرد برود بهشت، هرکی هم تحمل نکرد برود جهنم، همین؟! همه‌اش همین بود؟!

این‌ها را که حل نکنیم، مابقی مسائلِ مبنایی معرفتیمون مشکل‌دار می‌شود دیگر؛ آنوقت به نتیجه نمی‌رسیم، تو هر چیزی در جامعه پیش می‌آید، هر اتفاقی می‌افتد، هر مشکلی پیش می‌آید هرکی یک نظری دارد. هرکی یک چیزی می‌گوید، هرکی یک رأیی دارد؛ یکی می‌گوید این باشه، آن می‌گوید نباشه، آن می‌گوید کم باشه، آن می‌گوید زیاد باشه. اوستاگری نباید بکنیم، اوستاگری نباید بکنیم، اوستا خداست. باید ببینیم او چه می‌گوید، آن‌ها چه می‌گویند. آن‌ها هم راه را به ما نشان داده‌اند، ابهامی در آن نیست؛ اگر هوای نفس را کنار بگذاریم راه واضح و مشخصه. اما گاهی افراد، گاهی من و امثال من گرفتار هوای نفسی‌ام، اگر از آن راهی که خدا مشخص کرده نمی‌خوایم زیر بارش برویم چون احساس می‌کنیم ضرر دارد برامون؛ احساس می‌کنیم اگر آن راه را بخواهیم برویم اول خودم زیر سؤال می‌روم؛ خب اگر این کار خوبه، این راه خوبه، تو چرا پس نداری؟ تو چرا... ما مواظب مصالح خودمونیم.

اختلاف داریم، اختلاف می‌کنیم، همدیگر را می‌زنیم، با هم دعوا می‌کنیم، با هم متفرقیم، قلب‌ها از هم دور می‌شود؛ آنجایی که جایشه محکم بایستیم شل می‌آییم، آنجا که باید سهل و آسان بگیریم محکم می‌آییم؛ اصلاً مخلوط می‌شود، گم می‌کنیم راه را. می‌آییم یک ابرویش را درست می‌کنیم، چشمش را کور می‌کنیم؛ اصلاً نمی‌دانیم می‌خواهیم چه کار بکنیم، چون راه انبیاء را گم کرده‌ایم؛ راهی که خدا تعیین کرد برای انسان به عنوان قانون گم کرده‌ایم، زیر بار هم نمی‌خوایم برویم؛ نشسته‌ایم هرچی عقلمون و سلیقه‌مون و ذوقمون بهش رسیده آن را فقط پیاده کنیم، به آن قائل بشویم. این نتیجه اوضاعمون شده است. در اقتصادمون یک طور، در سیاستمون یک جور، در فرهنگمون یک جور، در آداب اجتماعی‌مان، آداب فردی‌مان، ارتباطات جمعی‌مان، زندگی فردی‌مان، خانوادگی‌مان، ارتباطمون با اعضای خانواده، ارتباطمون با دوستان، ارتباطمون با همه مردم؛ این‌ها همه ضابطه دارد، قاعده دارد، خدا حرف دارد توش، چارچوب دارد.

این‌ها را نرفته‌ایم یاد بگیریم، عمل نکرده‌ایم؛ بعد هر روز یک فتنه‌ای، یک مصیبتی، یک گرفتاری‌ای، یک مسئله‌ای تو هر موضوعی، تو هر زمینه‌ای پیش می‌آید، هرکی هم یک نظری داریم، شده‌ایم هفتاد و دو ملت؛ هرکی راه خودش را می‌رود. درست نمی‌شود، این‌ها را باید حلش کنیم؛ ما با خدا میونمون چیه؟ نسبتمون چیه؟ خدا کیه؟ خدا چه کارایی ازش برمی‌آد؟ خدا چقدر از عهده اداره عالم دارد برمی‌آید؟ علمش، قدرتش، این‌ها چقدر است؟ به چه چیزی ما اعتقاد داریم؟ وقتی این ارتباطمون با خدا تنظیم نیست، معرفتمون به خدای متعال تنظیم نیست، خودِ خودمون می‌آییم وسط، خودخواه می‌شویم، همه چیز بر محور خودرأیی و خودخواهی‌مان پیش می‌رود؛ نظر من، نظر من. بابا خدایی‌ها، من را سر بریده‌اند؛ نظر من کیه؟ «من» را بگرد پیدایش کن، کجاست؟ نظر، نظر خداست.

عقل فطری و رسالت انبیاء در آواربرداری از عقول

این چیزی نیست که دین بگوید، این چیزی است که عقل دارد داد می‌زند، عقل دارد داد می‌زند. دین نمی‌خواهد، این را قبل این‌که دین بیاید خدا با عقل به ما داد و فهماند، «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا»؛ یک چیزی است همه مردم درکش می‌کنند و فهمش را دارند، چیزی نیست که تازه انبیاء بیایند به ما بگویند؛ منتها انبیاء آمده‌اند یک مقداری این گرد و خاکی را که رو عقل ما را گرفته، این را پس بزنند، پاک کنند، تمیز کنند، عقل را شکوفا کنند؛ امیرالمؤمنین تو نهج‌البلاغه فرمود: «لِیُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»؛ این چیزهای خیلی بزرگ و خوبی را که عقلشان می‌فهمید، این‌ها دفن کرده بودند، خاک کرده بودند؛ انبیاء آمده‌اند این‌ها را از زیر خاک کشیدند بیرون، بهشان یاد دادند این، این است و عقلت این را می‌فهمد و فکر کن، تأمل کن. فکر کن، تأمل کن تا درست بفهمی، پس زدند این گرد و غباری [را که] روی عقل انسان‌ها بود. عقل را شکوفا کردند، اما چرا بشر این‌جوری است؟ چون آن عقل لگدمال شده آسیب‌دیده از نفس اماره و شیطان، آن را حاکم کرده؛ نه عقلی که انبیاء شکوفایش کرده‌اند، نه عقلی که انبیاء و دین آمد آن را از زیر خروارها خاک بکشد بیرون و به ما، برای ما زنده بکنند؛ این کار خب نشد، بشر زیر بار نرفت.

به هر حال ما مسائل اساسی و بنیادینی داریم که آن‌ها مبنای اصلی فکر، عقیده و باور انسان است؛ تا آن‌ها را در خودمان و جامعه حل نکنیم و آن‌ها را جا نیندازیم درستش را، همه بحث‌های دیگر فرع آن مطالب‌اند؛ آن‌ها حل بشود همه چیز خودش حل می‌شود، یک چارچوبی دست انسان می‌آید، هر جا هر مشکلی، مصیبتی، امتحانی، اختلافی، تفاوت رأی و نظری پیش می‌آید انسان یک معیار و میزان سنجشی دارد که بتواند بفهمد چه چیزی درسته چه چیزی غلطه، چه چیزی خیره چه چیزی شره، چه چیزی مطابق و مبتنی بر واقعیات است، چه چیزی فاصله دارد از واقعیات. این‌ها مهمه، این‌ها را باید حل بکنیم؛ تا این‌ها را حل نکنیم همین آش و همین کاسه است.

دستورات خدا روزبه‌روز بیشتر زیر پا می‌رود، فاصله ما از خدا، خودمون، نسلمون، جامعه‌مون از خدای متعال بیشتر می‌شود، روزبه‌روز آن تهاجم فرهنگی‌ای که دشمنان بشر، دشمنان اسلام، دشمنان دین، دشمنان انسانیت دارند آن‌ها غالب می‌شوند، آن‌ها غلبه می‌کنند، آن‌ها همه را می‌گیرند و از بین می‌برند؛ چون ما این مسائل بنیادین را حل نکرده‌ایم، آن‌ها همه چی را به دست گرفته‌اند، آن‌ها برامون تعیین می‌کنند که به چه چیزی عقیده داشته باشیم و به چه چیزی عقیده نداشته باشیم. طوری فضا را می‌چینند که خودبه‌خود مردم به آن چیزهایی که آن‌ها می‌خواند عقیده پیدا کنند و آن چیزی که آن‌ها می‌خواند مردم زندگی بکنند و رفتار داشته باشند و اعمالشون و کاراشون مطابق با آن چیزی که آن‌ها می‌خواند تنظیم بشود، نه آن چیزی که خدا می‌خواهد. این‌ها را باید حل بکنیم، این‌ها را باید اصلاح بکنیم، جواب بدهیم.

نتیجه‌گیری: ورع تنها راه حفظ و صیانت از دین

ان‌شاءالله ادامه بحث باشه برای شب‌های آینده. بحث در این بود که امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند اگر دینتون را می‌خواید حفظ کنید، راهش این است که ورع و ترک گناه را در خودتون و در جامعه بیشتر پیاده کنید؛ هرچی از گناه فاصله بگیرید دین را می‌توانید حفظ بکنید در جامعه. ولی هرچی با گناه کار پیش برود، ولو به هدف حفظ دین، به آن چیزی که می‌خواید که حفظ دین هست نخواهید رسید. از راه حرام و وسیله حرام نمی‌شود دین را حفظ کرد؛ راه باید درست باشه، وسیله باید درست باشه، روش باید درست باشه.

ان‌شاءالله خدا توفیق مرحمت کنه که ما بتونیم این مسائل را درک بکنیم، بفهمیم و متناسب با این درک و فهم بتونیم عمل صحیح، درست و صالحی داشته باشیم و خدا را خوب ان‌شاءالله بنده باشیم. نثار ارواح طیبه همه انبیاء و اوصیاء انبیاء، مخصوصاً خاتم انبیاء و حضرات معصومین (علیهم‌السلام) و همه کسانی که در راه دین مردم جان دادند، تلاش کردند، زحمت کشیدند، رنج کشیدند، مخصوصاً ارواح طیبه علماء، ارواح طیبه شهداء و روح مطهر حضرت امام [خمینی] صلوات بفرستید.

گزیده

۱. ورع؛ تنها راه محافظت از دین

امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرمایند: «دینتان را به وسیله ورع محافظت کنید». یک دغدغه‌ای که همه ما باید داشته باشیم، دغدغه حفظ دین است؛ حفظ دین خودمان، نسلمان، اطرافیانمان و حفظ دین در جامعه. این دین خدا و دستوراتی که از طریق پیغمبر اکرم به بشر رسیده و این‌همه برایش زحمت کشیده شده، خون داده شده، رنج و سختی کشیده شده تا نسلاً بعد نسل به انسان‌ها برسد، اگر بخواهید حفظ بکنید، یک راه دارد و راهش هم این است که امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرمایند: هرچه از گناه فاصله بگیرید دین را می‌توانید حفظ بکنید. اما اگر با گناه کار پیش برود، ولو به هدف حفظ دین، به آن هدف نخواهید رسید. از راه حرام و وسیله حرام نمی‌شود دین را حفظ کرد؛ راه، وسیله و روش باید درست باشد.

۲. ضرورت انطباق افکار با مصدر وحی

آن چیزی که از ما خواسته‌اند این است که فکرمان را، و بعد به تبع آن عملمان، گفتارمان و رفتارمان را مطابقت بدهیم با آنچه که از مصدر وحی و از منزلگاه وحی و اولیاء الهی به ما می‌رسد و متناسب با آن تنظیم کنیم. چرا؟ چون آن متصل است به علم خداوند متعال. خدای متعال به عنوان کسی که انسان و همه موجودات را خلق کرده است، از همه کس بیشتر به آنچه که به صلاح این موجود یا به ضرر آن است، آشناتر است. هر انسان عاقلی هم که بخواهد بداند از این تشکیلات و مخلوق چطور باید استفاده کند، از سازنده‌اش می‌پرسد که خیرش چیست و شرش چیست؟ چه چیزی باعث طول عمرش می‌شود و چه چیزی عمرش را کم می‌کند؟

۳. «خودم بلدم»، اولین نقطه انحراف انسان

نمی‌پذیرد عقل انسان که بگوید: «من خودم خیر و شرم، صلاحم و آن چیزی را که به ضررم هست، خودم می‌توانم بفهمم و خودم می‌توانم تشخیص بدهم». این‌که «خودم بلدم چه چیزی به صلاحم است»، اولین نقطه انحراف انسان و راه کج کردن از راهی است که خدا مشخص کرده و انبیاء به ما نشان داده‌اند. این اول از همه، مخالف بدیهیات عقل انسان است. هر کسی که راهی غیر از راه انبیاء را برود، اولین و بزرگ‌ترین خیانت را به خودش و به عقلش می‌کند؛ چون فهم عقل تا این حد هست که بفهمد آن چیزی که به صلاح من است برای زندگی، آن را بیش از خودم، خدای من می‌داند و در همه عالم هم همین‌طور است.

۴. رجوع به سازنده برای شناخت خیر و شر

از خودِ یک دستگاه ساخته‌شده کسی نمی‌پرسد بگو ببینم چه چیزی به صلاح تو یا به ضرر تو است؛ بلکه از سازنده‌اش می‌پرسند. هر عقلی و فهمی که درست کار بکند، اینجا هم صادق است. ما در همه مسائل باید به این ندای عقلمان لبیک بگوییم؛ به این فهم عقلی که گاهی مخفی می‌شود و پوشانده می‌شود به خاطر صفات بدی که داریم، به خاطر لجبازی یا ویژگی‌های بدی که می‌آید و مثل پرده‌ای عقل را می‌پوشاند و نمی‌گذارد درست کار کند. ما باید از این‌ها فاصله بگیریم و به ندای عقلمان لبیک بگوییم که آنچه به صلاح تو است، بیش از خودت، خدای تو می‌داند و این صلاح و مصلحت را مشخص می‌کند.

۵. محدودیت عقل بشر در احاطه به واقعیات

ما برخی از واقعیات مهم مانند وجود خدا و لزوم اطاعت از او را با عقلمان درک می‌کنیم، اما در خیلی از مسائل، عقل انسان محدود، ضعیف و ناقص است. تجربه بشر کم و مختصر است و عقل احاطه و اشراف کامل به همه جوانب مسائل ندارد. عقل انسان همه‌بعدی نیست، بلکه تک‌بعدی یا دوبعدی است و در هر بعدی هم که عمق داشته باشد، خیلی عمیق نمی‌تواند بشود. لذا همه این‌ها همین عقل را به این نتیجه می‌رساند که کار را بسپار به خدا؛ چرا که خودت خیلی چیزی عایدت نمی‌شود و دست‌خالی هستی. بسپار به آن کسی که علم، اشراف و احاطه کامل به واقعیات و مصلحت‌ها دارد.

۶. قرآن و عترت؛ قانون اساسی و مفسر وجود انسان

باید برویم سراغ مصدر و منبع وحی الهی؛ آن راهی که خدای متعال مشخص کرده برای رساندن حرفش به بشر و یاد دادن آنچه که به صلاح او است، که آن راه را به وسیله انبیاء، اوصیاء و کتاب آسمانی مشخص کرده است. لذا پیغمبر اکرم (ص) فرمودند من کتاب خدا و عترتم را می‌گذارم، هر دو تا را. کتاب خدا مثل آن دفترچه راهنمای وجود انسان است؛ کتاب قانون اساسی وجود انسان و ارتباطش با همه عالم، قرآن کریم است. و چون این قرآن مفسر، مبین، راهنما و هادی می‌خواهد، عترتِ رسول خدا در کنار آن قرار داده شد و ما باید عقایدمان را بر آن‌ها عرضه کنیم.

۷. درس بزرگ حضرت عبدالعظیم حسنی (ع)

حضرت عبدالعظیم حسنی این راه را نشان دادند و پیاده کردند؛ ایشان می‌رفتند و چیزهایی را که عقیده‌شان بود به امام معصوم عرضه می‌کردند تا ببینند درست است یا نه. خجالت یا تکبر در کار نبود. وقتی عقایدش را عرضه کرد، امام هادی (علیه‌السلام) فرمودند: این دین من و پدران من است و مهر تأیید زدند و فرمودند: «أنْتَ وَلِیُّنَا حَقّاً»؛ تو واقعاً ولی مایی، نه به اسم و ادعا. کمتر کسی این ندای عقلش را لبیک می‌گوید که برود و فکرهایی را که دارد اصلاح و عرضه کند. اول قدمی که انسان اصلاح بشود این است که بپذیرد همه‌چیزدان نیست و در همه چیز نباید نظر بدهد.

۸. عمر انسان و بطلان آزمون و خطا

زندگی فقط یک بار تکرار می‌شود و دوباره این عمر را به ما نخواهند داد. این وقت‌هایی که دارد می‌رود، الی الابد برنمی‌گردد و فصل‌های زندگی ما آروم‌آروم می‌گذرد و دیگر تکرار نمی‌شود. پس نمی‌ارزد که زندگیمان را با آزمون و خطا طی کنیم. یک جاهایی در کارهای جزئی آزمون و خطا می‌ارزد، اما در مسیر اصلی عمر انسان آزمون و خطا جایز نیست؛ چون وقتی عمر طی شد، اگر خطایش مشخص بشود دیگر آن وقتِ ازدست‌رفته برنمی‌گردد و نمی‌شود جبرانش کرد. لذا باید کار را بسپاری به آن‌ها که راه را بهتر بلدند و جانشان را در این راه داده‌اند و رنج کشیده‌اند.

۹. بندگی در برابر واجبات و احکام الهی

ما باید در عقایدمان، در افکارمان، در کارهایمان و در تصمیماتمان بنده باشیم و اوستاگری نکنیم. باید شاگرد باشیم تا بتوانیم استاد بشویم؛ بندگی‌نکرده و شاگردی‌نکرده که نمی‌شود ادعا کرد. آن‌وقت در کارهای خدا، دستورات خدا و واجبات الهی اوستاگری می‌کنیم که چرا این واجب است و چرا آن اجباری است؟ ما بهتر فهمیده‌ایم یا خدا؟ خدا خیر ما را می‌خواهد یا شر ما را؟ اگر این مسائل مبنایی و معرفتی را حل نکنیم، مابقی مسائل ما مشکل‌دار می‌شود و به نتیجه نمی‌رسیم؛ آن‌وقت در جامعه هر اتفاقی که می‌افتد، هر کسی یک نظری می‌دهد و یکی می‌گوید این باشد و دیگری می‌گوید نباشد.

۱۰. غفلت از مبانی و خطر غلبه تهاجم فرهنگی

وقتی ارتباطمان با خدا تنظیم نیست و معرفتمان به خدای متعال درست نیست، خودمان می‌آییم وسط و خودخواه می‌شویم و همه چیز بر محور خودرأیی پیش می‌رود. تا مسائل اساسی و باورهای بنیادین را در خودمان و جامعه حل نکنیم، دستورات خدا روزبه‌روز بیشتر زیر پا می‌رود و فاصله ما، نسلمان و جامعه‌مان از خدای متعال بیشتر می‌شود. آن‌وقت روزبه‌روز تهاجم فرهنگی دشمنان بشر و دشمنان اسلام غالب می‌شود؛ چون ما مسائل بنیادین را حل نکرده‌ایم، آن‌ها همه چیز را به دست می‌گیرند و طوری فضا را می‌چینند که مردم به همان چیزی که آن‌ها می‌خواهند عقیده پیدا کنند و متمایل شوند.

فهرست

1️⃣ اهمیت ورع در صیانت از دین

◽️ صیانت از دین خود، نسل و جامعه

◽️ ناکارآمدی راه‌های حرام در حفظ دین

2️⃣ محدودیت عقل بشر در شناخت مصالح حقیقی

◽️ ضرورت تطبیق افکار با منبع وحی الهی

◽️ تمثیل مخترع و دفترچه راهنمای دستگاه خلقت

3️⃣ بطلان خودرأیی و آثار انحراف از راه انبیاء

◽️ «خودم بلدم»، اولین گام انحراف انسان

◽️ لزوم تسلیم عقل در برابر مصلحت الهی

4️⃣ قرآن و عترت؛ معیارهای ثابت هدایت

◽️ قرآن کریم به عنوان قانون اساسی وجود انسان

◽️ عترت طاهره؛ مفسران و تبیین‌کنندگان وحی

5️⃣ درس بزرگ حضرت عبدالعظیم حسنی (ع)

◽️ ضرورت عرضه عقاید بر امام معصوم (ع)

◽️ پذیرش جهل خود، اولین قدم اصلاح انسان

6️⃣ عمر انسان و بطلان آزمون و خطا

◽️ بی‌بازگشت بودن فصل‌های زندگی و فرصت عمر

◽️ لزوم شاگردی و بندگی در پیشگاه پروردگار

7️⃣ پیامدهای غفلت از مبانی معرفتی در جامعه

◽️ تفرقه، خودخواهی و تشتت آراء در جامعه

◽️ بسترسازی برای غلبه تهاجم فرهنگی دشمن

💻 رسم بندگی
🌐 نشر بیانات استاد محمدی
🔗 وب‌سایت: ostadmohammadi.ir

💠 پرسش و پاسخ دینی
🔹 بیان دیدگاه‌های اسلام در موضوعات:

  • 🔸اخلاق فردی
  • 🔸اخلاق اجتماعی
  • 🔸خانواده

📲 شناسه در شبکه‌های اجتماعی:
🔗 @ostadmohammadi_ir

🎧جلسه سوم ماه مبارک رمضان

موضوع: صوت کامل سخنرانی